eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام من شهید ماکان نصیری هستم... پسر پلیور آبی دانش آموز کلاس اول دبستان شجره طیبه میناب، قرار نیست فقط حاج احمد متوسلیان و مهدی باکری مفقودالاثر باشند...
حاج اقا رحیم ارباب : آسيد جمال نامه‌اي براي من نوشته اند و در آن نامه سفارش كرده اند که: در طول هفته هر عمل مستحبي را يادت رفت،اين را يادت نرود كه عصر جمعه صد مرتبه سوره قدر را بخوانی @tareagheerfan
4_5785009438028989691.m4a
زمان: حجم: 3.4M
سيدابن طاووس مي فرمايد اگراز هرعملي در غافل شدي از :صلوات غافل نشو چراكه دراين دعا سري است كه خدا مارا برآن آگاه كرده است
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۳۸🎬 -«خانم صابری! حواستون به جوِ رسانه‌ها باشه. پیش‌بینیم اینه که تا چند روز آینده
🕸🦇 🎬 یاسر لبخند محوش را جمع می‌کند. دردی که در چهره‌ی طاها می‌بیند، شوخی‌بردار نیست. جلوتر می‌آید، صدایش را پایین می‌آورد. -«طاها...حالت خوبه؟» طاها جواب نمی‌دهد. دستش را محکم به لبه‌ی مبل گرفته؛ انگار اگر رهایش کند، خودش هم فرو می‌ریزد. چند ثانیه طول می‌کشد تا بتواند نفسش را تنظیم کند. بالاخره سرش را بلند می‌کند. -«چیزی نیست...» یاسر اخم می‌کند. این «چیزی نیست»‌ها را خوب می‌شناسد. طاها چیزی نمی‌گوید. نگاهش روی نقطه‌ای نامعلوم قفل شده. ذهنش اما عقب‌تر رفته، خیلی عقب‌تر... بوی خون و تصویر تکه‌ای پارچه‌ی سبز در مغزش جان می‌گیرد! تصویرها تکه‌تکه بالا می‌آیند، مثل موج‌هایی کثیف و بریده‌بریده که نمی‌گذارند ذهنش روی یک نقطه آرام بگیرد. کسی کنار گوشش آرام زمزمه می‌کند: -«این آخرین ماموریتمه! بعدش می‌خوام به زندگیم برسم...» -«تو همیشه قبل ماموریتات همین حرفو می‌زنی! حنات دیگه رنگی نداره...» یاسر اخم می‌کند! -«طاها؟ حواست کوجاست؟!» نگاه از زمین می‌گیرد و بعد از چند ثانیه می‌گوید: -«راستش...مشکل اصلی اینه که وقتی کمیل تو تیمه، ناخودآگاه هر تصمیمی که می‌گیرم، انگار دارم از خودم دفاع می‌کنم نه از پرونده.» قبل از اینکه یاسر چیزی بگوید، دستش را از روی لبه‌ی مبل برمی‌دارد و بدون اینکه بخواهد بحث را ادامه بدهد، از جایش بلند می‌شود. کمی مکث می‌کند تا سرگیجه‌ی کوتاهش رد شود. یاسر زیر لب می‌پرسد: -«داری میری؟» -«آره. باید یه سر برم خونه.» -«می‌خوای قبلش بریم یه قدمی بزنیم؟» -«بذا برای بعد، بدنم خسته‌اس!» حالتی در لحنش هست که یعنی «لطفاً اصرار نکن». یاسر هم که این را خوب بلد است، فقط سری تکان می‌دهد. -«باشه خو.» با هم از اتاق خارج می‌شوند، اما قبل از جدا شدن، طاها بدون تماس چشمی می‌گوید: -«برا کمیل درخواست همکاری بفرست!» جمله‌اش در هوا می‌ماند! این کنش آن‌قدر غیرمنتظره است که یاسر را چند ثانیه میخکوب می‌کند. طاها اما توضیحی ضمیمه‌ی جمله‌‌اش نمی‌کند! فقط می‌رود؛ با همان قدم‌هایی که بیشتر شبیه فرارند تا رفتن... راهرو سازمان مثل همیشه بوی چای دم‌کشیده می‌دهد. با سلامی کوتاه از کنار همکارانش رد شده و سوار آسانسور می‌شود. گوشی‌اش را از کمدِ کنار در برداشته و از ساختمان خارج می‌شود. هوا سرد است. سردتر از حد معمول شب‌های پاییزی. سوار ماشین که می‌شود، برای چند ثانیه دست‌هایش را روی فرمان می‌گذارد و چشم‌هایش را می‌بندد. انگار که بخواهد قبل از مواجه شدنِ دوباره با خودش، یک فاصله‌ی کوتاه بگیرد. چشم باز می‌کند. به محض رسیدن جلوی ساختمانش، ماشین را خاموش می‌کند و چند لحظه همان‌جا می‌نشیند. برای روبرو شدن با لیلا زیادی خسته‌ و پریشان است! بعد از دم و بازمی عمیق، بالاخره پیاده می‌شود. 🗓۱۴۰۵/۳/۸ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/4462516
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پدر پسری کف خیابان منم باید شهید بشم کف خیابون. جنگ ما جنگ نور با تاریکی است. سایه شوم جنگ به زودی از سر این کشور رفع خواهد شد ان‌شاءالله. تنها راهش همین است. کف خیابان ایستادن. اگر کسی فکر می‌کند با امتیاز دادن به آمریکا سایه جنگ تمام می‌شود نگاهی به عراق و افغانستان و سوریه بیندازد. شبِ نمی‌دانم چندم. تا آخر ایستاده ایم. یزد میدان صنعت ابتدای بلوار سردار شهید علی دهقان منشادی @anarstory