🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان:
حجم:
28.6M
📝دعای کمیل
🎤علی_فانی
#شب_جمعه
#دعای_کمیل
📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله
اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج
#بیاد شهیدانمون
هدایت شده از جامعه متعادل | مهدی تکلّو
ویروس بدبینی را نباید گسترش داد. ببینید! بنده خودم اهل انتقادم؛ من به همهی این دولتهایی که از اوّلِ این مسئولیّتِ این حقیر تا امروز سرِ کار آمدهاند، در موارد گوناگون اعتراض و انتقاد داشتهام و انتقادها گاهی هم انتقادهای تندی بوده، سختی بوده؛ انجام دادهایم انتقادها را. من خودم اهل مسامحهی در برخورد با مشکلات دستگاههای مسئول نیستم، لکن نوع گفتن، نوع اقدام کردن، نوع برخورد کردن باید جوری نباشد که موجب بشود که مردم اسیر و دچار بیماری بدبینی بشوند؛ این بدبینی را دیگر نمیشود درست کرد. جوری نباشد که مردم به وضعی دربیایند که هرچه تبلیغات مثبت در یک جهتی انجام بگیرد، قابل باور نباشد برای مردم، [امّا] یک کلمهی دروغ از طرف دشمن تا گفته میشود، قابل باور باشد برای مردم؛ این چیز خیلی خطرناکی است؛ نباید اجازه داد که اینجوری بشود؛ ما میتوانیم در این زمینه تأثیر بگذاریم. این ویروس بدبینی چیز بدی است؛ بدبینی به سپاه، بدبینی به دولت، بدبینی به مجلس، بدبینی به قوّهی قضائیّه، بدبینی به نهادهای انقلابی و بنیادهای انقلابی، بدبینی به اینها.
۱۳۹۷/۶/۱۵
رهبر شهید سید علی خامنهای در دیدار با اعضای خبرگان چهار ماه پس از خروج ترامپ از برجام
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام
من شهید ماکان نصیری هستم...
پسر پلیور آبی دانش آموز کلاس اول دبستان شجره طیبه میناب،
قرار نیست فقط حاج احمد متوسلیان و مهدی باکری مفقودالاثر باشند...
حاج اقا رحیم ارباب :
آسيد جمال نامهاي براي من نوشته اند و در آن نامه سفارش كرده اند که:
در طول هفته هر عمل مستحبي را يادت رفت،اين را يادت نرود كه عصر جمعه صد مرتبه سوره قدر را بخوانی
@tareagheerfan
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راه دیدن امام زمان عجل الله
🎙#استادعالی
4_5785009438028989691.m4a
زمان:
حجم:
3.4M
سيدابن طاووس مي فرمايد
اگراز هرعملي در #عصر_جمعه غافل شدي از :صلوات
#ابوالحسن_ضراب_اصفهاني غافل نشو چراكه دراين دعا سري است كه خدا مارا برآن آگاه كرده است
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۳۸🎬 -«خانم صابری! حواستون به جوِ رسانهها باشه. پیشبینیم اینه که تا چند روز آینده
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۳۹🎬
یاسر لبخند محوش را جمع میکند.
دردی که در چهرهی طاها میبیند، شوخیبردار نیست. جلوتر میآید، صدایش را پایین میآورد.
-«طاها...حالت خوبه؟»
طاها جواب نمیدهد. دستش را محکم به لبهی مبل گرفته؛ انگار اگر رهایش کند، خودش هم فرو میریزد. چند ثانیه طول میکشد تا بتواند نفسش را تنظیم کند.
بالاخره سرش را بلند میکند.
-«چیزی نیست...»
یاسر اخم میکند. این «چیزی نیست»ها را خوب میشناسد.
طاها چیزی نمیگوید. نگاهش روی نقطهای نامعلوم قفل شده. ذهنش اما عقبتر رفته، خیلی عقبتر...
بوی خون و تصویر تکهای پارچهی سبز در مغزش جان میگیرد! تصویرها تکهتکه بالا میآیند، مثل موجهایی کثیف و بریدهبریده که نمیگذارند ذهنش روی یک نقطه آرام بگیرد.
کسی کنار گوشش آرام زمزمه میکند:
-«این آخرین ماموریتمه! بعدش میخوام به زندگیم برسم...»
-«تو همیشه قبل ماموریتات همین حرفو میزنی! حنات دیگه رنگی نداره...»
یاسر اخم میکند!
-«طاها؟ حواست کوجاست؟!»
نگاه از زمین میگیرد و بعد از چند ثانیه میگوید:
-«راستش...مشکل اصلی اینه که وقتی کمیل تو تیمه، ناخودآگاه هر تصمیمی که میگیرم، انگار دارم از خودم دفاع میکنم نه از پرونده.»
قبل از اینکه یاسر چیزی بگوید، دستش را از روی لبهی مبل برمیدارد و بدون اینکه بخواهد بحث را ادامه بدهد، از جایش بلند میشود.
کمی مکث میکند تا سرگیجهی کوتاهش رد شود. یاسر زیر لب میپرسد:
-«داری میری؟»
-«آره. باید یه سر برم خونه.»
-«میخوای قبلش بریم یه قدمی بزنیم؟»
-«بذا برای بعد، بدنم خستهاس!»
حالتی در لحنش هست که یعنی «لطفاً اصرار نکن». یاسر هم که این را خوب بلد است، فقط سری تکان میدهد.
-«باشه خو.»
با هم از اتاق خارج میشوند، اما قبل از جدا شدن، طاها بدون تماس چشمی میگوید:
-«برا کمیل درخواست همکاری بفرست!»
جملهاش در هوا میماند! این کنش آنقدر غیرمنتظره است که یاسر را چند ثانیه میخکوب میکند.
طاها اما توضیحی ضمیمهی جملهاش نمیکند! فقط میرود؛ با همان قدمهایی که بیشتر شبیه فرارند تا رفتن...
راهرو سازمان مثل همیشه بوی چای دمکشیده میدهد. با سلامی کوتاه از کنار همکارانش رد شده و سوار آسانسور میشود.
گوشیاش را از کمدِ کنار در برداشته و از ساختمان خارج میشود. هوا سرد است. سردتر از حد معمول شبهای پاییزی.
سوار ماشین که میشود، برای چند ثانیه دستهایش را روی فرمان میگذارد و چشمهایش را میبندد. انگار که بخواهد قبل از مواجه شدنِ دوباره با خودش، یک فاصلهی کوتاه بگیرد.
چشم باز میکند.
به محض رسیدن جلوی ساختمانش، ماشین را خاموش میکند و چند لحظه همانجا مینشیند. برای روبرو شدن با لیلا زیادی خسته و پریشان است!
بعد از دم و بازمی عمیق، بالاخره پیاده میشود.
#پایان_قسمت۳۹
🗓۱۴۰۵/۳/۸
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344