eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از میرمهدی عربی
میرمهدی عربیبلندشو هنوز دیر نشده!.mp3
زمان: حجم: 2.6M
📌 «سخنی با جاماندگان کربلا...» 🎧 با هندزفری گوش دهید. تصور کن در این دنیای شلوغ و پرهیاهو، تو در بهترین نقطه دنیا حضور داشته باشی! جایی که همه به خاطر حسین‌علیه‌السلام با هم مهربانند و به هم خدمت می‌کنند... 🔸 از مجموعه‌ی 🎙 پادکست اول | و هنوز وقت هست... 📻 رادیو میرمهدی پ ن: حتما برای آنهایی که هنوز تردید دارند که به کربلا بروند این صوت را ارسال کنید❣ مـوکــب معنـوی اربـعـیـن | میـرمـهـدی🔰 @mirmahdi_arabi
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رضا پهلوی: «این یک مداخله بشردوستانه است.» @BisimchiMedia
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۷۹🎬 نگاهِ خشک‌شده‌ی دکتر حسینی، روی یاسر قفل شده است. سکوتِ سنگینی بر سالن تقریبا
🕸🦇 🎬 صدای آلارم کوتاهی از لپ تاپ رضا بلند می‌شود. رضا فورا انگشتانش را روی کیبورد لپ‌تاپ به حرکت درمی‌آورد. چشمانش روی خطوط نرم‌افزار شنود و دایورت قفل شده است. امواج سبزرنگ صوتی روی صفحه نوسان می‌کنند و نشانگرِ پردازش هوش مصنوعی به رنگ سبز پررنگ درمی‌آید. رضا دستش را بالا می‌آورد. -«حسینی همین الان شماره‌ی علوی رو گرفت. نرم‌افزار آماده‌ست.» یاسر که روی صندلی جلو نشسته، ناخودآگاه کاملاً صاف می‌نشیند. نفسش را در سینه حبس می‌کند. رضا هندزفری مشکی‌ رنگ را روی گوشش محکم می‌کند و با علامت شست، به مهدی نشان می‌دهد که خط متصل و صدای الگوسازی‌شده فعال شده است. مهدی گلویش را صاف می‌کند. در یک چشم به‌هم زدن، تمام فیگور بدن، چهره و وضعیت نشستنش دگرگون می‌شود؛ شانه‌هایش افتاده می‌شود و خطوط چهره‌اش فرمِ یک آدم خسته و سالخورده را به خود می‌گیرد. آن هم درحالی‌که نرم‌افزار هوش مصنوعی روی لپ‌تاپ، جنس و فرکانس صدای او را در کسری از ثانیه روی الگوی دقیق حنجره‌ی علوی می‌نشاند. -«سلام بفرمایید؟» _«سلام! آقای علوی خودتون هستید؟» -«خودم هستم. » -«بنده حسینی‌ام؛ از اساتید دانشگاه شریف. اگه یادتون باشه، چند باری با هم صحبت کردیم...» مهدی مکثی کوتاه و هوشمندانه می‌کند، اندکی در صندلی فرو می‌رود و با لحنی گرم و مشتاق ادامه می‌دهد: -«احوال شما آقای حسینی؟ مشتاق دیدار! در خدمتم، بفرمایید.» -«غرض از مزاحمت؛ واقعیتش یه دانشجوی انتقالی اومده برامون به اسم پارسا مجد. می‌خواستم ببینم شما می‌شناسیدش؟» مهدی آهِ عمیق و پرحسرتی پشت تلفن می‌کشد؛ طوری که انگار داغی کهنه در سینه‌اش تازه شده باشد: -«پارسا مجد؟ بله مگه میشه نشناسم؟ این بچه یه پدیده بود! یه نخبه به تمام معنا... چند ماه تلاش کرد بودجه و تجهیزات طرحش رو جفت‌وجور کنه اما نشد. طفلک سرخورده شد. بعد هم به خاطر مسائل شخصی رفت تهران. متعجب ادامه می‌دهد: -«الان اونجاست؟! حال و روزش خوبه؟» -«بله بله. حالش خوبه. اینطوری که شما ازش تعریف می‌کنید مشخصه واقعا با استعداده!» -«دقیقا! من که نتونستم واسش کاری کنم. با این حال اگه تونستید، کمکش کنید! این نبوغ و مهارت حیفه.» یاسر با دهان نیمه‌باز و چشمانی گردشده از آینه‌ی وسط به مهدی زل زده است. مات و مبهوت مانده که چطور ترکیب بازیگریِ کلامیِ خیره‌کننده‌ی مهدی و الگوریتم پردازش صدا، حسینی را آن‌سوی خط کاملاً خام کرده است. مهدی با لحن و صدایش پشت تلفن دلبری می‌کند و هم‌زمان با دست آزادش از آینه، برای یاسر ژستِ پیروزی می‌گیرد و چشمک می‌زند! -------- سه روزی می‌شود که یاسر را ندیده! از قبل هم حدس می‌زند بدقولی کند. صدای بوقِ ممتد و بی‌حاصل تلفن، در گوشش می‌پیچد. برای چندمین بار شاسیِ تماس را روی صفحه‌ی گوشی لمس می‌کند، اما پاسخ همان پیام تکراری و سرد همیشگی است: «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد...» فاطمه با کلافگی گوشی را روی صندلی انتظار کلینیک رها می‌کند. دستش ناخودآگاه زیر شکم برجسته‌اش می‌نشیند و آرام آن را لمس می‌کند. زیر لب زمزمه می‌کند: -«یه بار نشد خانم دکتر، من و بابا یاسرتو باهم ببینه!...» شنیدن صدای ضربان قلب بچه و حرف‌های دکتر دلگرمش کرده، اما نبودنِ یاسر، شیرینیِ این خبر را تهِ دلش تلخ می‌کند. از کلینیک که بیرون می‌زند، خورشید کاملاً غروب کرده و لکه‌های دود و تاریکیِ سنگینی بر سر شهر خیمه زده است. پشت فرمان ماشین سفیدش می‌نشیند و آن را روشن می‌کند. هنوز دو خیابان بالاتر نرفته که ترافیکی سنگین و غیرعادی متوقفش می‌کند. صدای بوق‌های بی‌امان، دود غلیظِ لاستیک‌های سوخته و آژیرهای دوردست، خبر از متشنج شدن دوباره‌ی خیابان‌ها می‌دهد. کاسب‌ها با عجله کرکره‌ی مغازه‌ها را پایین می‌کشند. فاطمه دستش را محکم روی فرمان می‌فشارد و لرز دستش را مهار می‌کند. دردِ ملایمی زیر دلش پیچ‌وتاب می‌خورد. فکر اینجایش را نکرده بود! برای فرار از قفلِ ترافیک خیابان اصلی، راهش را سمت یکی از خیابان‌های فرعی کج می‌کند. چند پیچ را که رد می‌کند، ناگهان راهش مسدود می‌شود؛ چند سطل زباله‌ی واژگون‌شده وسط خیابان می‌سوزند و دود از آن‌ها بالا می‌رود. ناخداگاه جیغ خفیفی می‌کشد. ریتم قلبش روی هزار می‌رود و حس می‌کند الان است که قلبش از جا کنده شود. سریع، پایش را روی ترمز می‌فشارد. هنوز دستش به دنده‌عقب نرسیده که چهار پنج جوان، با صورت‌های پوشیده و چوب و قمه در دست، از میان تاریکی بیرون می‌جهند و دور ماشین را می‌گیرند! ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۴/۳۱ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌ 💠 روایت اربعین‌تان را ماندگار کنید! فراخوان عمومی مسابقه ادبی اربعین دلنوشته | سفرنامه | داستان کوتاه 😍 آموزش رایگان نویسندگی دریافت کنید و جایزه بگیرید. 📝 بخش‌های مسابقه: 🔹 بخش عمومی روایت تجربه‌ها، خاطرات و اتفاقات مرتبط با اربعین ⭐️ بخش ویژه | روایت دلدادگی امت روایت جلوه‌های محبت، همدلی و دلدادگی ملت‌های جبهه مقاومت با رهبر شهید انقلاب در مسیر اربعین. ❓جوایز و امتیازات فراخوان: 🏆 اهدای جایزه به ۱۰ برگزیده در هر بخش 💰 مجموعاً ۲۰۰ میلیون ریال جایزه نقدی 🎁 آموزش رایگان نویسندگی به ارزش ۱۰ میلیون ریال 📘 راهنمای نویسندگی اربعین ✍️ دوره کاربردی آموزش داستانک جهت دریافت محتوای رایگان و توضیحات تکمیلی به لینک زیر مراجعه نمایید. https://eitaa.com/dastaneasan/2321مهلت ثبت‌نام و ارسال آثار: ۱۵ مرداد ◈ ───────────── ◈ ✍️ داستانا | داستان‌نویسی آسانhttps://eitaa.com/joinchat/2253455521Cfdb4b19f67
AUD-20221204-WA0000.
زمان: حجم: 3.6M
🌺صوت حدیث کسا 🎤محسن فرهمند ┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄ 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۸۰🎬 صدای آلارم کوتاهی از لپ تاپ رضا بلند می‌شود. رضا فورا انگشتانش را روی کیبورد ل
🕸🦇 🎬 فاطمه با عجله شاسیِ قفل در را پایین می‌کشد. بدنش یخ می‌کند. دست‌هایش ناخودآگاه روی شکمش قفل می‌شود. می‌خواهد پایش را روی گاز بگذارد تا با عقب رفتن خودش را از آن معرکه بیرون بکشد. یک‌لحظه یکی از آن‌ها با قمه به کاپوت ضربه می‌زند. جلو می‌آید. دوره‌اش می‌کنند. تا بخواهد عقب برود هر چهار چرخش را پنچر می‌کنند! گوشی را از روی صندلی شاگرد برمی‌دارد. دستش روی صفحه‌ی گوشی می‌لرزد. شماره یاسر را می‌گیرد. خاموش است! قطره‌های عرق سرد روی گیجگاهش می‌نشیند. تنهاست؛ در تاریکیِ یک خیابان، میان دودِ سطل‌های زباله‌ی در حال سوختن و خشم وحشیانه‌ای که خیابان را گرفته است. صدای خرد شدنِ وحشتناکِ شیشه‌ی عقب، مثل انفجار در فضای ماشین می‌پیچد. جیغ می‌کشد. قبل از آن‌که سرش را پایین بیاورد شیشه‌ی سمت راننده فرو می‌ریزد. دست خشن و زمختی شاسی قفل را بالا می‌کشد. در باز می‌شود. فاطمه جیغ‌زنان دست‌هایش را جلوی صورتش حائل می‌کند. اما تیغه‌ی قمه در تاریکی می‌چرخد. لبه‌ی تیزش بر بدنش فرود آمده، مچ دست و ساق بازویش را می‌شکافد. سوزشِ شدیدی در استخوانش می‌پیچد. از شدت درد می‌نالد و سرش را عقب می‌کشد، اما نوک تیغه لبه‌ی گونه و فک او را می‌خراشد و خطی سرخ و عمیق روی صورت پر از اشکش می‌اندازد. خون گرم و داغ بلافاصله روی صورت، گردن و دست‌هایش جاری می‌شود. دستی چادر و روسری خونین فاطمه را چنگ می‌زند. او را با قساوتِ تمام به سمت بیرون می‌کشد. فاطمه با کمر، محکم روی آسفالت زبر و سرد خیابان پرت می‌شود. برخوردش با زمین، تیرِ کشنده و سوزناکی را درست وسط کمر و زیر دلش شلیک می‌کند. حتی جرأت ندارد نگاهشان کند! دو سه نفر وحشیانه‌تر از قبل با لگد به جان پیکر بی‌دفاعش می‌افتند. ضربات سنگین و بی‌رحمانه‌ی کفش‌هایشان پشت سر هم روی پهلوها، کمر و شانه‌های فاطمه فرود می‌آید. فاطمه از شدت درد نفسش بند می‌آید. چشمانش سیاهی می‌رود. ناله‌هایش به زمزمه تبدیل شده! با همان دست‌ها و بازوهای زخمی، پاهایش را در سینه جمع و صورت و شکم برجسته‌اش را میان بغلش پنهان می‌کند تا ضربات لگدها به هدیه‌ی کوچکش نخورد. هر ضربه‌ مثل خنجری در پهلوهایش فرو می‌رود و ناله‌های خفه‌شده‌اش را آشکار می‌کند. در همین حین، یکی دیگر از اغتشاشگران بطری شعله‌وری را به داخل کابین ماشین فاطمه پرت می‌کند. در کسری از ثانیه، آتش به صندلی‌ها سرایت می‌کند و زبانه می‌کشد. شعله‌های سرکش و گرمای خفه‌کننده، صورتِ زخمی و خون‌آلود فاطمه را می‌سوزاند. ماشینش جلو چشمان نیمه‌بازش در حال خاکستر شدن است. سوزش زخم‌های صورت و بازو، دردی جانکاه که زیر دلش می‌پیچد و ضربات بی‌امان لگدها رمقی برایش نگذاشته است. خون از خراش عمیق روی صورتش می‌چکد و روی آسفالت می‌ریزد. زیر لب فقط یک کلمه را با ناله تکرار می‌کند: -«یازهرااااا» یکی از آن‌ها با وحشی‌گری چنگ می‌زند، گوشه‌ی روسری خونین فاطمه را در مشت می‌گیرد و سرش را بالا می‌کشد. صورتِ زخمی و پر از اشکش را تا چند سانتی‌متریِ شعله‌های سرکشِ داخل ماشین نزدیک می‌کند. گرمای سوزان و جانکاه آتش، پوستِ صورتِ معصومِ فاطمه را می‌سوزاند. نفسش در سینه حبس می‌شود. از شدت درد چشمانش را می‌بندد و می‌نالد. مرد قهقهه می‌زند. او را روی آسفالت رها می‌کند. با قساوت، تکه‌چوبی مشتعل را روی چادر فاطمه می‌اندازد. پارچه‌ی سیاه چادر ناگهان زبانه می‌کشد. شعله‌های سرخ و سرکش به‌سرعت روی پارچه پیش می‌روند! در همین دم، فریادِ چند جوان، سکوتِ وحشیانه‌ی خیابان را می‌شکافد: -«ولش کنین بی‌شرفا...!» پیش از آن‌که شعله‌ها به بدن فاطمه برسند، چند نفر از نیروهای بسیجی خود را بی‌محابا وسط معرکه پرت می‌کنند. با مهاجمان درگیر می‌شوند. یکی از آن‌ها روی آسفالت شیرجه می‌زند. با دست‌هایش، بی‌امان روی شعله‌های چادر می‌کوبد. آتش درست قبل از رسیدن به بدن فاطمه خاموش می‌شود. دود تلخی از پارچه‌ی سوخته به هوا می‌رود. جوان سراسیمه، لبه‌های چادر و لباس‌های خونین فاطمه را محکم در مشت می‌گیرد و با تمام توان، بدنش را روی زمین می‌کشد تا عقب ببرد. پیکر نیمه‌جانش چند متر آنطرف‌تر پشت ماشین آرام می‌گیرد. جوان چفیه‌ی سبزش را از دور گردنش باز می‌کند. کنارش زانو می‌زند. دست‌ لرزانش چفیه را جلو می‌آورد. نمی‌داند چطور جلوی خونریزی سر و صورتش را بگیرد. فریاد پر اضطرابش در خیابان می‌پیچد. -«محمدددد زنگ بزن اورژانس! » مکث می‌کند! -«نـ...نهههه! دیر میشه! ماشینتو بیار...» ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۵/۰۱ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail