💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۴۸🎬 کمیل چند ثانیه بیشتر از حد معمول سکوت میکند. نگاهش روی گوشهی میز ثابت مانده،
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۴۹🎬
طاها سر تکان میدهد اما باز هم برای اطمینانِ بیشتر، چندلحظهای نگاهش روی چشمان لیلا ثابت میماند.
-«اتفاقی افتاده؟»
لیلا سریع و بیمقدمه جواب میدهد:
-«نه! چرا؟»
لبخند کمرنگی روی لبهای لیلا مینشیند. دستانش را دور فنجان حلقهکرده و نگاهش را به بخار کم رنگ چای میدوزد. میترسد با نگرانیهای بیجایش بخواهد ذهن طاها را مشغول کند. اصلا شاید چیز مهمی نباشد و فقط، فقط کمی توهم زده باشد.
قبل از اینکه حرفی بزند باید مطمئن شود. نگاهش را به طاها میدوزد.
-« فقط یکم خستهام!»
طاها با حالتی شکاک چهرهاش را ورانداز میکند.
-«طبق تجربه هرموقع مهری میومد اینجا شما کلی انرژی میگرفتی! الان چیشده خستهای؟»
در همین لحظه صدای آیفون در خانه میپیچد. مهلا با سرعت برق و باد به سمت آیفون میدود و سعی میکند با بالا و پایین پریدن، دستش را به گوشیِ آیفون برساند!
صدای آیفون برای سومین بار در خانه میپیچد. طاها از جا بلند میشود.
-«من باز میکنم.»
لیلا ناخودآگاه تا جلوی آیفون همراهش میرود. قلبش بیاختیار به سینه میکوبد!
صفحهی نمایشگر همچنان خاموش است.
از صبح که تصویرش خراب شده، فقط صدا را منتقل میکند و همین موضوع اضطرابش را بیشتر کرده است.
طاها مهلا را به سختی درآغوش گرفته و جواب میدهد:
-«بله؟»
صدایی آشنا در گوشش میپیچد.
-«سلام عامو! یاسرم.»
ابروهای طاها بالا میرود.
-«سلام سید! خوش اومدی بیا تو»
در را باز میکند و گوشی آیفون را سر جایش میگذارد. زانوهای لیلا برای لحظهای لرزیده و عضلات بالا رفتهی شانههایش فرو میریزند!
طاها بیتوجه به او با لبخندی محسوس میگوید:
-«باز شبنشینیهامون شروع شد لیلا خانم!»
و درحالی که مهلا را درآغوش گرفته، دستی به موهایش کشیده، مرتبشان میکند و به سمت حیاط میرود.
لیلا نفس عمیقی میکشد؛ نفسی که از ظهر در سینهاش حبس شده بود.
دستش را روی لبهی میز کنار آیفون میگذارد.
خودش هم میداند نباید این قضیه را از طاها پنهان کند! درگیر جنگی نابرابر است! مدام باخودش میگوید این چه حالیست که گریبان گیرم شده؟!
با شنیدن صدای خوشوبش طاها و دوستانش، پیراهنش را صاف میکند؛ از روی آویز چادرش را برداشته و با فاصلهی چند ثانیهای، از خانه بیرون میرود.
مهلا با ذوق از بغل طاها پایین میپرد.
دمپاییهای صورتیاش را میپوشد و به سمت در ورودی میدود.
-«عمو یاسرررر!»
یاسر و همسرش با لبخند جلو میآیند.
مهلا بدون معطلی خودش را به یاسر میرساند. یاسر خم شده و او را در آغوش میگیرد.
-«سلام عزیزوو! خوبی عامو؟»
طاها که به چهارچوب در تکیه داده، نگاهش بین آن دو میچرخد.
-«بهبه! خوش اومدید.»
همسر یاسر دستی به سر مهلا کشیده و سر به زیر تشکر میکند و بعد به سمت لیلا میرود.
یاسر از این فرصت استفاده کرده و خودش را به طاها میرساند.
اورا در آغوش گرفته و با لحنی جدی، درگوشش میگوید:
-«کارت دارُم طاها!»
و جعبه شیرینی را به دستش میدهد.
-«باشه! حالا این شیرینی برا چیه؟»
لبخند یاسر عمیقتر میشود.
درست در همان لحظه در ورودی باز میشود.
مردی با قدمهای آرام وارد حیاط میشود!
دست چپش داخل آتل سبکی قرار گرفته و بندِ مشکی آن از روی شانهاش رد شده است. آثار زخمِ صورتش کامل از بین نرفته! طاها برای لحظهای خشکش میزند!
#پایان_قسمت۴۹✔️
🗓۱۴۰۴/۰۳/۲۳
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344