eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
مرد مبعوث شده همچنان در خیابان شب نمی‌دانم چندم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۴۸🎬 کمیل چند ثانیه بیشتر از حد معمول سکوت می‌کند. نگاهش روی گوشه‌ی میز ثابت مانده،
🕸🦇 🎬 طاها سر تکان می‌دهد اما باز هم برای اطمینانِ بیشتر، چندلحظه‌ای نگاهش روی چشمان لیلا ثابت می‌ماند. -«اتفاقی افتاده؟» لیلا سریع و بی‌مقدمه جواب می‌دهد: -«نه! چرا؟» لبخند کم‌رنگی روی لب‌های لیلا می‌نشیند. دستانش را دور فنجان حلقه‌کرده و نگاهش را به بخار کم‌ رنگ چای می‌دوزد. می‌ترسد با نگرانی‌های بی‌جایش بخواهد ذهن طاها را مشغول کند. اصلا شاید چیز مهمی نباشد و فقط، فقط کمی توهم زده باشد. قبل از اینکه حرفی بزند باید مطمئن شود. نگاهش را به طاها می‌دوزد. -« فقط یکم خسته‌ام!» طاها با حالتی شکاک چهره‌اش را ورانداز می‌کند. -«طبق تجربه هرموقع مهری میومد اینجا شما کلی انرژی می‌گرفتی! الان چیشده خسته‌ای؟» در همین لحظه صدای آیفون در خانه می‌پیچد. مهلا با سرعت برق و باد به سمت آیفون می‌دود و سعی می‌کند با بالا و پایین پریدن، دستش را به گوشیِ آیفون برساند! صدای آیفون برای سومین بار در خانه می‌پیچد. طاها از جا بلند می‌شود. -«من باز می‌کنم.» لیلا ناخودآگاه تا جلوی آیفون همراهش می‌رود. قلبش بی‌اختیار به سینه می‌کوبد! صفحه‌ی نمایشگر همچنان خاموش است. از صبح که تصویرش خراب شده، فقط صدا را منتقل می‌کند و همین موضوع اضطرابش را بیشتر کرده است. طاها مهلا را به سختی درآغوش گرفته و جواب می‌دهد: -«بله؟» صدایی آشنا در گوشش می‌پیچد. -«سلام عامو! یاسرم.» ابروهای طاها بالا می‌رود. -«سلام سید! خوش اومدی بیا تو» در را باز می‌کند و گوشی آیفون را سر جایش می‌گذارد. زانوهای لیلا برای لحظه‌ای لرزیده و عضلات بالا رفته‌ی شانه‌هایش فرو می‌ریزند! طاها بی‌توجه به او با لبخندی محسوس می‌گوید: -«باز شب‌نشینی‌هامون شروع شد لیلا خانم!» و درحالی که مهلا را درآغوش گرفته، دستی به موهایش کشیده، مرتبشان می‌کند و به سمت حیاط می‌رود. لیلا نفس عمیقی می‌کشد؛ نفسی که از ظهر در سینه‌اش حبس شده بود. دستش را روی لبه‌ی میز کنار آیفون می‌گذارد. خودش هم می‌داند نباید این قضیه را از طاها پنهان کند! درگیر جنگی نابرابر است! مدام باخودش می‌گوید این چه حالیست که گریبان گیرم شده؟! با شنیدن صدای خوش‌و‌بش طاها و دوستانش، پیراهنش را صاف می‌کند؛ از روی آویز چادرش را برداشته و با فاصله‌ی چند ثانیه‌ای، از خانه بیرون می‌رود. مهلا با ذوق از بغل طاها پایین می‌پرد. دمپایی‌های صورتی‌اش را می‌پوشد و به سمت در ورودی می‌دود. -«عمو یاسرررر!» یاسر و همسرش با لبخند جلو می‌آیند. مهلا بدون معطلی خودش را به یاسر می‌رساند. یاسر خم شده و او را در آغوش می‌گیرد. -«سلام عزیزوو! خوبی عامو؟» طاها که به چهارچوب در تکیه داده، نگاهش بین آن دو می‌چرخد. -«به‌به! خوش اومدید.» همسر یاسر دستی به سر مهلا کشیده و سر به زیر تشکر می‌کند و بعد به سمت لیلا می‌رود. یاسر از این فرصت استفاده کرده و خودش را به طاها می‌رساند. اورا در آغوش گرفته و با لحنی جدی، درگوشش می‌گوید: -«کارت دارُم طاها!» و جعبه شیرینی را به دستش می‌دهد. -«باشه! حالا این شیرینی برا چیه؟» لبخند یاسر عمیق‌تر می‌شود. درست در همان لحظه در ورودی باز می‌شود. مردی با قدم‌های آرام وارد حیاط می‌شود! دست چپش داخل آتل سبکی قرار گرفته و بندِ مشکی آن از روی شانه‌اش رد شده است. آثار زخم‌ِ صورتش کامل از بین نرفته! طاها برای لحظه‌ای خشکش می‌زند! ✔️ 🗓۱۴۰۴/۰۳/۲۳ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
آیت‌الله میرباقری23.mp3
زمان: حجم: 14M
🔺آیت الله میرباقری: نگاه ما به مذاکرات باید خوش‌بینانه و مثبت باشد و در عین حال، میدان را حفظ و تقویت کنیم و به‌دقت مواظب باشیم که آن اصولی که رهبر عزیزمان مقرر می‌کنند، رعایت شود. 🔹مطمئن باشید مذاکرات جاری، ضعیف پیش نخواهد رفت. من چندان نگران این نیستم که اتفاق فاجعه‌آمیزی بیفتد. آنچه حقیر مطلع هستم، رهبر معظم انقلاب، نظارت جدی دارند و تذکرات جدی می‌دهند و صحنه را کنترل می‌کنند. 🔹یکی از تفاوت‌های فضای مذاکراتی امروز هم این است که تیم مذاکره‌کننده، با تیم‌های قبلی متفاوت است. لذا اینکه ما خیال کنیم در نهایت، یک چیز خیلی بد از آن در می‌آید، من چنین گمانی ندارم. ممکن است عالی نباشد، ولی اینکه ما خیال کنیم یک چیز ضعیفی خواهد بود و خیلی نگران بشویم، خیر. 🔹بنابراین، نگران و مضطرب نباشید و پمپاژ اضطراب نکنید. نباید نگرانی و استرس به مردم منتقل کنید. باید انسجام مردم را حفظ بکنیم تا سرمایه اجتماعی انقلاب افزایش پیدا کند. 🔹البته ما حتماً وظیفه داریم حمایت کنیم که سخنان رهبر معظم انقلاب نافذ بشود و خطوط حفظ شود. ☑️ @mirbaqeri_ir
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥 هنرمند باید جلوتر از زمانه خویش، احساس کند و بیندیشد و تلاش کند جامعه را به‌سمت عالم مطلوب خود سیر دهد. بر این مبنا بسیار مهم است که بدانیم ، کجاست. ◀️ به یک معنا، کسی است که گویا آینده‌ی مطلوب و فضای آرمانی خویش را یکبار تجربه کرده، و حالا بازگشته و می‌خواهد را با خود، هم احساس و هم فکر و هم زبان کند؛ و طی این مسیر هم با تحمل رنج و سختی خواهد بود. ◀️ در یک مقیاس بزرگتر، انبیاء الهی اینگونه‌اند. انبیاء الهی در عالم غیب متولد می‌شوند و می‌خواهند پنجره‌های غیب را بر قلوب، عقول و حس انسانی بازکنند و آن را تعالی ببخشند. ◀️ بنابراین هنرمند باید جلوتر از زمانه خویش، احساس کند و بیاندیشد و تلاش کند جامعه را به سمت عالم مطلوب خود سیر دهد، بر این مبنا بسیار مهم است که بدانیم ، کجاست. ☑️ @mirbaqeri_ir
. نور مردم! خدا مراقب ماست. .
البته منتقدین منصف این تعهدات روی چشم و سر ما جا دارند؛ این توافق هم حتما نقصهایی داره ولی نباید به ایرانی با ویروس بدبینی نگاه کرد این سمه
هدایت شده از شبکه افق
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روح الله ایزدخواه: مذاکره ما را به جنگ رساند نه مقاومت 🆔@ofogh_tv
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۴۹🎬 طاها سر تکان می‌دهد اما باز هم برای اطمینانِ بیشتر، چندلحظه‌ای نگاهش روی چشمان
🕸🦇 🎬 -«رضا؟!» لبخند کم‌رنگی روی لب‌های رضا می‌نشیند. -«سلام آقا طاها.» چشم‌های طاها از تعجب گرد شده! -«تو اینجا چیکار می‌کنی؟ مگه نگفته بودی دو روز دیگه مرخصت می‌کنن؟» رضا شانه‌ بالا می‌اندازد. -«چرا! ولی من حوصله‌ی بیمارستان و نداشتم!» یاسر خنده‌ای می‌کند. -«برو یکی دیه رو سیا کن عامو!» و سرش را به سمت طاها بر‌می‌گرداند: -«عصرو ترخیصش کِردن. منُم یه چی به خوردش دادم، مستقیم از بیمارستانو کشوندمش اینجا.» نگاه طاها روی صورت رضا می‌چرخد؛ از زیر چشم‌های خسته‌اش گرفته تا شانه‌ای که در حصار آتل است... آرام نفسش را بیرون می‌دهد و چند قدم جلو می‌رود. دستش را با احتیاط روی شانه‌اش می‌گذارد. -«شونه‌ات بهتره؟» رضا لبخند می‌زند. -«آره الحمدلله!» یاسر جعبه‌ی شیرینی را بالا می‌آورد. -«حالو وقت هس حالشو بپرسی! بیو شیرینیو سرد میشه ها!» و به سمت تختِ چوبیِ گوشه‌ی حیاط می‌رود و می‌نشیند. طاها ابرو بالا می‌اندازد. -«نگفتی! به چه مناسبت؟» یاسر چسب جعبه را کنده و بازش می‌کند. بوی خامه و شکلات که به مشامش می‌رسد، چشمانش را با لذت می‌بندد! -«ای شیرینی برای مرخص شدن آقو رضای قهرمانمونه! بالاخره یه بهونه پیدا کِردیم اَ جیبش خرج کنیم!» رضا بلافاصله اعتراض می‌کند: -«عجبا! پولشو خودش داده!» در همان حال، لیلا که لبخند کمرنگی روی لب دارد، دست فاطمه، همسر یاسر را می‌گیرد و او را به سمت خانه هدایت می‌کند تا مردها به کار و بحثشان برسند! خوب می‌داند این جمع یک جمع معمولی نیست! صدای گفت‌وگویشان کم‌کم در پشت دیوارها گم می‌شود. یاسر پس از آنکه از رفتنِ فاطمه و لیلا خانم مطمئن می‌شود، خودش را جلو می‌کشد. -«بگیرید بشینید!» طاها دستی لای موهایش برده و با ذهنی مشوش رضا را هدایت می‌کند تا روی تخت بنشینند... -«چیشده؟» یاسر گوشی رضا را از دستش گرفته و خاموش می‌کند و خطاب به طاها می‌گوید: -«گوشیو که پیشت نیس؟!» -«نههه!» یاسر نفسش را آهسته بیرون داده و به پشتی تخت تکیه می‌دهد. -«می‌رم سر اصل مطلبو! چند روزه مردم بَرِی اعتراض به وضعیت اقتصادی، تو جاهایِ مختلفِ شهرو جمع می‌شن! هیچُم ایراد نداره‌ها! اما می‌ترسم یه نمه درگیری پیش بیاد! با خانوم صابری حرف زدوم گفت طرفدارای رامین یه جنجال بزرگ راه انداختن! از فردو هم می‌خوان بریزن تو خیابونا...» -«خب؟» -«عامو خیال می‌کنی اگه چندتا مذهبیِ افراطی بین معترضای بازاری باشه چی چی میشه؟!» طاها با انگشت روی دسته‌ی تخت ضرب می‌گیرد! -«با چه استدلالی به این نتیجه رسیدید که حتما می‌ریزن تو خیابون» یاسر یک شیرینی با روکش شکلات برداشته، با یک حرکت کلش را داخل دهانش می‌چپاند و با دهان پر می‌گوید: -«اون دخترو یادته که... بعد قضیه رامین... اومد ادعا کِرد همون دختریه که رامین اَ دست مامورا نجاتش داده؟» طاها بی‌صدا سر تکان می‌دهد. یاسر محتویات دهانش را قورت داده و در ادامه می‌گوید: -«یه فیلمی تو اینستا اومده رو سرو بنزین ریخته گفته اگه برا خون‌خواهی رامینو از طریق قانون اقدام نشه خودشو آتیش می‌زنه! بعدم از مردم خواسته برا اعتراض فردا شب بریزن بیرون!» ✔️ 🗓۱۴۰۴/۰۳/۲۴ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344