eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بُهت مرد را دیدید؟ دمپایی از پا در آورد و نشست! خم ماندن و خشک شدن آن یکی را چه؟ نای کمر راست کردن هم برایش نماند مرد نشست زل زد به هیچ، به خلا، به دور... به چه فکر کرد؟ به منتظرهای تشنه... به طعمش... به خنکای شربت به پولی که از بانی ها گرفته... به قولی که داده... به اینکه دقایقی قبل گفته؛ داریم راه میافتیم... دردناک بود نه؟ حالا تو فکر کن دست راستت را بیاندازند، بعد دست چپت را... ولی تاخت بروی... هی توی دلت بگویی نخل‌ها را که رد کنم، دیگر تا خیمه راهی نیست... می رسم... حالا بی دست و زخمی، فدای سر داداشم و بچه هاش... مقتل می‌نویسد؛ تیر که به مشک خورد، «فَوَقَفَ الْعَباس مُتَحَيراً...» ايستاد، متحیر و درمانده... درست مثل همین قاب...😭☝️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۶۱🎬 -«هی هی! خو شما دوتا چتون شده؟» کمیل نفسی تازه می‌کند. می‌خواهد دوباره چیزی بگ
🕸🦇 🎬 از اینکه پرده‌ از افکار و اسرارش باز کرده، پشیمان است. نمی‌داند این سید یاسر چه دارد که او را وادار می‌کند اینگونه به کرده و نکرده‌اش اعتراف کند! -«هعی! با دیوار که نیستُم عامو!» طاها با کلافگی دستی به پیشانی‌اش کشیده و می‌گوید: -«یاسر، داداش! بی‌خیال این قضیه شو! والا من الان انقدر بدبختی دارم که اینا توش گمه! کلی کار ریخته رو سرم! از یه طرف این مرتیکه جهرمی هر دیقه صداش از یه خرابه‌ای بلنده که آی من برادر شهیدم! قسم می‌خورم اگه برادرم می‌دونست جونشو برا همچین آینده‌ای قراره فدا کنه هیچ‌وقت پا تو عرصه‌ی جهاد نمی‌ذاشت! آهای مردم! باید به این وضعیت اعتراض کرد... از یه طرف دیگه، دختره چندساعت قبل لایو گذاشته، چند نفر نمایشی ریختن وسط پخش زنده دستگیرش کردن! چنان شویی راه افتاده که... شما بی‌ناموسا با دختر مردم چیکار دارید و... شرکت نجاتم که دیگه نگم! قضیه‌اش هر روز گسترده‌تر میشه. اینا به کنار؛ حفاظتم گیرِ سه پیچ داده که الا و بالله یه ریگی به کفـ...» یاسر دستش را روی شانه‌ی طاها می‌گذارد. -«ماشالله دلت پره!» مکثی می‌کند و بعد صاف زل می‌زند به او! -«به قولِ اصفهونیا، زودپِز وقتی خیلی خیلی سروصدا می‌کنه و داد میزِنِ، معلومه کوجاش می‌سوزه!» طاها مات و مبهوت به یاسر نگاه می‌کند! -«مطمئنی حالت خوبه؟! اولاااا چه ربطی داشت برادرِ من؟؟ دوما؛ با لهجه شیرازیت کم تو جلسه‌ها واسمون دردسر می‌تراشی, کم به بالا دستیا میگی «عامو» که حالا اصفهونی‌ام حرف می‌زنی؟ اینو دیگه از کجا یادگرفتی؟» یاسر با لبخندی ژکوند به دیوار تکیه می‌زند: -«دیگه دیگه! خو به ای جور چیزا میگن اسرارِ نگو! الکی که نی فاطمه بهم جواب مثبتو داده، زنُم شده! درضمن؛ حواسُم هست داری حرفو عوض می‌کنی!» طاها چشم‌هایش را ریز می‌کند و با حالتی که انگار از دست این مرد هیچ راه فراری ندارد، می‌گوید: -«خدا امواتتو بیامرزه! بگم شکر خوردم بی‌خیال میشی؟!» پیش از آنکه یاسر فرصت کند چیزی بگوید، صدای لرزش گوشی‌ طاها در راهرو می‌پیچد. طاها، گوشی را از جیبش بیرون می‌کشد و با اغراق رو به یاسر می‌گوید: -«الحمدلله! یکی پیدا شد از دستت نجاتم بده!» یاسر پوزخندی می‌زند. -«عامو! فرار موقت حساب میشه خو، تبرئه که نی!» طاها بدون جواب دادن، به صفحه‌ی گوشی نگاه می‌کند. نام «رضا» روی صفحه می‌درخشد. اخمش بی‌اختیار در هم می‌رود. تماس را وصل می‌کند. -«جانم رضا؟!» -«پاشو بیا اداره آقا طاها! حفاظت اومده با تو کار داره... فکر کنم افتادی تو هچل!» طاها چند لحظه ساکت می‌ماند. -«حفاظت؟ واسه چی؟» -«اگه می‌دونستم که زنگ نمی‌زدم بگم «فکر کنم»! فقط دیدم سه نفر از بچه‌های حفاظت اومدن، مستقیم سراغ تو رو گرفتن. الانم اتاق حاجی‌ان!» -«الان راه میفتم...» تماس که قطع می‌شود، چند ثانیه گوشی را همان‌طور مقابل صورتش نگه می‌دارد. یاسر با کنجکاوی ابرویی بالا می‌اندازد. -«چی شد؟ رنگت پرید عامو!» طاها گوشی را داخل جیبش می‌گذارد و با اخم می‌گوید: -«حفاظت اومده دنبالم.» یاسر از دیوار جدا می‌شود. -«حفاظت؟!» -«اوم!» گوشه‌لب یاسر کش می‌آید و دست به سینه می‌شود: -«یعنی باید بعد از ای تو زندون بیام ملاقاتت؟!» طاها کلافه، نفسش را بیرون می‌دهد‌: -« الان وقت این شوخیاس؟» یاسر لبخندش را جمع می‌کند. -«خیره ایشالله عامو!» ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۴/۱۰ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
AUD-20221204-WA0000.
زمان: حجم: 3.6M
🌺صوت حدیث کسا 🎤محسن فرهمند ┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄ 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
نور آخ که دلم می‌خواد یه عالمه حرف بزنم. از علی الاصول بگم. از مسئول نابخرد بگم. از مردم مبعوث. از پیچ تاریخی. از باید برخاست. از فضای مجازی رها شده. از عدم اتحاد رفقای انقلابی. از هم بستگی مردم عوام...از مردم پاکار...از مردم دلیر...از مردم بگم. ولی دل و دماغی نیست که با حوصله و جزییات چیزی بنویسه. ولی فکر می‌کنی این امتحاناتی که در آخرالزمان غربال می‌کنه کی‌می‌رسه؟ دعههه ... الان توشیم. آدمایی دارن عوض می‌شن که باورت نمی‌شه. دعای رو هر روز بخونید. نیم خط بیشتر نیست. یاعلی مدد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۶۲🎬 از اینکه پرده‌ از افکار و اسرارش باز کرده، پشیمان است. نمی‌داند این سید یاسر چ
🕸🦇 🎬 طاها بی‌آنکه چیزی بگوید، دستی به صورتش می‌کشد. ذهنش با سرعت، اتفاقات چند ماه اخیر را مرور می‌کند؛ از پرونده‌ی جونیور گرفته تا قضایای درگیری‌های خیابان. هرچه بیشتر فکر می‌کند، کمتر به نتیجه می‌رسد. کلید خودرو را از جیبش بیرون می‌آورد. -«من رفتم اداره.» یاسر چند قدم همراهش می‌آید و می‌گوید: -«هرچی شد، خبر بده. یادت نره‌ها!» طاها نگاه کوتاهی به او می‌اندازد. کلافه سرش را بالا و پایین می‌کند: -«باشه.» چند دقیقه بعد، خودرو مقابل ساختمان اداره توقف می‌کند. تمام طول مسیر، دلشوره‌ای عجیب در پستوهای ذهنش رخنه‌کرده و امان فکر کردن به او نمی‌داد. به محض اینکه وارد راهرو می‌شود، نگاه چند نفر از نیروها ناخودآگاه به سمتش برمی‌گردد. انگار خبر آمدن حفاظت، زودتر از خودش در ساختمان پیچیده! نفسش را محکم بیرون می‌دهد و به راهش ادامه می‌دهد.‌ رضا کنار اتاق فرمانده ایستاده است. با دیدن طاها جلو می‌آید و آهسته می‌گوید: -«بالاخره اومدی...» -«داخلن؟» -«آره... هر سه نفرشون.» نگاهی به در بسته‌ی اتاق می‌اندازد و ادامه می‌دهد: -«قیافه‌هاشون، همچینم دوستانه نبود!» طاها پوزخند کم‌رنگی می‌زند. -«کی اینجا قیافه‌ش با من دوستانه بوده که اینا دومیش باشن؟» رضا با وجود اضطراب، خنده‌ی کوتاهی می‌کند. در همان لحظه درِ اتاق باز می‌شود. یکی از مأموران حفاظت بیرون می‌آید، نگاهی مستقیم به طاها می‌اندازد و با لحنی رسمی می‌گوید: -«جناب کاویانی؟» -«بله...» -«بفرمایید داخل.» طاها نفس عمیقی می‌کشد، زیپ کاپشن مشکی‌اش را باز کرده و بی‌آنکه به اطراف نگاه کند، از کنار مأمور عبور می‌کند. در، آرام پشت سرش بسته می‌شود. چهره‌ی درهم حاج رضوان اولین چیزیست که به چشمش می‌آید! حاج رضوان پشت میز نشسته؛ ابروهایش در هم تنیده و دست‌هایش در هم قفل شده‌اند. روبه‌رویش دو نفر از نیروهای حفاظت، با لباس شخصی، روی مبل نشسته‌اند! فضای اتاق سنگین‌تر از آن است که بتوان حدس زد موضوع دقیقا چیست! طاها سلام کوتاهی می‌دهد. -«سلام.» حاج رمضان با صدایی گرفته جواب می‌دهد. -«سلام...بفرما بشین طاها جان.» دستی به موهایش کشیده و می‌نشیند اما نگاهش همچنان بین چهره‌ی حاجی و مأموران حفاظت در رفت‌وآمد است. کف دستانِ عرق کرده‌اش را روی زانو گذاشته و محترمانه می‌گوید: -«درخدمتم!» مامور سر تکان داده و شروع می‌کند: -«خدمت از ماست! با اجازه می‌رم سر اصل مطلب... طبق قوائدِ حفاظت، بعد از ماموریتتون تو اسرائیل، تمام رفت آمدا و ارتباطاتتون زیر نظر بوده که حاجی این اواخر بهتون گفتن... درسته؟!» طاها به نشانه‌ی تایید سر تکان می‌دهد: -«بله...» مأمور پوشه‌ی مقابلش را باز می‌کند؛ چند برگه را کنار می‌زند. در نهایت عکسی را بیرون می‌کشد و آن را روی میز، مقابل طاها، می‌گذارد. -«این شخص رو می‌شناسید؟» نگاهش روی عکس ثابت می‌ماند. مردی حدوداً سی ساله، با ریش سه‌تیغ و موهای جو گندمی. -«نه!» -«مطمئنید؟» طاها بدون اینکه نگاهش را از عکس بردارد، با قاطعیت می‌گوید: -«مطمئنم!» مأمور عکس دیگری را از داخل پوشه بیرون می‌کشد. -«تو یک هفته‌ی گذشته متوجه شدیم خونه‌تون توسط این فرد و گروهش شدیدا تحت نظر بوده!» برگه‌ی دیگری را از پوشه بیرون می‌آورد و روی میز می‌گذارد. -«اینا تصاویر ثبت‌شده‌ی دوربین‌های شهریه. ساعت‌ها و تاریخ‌ها هم مشخصه.» طاها تصاویر را یکی‌یکی نگاه می‌کند. در یکی از عکس‌ها، مردی کنار دکه‌ی روزنامه‌فروشی ایستاده است. در عکس بعدی، همان مرد چند ساعت بعد داخل خودرویی در ابتدای کوچه دیده می‌شود. عکس سوم، فرد دیگری را نشان می‌دهد که از آن سوی خیابان، ورودی ساختمان را زیر نظر گرفته است. مامور مکثی می‌کند و می‌گوید: -«مشکل اینجاست که تا جایی که اطلاع داریم اصلا خود شمارو تعقیب نکردن! فقط تمرکزشون روی محل زندگی‌تون بوده!» مأمور نگاهش را با حاجی تقسیم کرده و ادامه می‌دهد: -«نگران‌کننده‌تر از اصلِ مراقبت، اینه که هنوز انگیزه‌شون مشخص نیست. فعلاً هیچ نشونه‌ای از اقدام مستقیم علیه شما یا خانواده‌تون ثبت نشده، اما حجم و مدتِ این تحت نظر گرفتن، عادی نیست.» ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۴/۱۱ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا