هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
بیایید از معلممان خواهش کنیم که به ما درس بدهد.
«خانم معلم لطفا به ما درس بدهید.»
#برش_کتاب
آموزش قلب ها و اندیشهها
@anarstory
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۷۷🎬 دو شبانهروزِ، در دنیای بیرون گذشته است، اما برای الناز، مفهومِ روز و شب دیگ
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۷۸🎬
طاها منتظر پاسخ او نمیماند؛ صندلی را رها میکند، میچرخد و به سمت در قدم برمیدارد.
مرگِ بیصدا، بیارزش، و تبدیل شدن به یک عکسِ بیروح روی پلاکاردها. این آن آیندهای نبود که الناز برایش تا کویته رفته بود!
لبهای خشک و ترکخوردهاش به سختی از هم باز میشوند. صدای لرزانش سکوت سنگین اتاق را میشکند:
-«صبر کن...»
طاها دستش را روی لبهی در نگه میدارد. لبخند کمرنگی روی صورتش جا خوش میکند، اما با این وجود سرش را برنمیگرداند.
الناز سرش را پایین میاندازد. نفس عمیقی میکشد تا بغضِ پنهان در گلویش را قورت دهد:
-«تضمین میکنی... اگه حرف بزنم... نذاری دستشون بهم برسه؟»
طاها دستش را از روی دستگیره برمیدارد و رو به او میچرخد.
لحظهای لبهایش را میفشارد و پلکهایش را روی هم میگذارد.
-«تضمین میکنم.
البته اگه چرتوپرت تحویلم ندی!
خب؟ شروع کن.
از کی وارد این جریانات شدی؟»
الناز سرش را بالا میآورد. نگاهش ابتدا روی کفشهای طاها قفل میشود و بعد آرام بالا میآید تا به چشمهای او برسد. گلویش را صاف میکند:
-«همهچی از دانشگاه شروع شد. اواخر سال قبل.
یه سری جلسات و کارگروهها توی دانشگاه برگزار میشد که رامین هم پاش بهشون باز شده بود. برای من که کل زندگیام توی فرمولها، محاسبات پیچیده و پروژههای خشک مهندسی خلاصه میشد، ورود به اون بحثهای تحلیلی جذابیت عجیبی داشت. حس میکردم دارم از پیلهی درسام میام بیرون و کار مهمتری انجام میدم.
به خاطر همون جلسات من و رامین وقت بیشتری رو با هم میگذروندیم.
کمکم به خاطر یه اختلاف کوچیک با بابام، تصمیم گرفتم برم دنبال کار تا دیگه بهش وابسته نباشم؛ از طرفیام تمام فکرم پیش مهاجرت بود.
پروژههای زیادی انجام داده بودم و معدلم هم بالا بود.
رامین که متوجه انگیزهام شد، گفت یه شرکت معتبر میشناسه که دنبال نیروهای نخبه و جوون دانشگاهی میگرده. میگفت هم درآمدش بالاست، هم میتونه یه رزومهی فوقالعاده برای اپلای برام باشه.
ظاهر شرکت کاملاً موجه، شیک و قانونی بود... اما فقط ظاهرش!»
الناز برای لحظهای مکث میکند. گویی یادآوری آن روزها وزنهی سنگینی روی سینهاش میگذارد. دستهای سردش را به هم میمالد و ادامه میدهد:
-«اسم شرکت 'نجات' بود. روزای اول خیلی سخت گرفتن...
به این راحتیا گزینش نمیکردن! بعد که انتخاب شدم همهچی زیادی بینقص پیش میرفت.
کار من تحلیل نقشههای ژئوتکنیک و شبیهسازی سازههای خاص بود. رامین مدام تشویقم میکرد و میگفت این پروژهها مستقیم میره زیر دست کارفرماهای خارجی.
انصافا درآمدش بالا بود.
دقیقا یه ماه بعد جنس پروژهها تغییر کرد. شایدم به خاطر این بود که افسردگی گرفته بودم! یه جورایی از کار کردنم راضی نبودن. اینو وقتی فهمیدم که دیگه بهم کارای درست و حسابی نسپردن.
روزای سختی بود. بعد از یه مدت از طرف شرکت بهم پیشنهاد شد که برم پاکستان!»
الناز مکث میکند. برای لحظهای چشمهایش را میبندد و وقتی باز میکند، لحن صدایش تغییر کرده؛ حسی شبیه به یک اعتراف تلخ و شرمآور در صدایش موج میزند:
«رامین بهم گفته بود قراره توی یه دورهی بینالمللیِ شبیهسازی سازه شرکت کنم. وقتی پام رسید اونجا حالم بهتر شده بود؛
سفر اولمون کلا خوشگذرونی و گشت و گذار بود.
اما بار دوم همه چی فرق کرد.
رامین گفت برای اینکه پروندهٔ مهاجرتمون تکمیل بشه و بتونیم اقامت بگیریم، مجبوریم یهسری فعالیتای خاص انجام بدیم...
آروم آروم پامون کشیده شد به کویته!
به یه خونهباغِ بزرگ...»
با مکث طولانی الناز، طاها به حرف میآید:
-«چندنفر بودید؟!»
لحظهای فکر میکند:
-«تقریبا چهل نفر!»
-«همهتون ایرانی بودید؟!»
-«آره!»
طاها نفسی را که حبس کرده بود، بیرون میدهد و دستی به چشمهای خستهاش میکشد. ابعاد این بازیِ کثیف فراتر از تصوراتش است. قدمی به عقب برمیدارد، نگاهش را از الناز میگیرد و میگوید:
-«یکم استراحت کن! چند دقیقه دیگه برمیگردم.»
به محض خروج از اتاق تنش را روی کاناپه رها میکند. احمد کنارش مینشیند و به مانیتور زل میزند.
-«چقدر راحت به حرف اومد!»
طاها با لبخند میگوید:
-«همچینم راحت نبود!»
با مکثی کوتاه میگوید:
-«دختر زرنگیه...
شرط میبندم یا نصف قضیه رو ازمون داره پنهون میکنه یا هرچی تا الان گفته فقط یه داستان جذابه که حواسمو از اصل قضیه پرت کنه!»
احمد ابرو بالا میاندازد.
«چطور؟ همهچیزش که جفتوجور بود. از مشخصات شرکت نجات و رامین گرفته تا اون آمارِ چهل نفره! کجای کارش میلنگه؟»
طاها تکیهاش را از کاناپه برمیدارد.
-«دقیقاً همینجاش میلنگه احمد! زیادی داستانش بینقصه!
هیچکس زیر بار این همه ترس و فشار روانی، اینقدر کلاسیک و با جزئیاتِ زمانبندیشده اعتراف نمیکنه...»
#پایان_قسمت۷۸✔️
🗓۱۴۰۵/۰۴/۲۸
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
انار نیوزمصاحبه با نویسنده افرائیل 2.mp3
زمان:
حجم:
5.5M
#مصاحبه🎙
#قسمت_دوم🎬
🟢بازخوردهای داستان #افرائیل چطور بوده و چقدر از داستان باقی مانده؟!
🟡جالبترین و تلخترین بازخورد از دید نویسندهی داستان چه بوده؟!
🟢محبوبترین شخصیت از نظرِ مخاطبین و از دید نویسنده، کدام شخصیت است؟!
🟡نویسندهی داستان از کِی وارد باغ انار و طرح تحول شده و در حال حاضر چه فعالیتی انجام میدهد؟!
♨️سرکار خانوم @rahvasl8، نویسندهی این داستان، در دومین و آخرین قسمت از این مصاحبه، به این سوالات پاسخ میدهد🎤
💢تدوین و مصاحبهگر: #زهرا_ط🎙
#پایان✅
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
59_aqayi_tahdir_hashr_.mp3
زمان:
حجم:
1M
#تحدیر
📝تندخوانی سوره مبارکه حشر
🎤#استاد_آقائی
📌آیات قرآن را به نیت ظهور میخوانیم
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠