💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۲ 🎬 درسا از همان گوشهی دیوار نگاهی به افسری انداخت و پچ زد: - خبرت بخوره توی سرت.
#تب_تند 🔥
#قسمت۳ 🎬
انگشتش را تا انتها روی زنگ فشار داد و برنداشت. چند لحظه بعد صدای اعتراض مادرش را شنید.
- چه خبره؟ زنگ سوخت.
با باز شدن در انگشتش را برداشت. مادر گیس سیاهرنگش را از روی شانه عقب زد و با اخم گفت:
- چته درسا سر آوردی؟
درسا دستانش را کاملاً باز کرد و با لبخند پهنی مادرش را در آغوش گرفت.
- خبر آوردم برات از سر بهتر.
مادر بلند خندید. با کمی جدا شدن و لمس کمر دخترش، او را همراه خود کرد:
- پس تو هم خبرو شنیدی؟
درسا کامل روبهروی مادر قرار گرفت، اخمی کرد و با سر کج گفت:
- نگو کیمیجون... خبرم بیات شده؟
مادر او را کنار زد و به طرف خانه قدم برداشت:
- یه وقت مامان نگیها... کیمی جون چیه؟ حداقل درست بگو کیمیاجون!
به در خانه رسید و برگشت.
- همینکه از اینترنشنال شنیدم، به فرزین زنگ زدم بیاد دنبال تو و پرهام.
درسا هم قدمهایش را تند کرد و در آستانهی در به مادر رسید. مادر ادامه داد:
- برم بهش خبر بدم خودت اومدی دیگه نره مدرسه.
درسا مشغول باز کردن بند آلاستارهایش شد و مادر وارد راهروی سمت راست سالن. درسا همینکه کفشهایش را داخل جاکفشی گذاشت، با شتاب پا به درون خانه گذاشت. تلویزیون که در سمت راست سالن روی دیوار کنار راهرو نصب بود، تصاویر ستون دود برخاسته از میان خانهها را نشان میداد. تصویر عوض شد. نمایی از مردم درون خیابان که مضطرب چشم به دود انفجار دوخته بودند. درسا محو صفحهی تلویزیون مقنعهای را که دور گردنش قرار داشت، بیرون آورد و توانست نفسی بکشد. با دو انگشت یقهی مانتو را کمی آزاد کرد. بعد انگشتانش را درون موهای پشت گردنش که خیس عرق بودند، فرو کرد. چند لحظه بعد بالاخره چشم از تصاویر تکراری انفجار گرفت و درون راهرو شد. مقنعه را در هوا چرخاند و با صدای بلند گفت:
- همین امشب این کیسه رو آتیش میزنم.
وارد اتاق ته راهرو شد. کیف و مقنعهاش را روی تخت مقابل در انداخت و ادامه داد:
- نه... میذارم واسه چارشنبهسوری... که قراره واسه جشن آزادی بریم بندری برقصیم، اون موقع هرچی شال و روسری و مقنعه هست، همه رو یهجا میندازم توی آتیش... هرچی زردی مَردی و نکبت ایناس از بین بره.
دکمههای مانتو را باز کرد:
- ای جان! چارصدوپنج دیگه سال ماست...
مانتو و شلوارش را گوشهای انداخت:
- اینا رو هم جرواجر میکنم، از فردا فقط تاپ و شلوارک!
زیر لب ریتم شادی را شروع کرد و بعد از باز کردن کمد، همزمان که کراپ قهوهایرنگی را با شلوارک خاکستری به تن میکرد، گفت:
- دیگه دورهی این متحجرها تموم شد، وقت وقتِ آزادیه...
سرش را به طرف سقف اتاق گرفت، دستانش را باز کرد، هورای بلندی کشید و فریاد زد:
- تنکیو ترامپ! تنکیو بیبی!
دستانش را روی لبش گذاشت و بوسهای را به آسمان پرتاب کرد. دوباره همان ریتم سابق را زیر لب تکرار کرد و این بار همراه با تکان دادن دست و کمرش، سراغ کیف مدرسه رفت. زیپ بزرگش را باز کرد و از درون جیب کوچکی که در آستر کیف بود، گوشیاش را بیرون کشید. همین که با لمس دکمه کناری آن متوجه شد خاموش شده است، ریتم زیر زبانش را تمام کرد و اخم روی ابروهایش نشست:
- ای بخشکی شانس! این هم که دهنشو بسته!
سرش را به اطراف چرخاند و اثری از شارژرش ندید. به طرف در اتاق رفت و همزمان که بیرون میرفت، صدا بلند کرد:
- کیمیجون شارژر من کو؟
مادر از اتاق سمت چپ بیرون آمد:
- توی پریز سالنه.
درسا درحالیکه زیر لب غرغر میکرد به طرف کاناپهی خاکستری رنگ روبهروی تلویزیون رفت.
- خب یه شارژر واسه خودت بخر. واسه چی مال منو کش میری؟
#پایان_قسمت۳✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۰۲
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
امیرحسین ساجدی @SAJEDIFR4_5830137501221655830.mp3
زمان:
حجم:
38.8M
شبتون آروم با نوای #قرآن که آرامش بخش دلهاست ❤️
🍎خلوت شبانہ باقࢪانمون....
🌱#حالـــــتوسادهخوبکن
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۳ 🎬 انگشتش را تا انتها روی زنگ فشار داد و برنداشت. چند لحظه بعد صدای اعتراض مادرش ر
#تب_تند 🔥
#قسمت۴ 🎬
مادر بیتوجه به غرغرهای دخترش به طرف آشپزخانه رفت. لحنش شاد بود:
- از صبح اینقدر ذوق کردم که یادم رفت ناهار بذارم.
صدای گویندهی تلویزیون هنوز از انفجارها حرف میزد. درسا چهارزانو روی مبل نشست و سیم شارژر را از روی عسلی برداشت و به گوشی وصل کرد. درحالیکه چشم به زیرنویس قرمز تلویزیون داده بود، خطاب به مادرش گفت:
- خب میگفتی بابا واسه تکمیل سور ناهارو از بیرون بگیره.
مادر در یخچال را باز کرده بود و پشت آن مشغول کارش بود.
- سور رو بذار واسه شب که خبر سقوطشون اومد.
وسایلی را از درون یخچال به درون سینک منتقل کرد و ادامه داد:
- تا شب چشم به تلویزیون میدوزم تا لحظهلحظهشو از دست ندم.
شیر آب را باز کرد و مشغول شستن شد.
- به دلنواز هم زنگ میزنم بیان اینجا... باید بهش ویژه تبریک بگم، دیگه سیامک هم آزاد میشه، بیچاره از غصهاش داشت دق میکرد، میترسید اعدامش کنن.
سر برگرداند و از آشپزخانه به تصویر ترامپ در تلویزیون نگاه کرد.
ـ تا شب کارو تموم میکنه... همینکه پرچم شیر و خورشید بالا رفت، باید بزنیم به سلامتی سلطنت...
درسا چشم به گوشی درون دستش داشت و همینکه عدد دو درصد شارژ را دید دکمه پاور را فشار داد. با شنیدن حرف مادرش، ذوقزده سر بلند کرد:
- جون من از بابا اجازه بگیر منم امشب بخورم.
مادر دست از شستن کشید، سر برگرداند و ابرو در هم کشید:
- وا؟.. چه غلطا؟ تو هنوز بچهای واسه خوردن.
درسا گوشی را روی عسلی گذاشت و بلند شد. به طرف آشپزخانه راه افتاد و به التماس افتاد:
- جون من کیمیاخانم! دلمو نشکن! میدونی من چقدر منتظر بودم حمله کنن؟
مادر باز مشغول شستن هویج و فلفلدلمه شد:
- میدونم عزیزم! هممون منتظر موندیم تا این وقت لعنتی برسه...
سرش را به طرف درسا که کنارش رسیده بود، چرخاند:
- ولی میدونی که، بابات به پرهام هم تا شونزده سالش نشد اجازه نداد. تو هم یه سال که نه، چندماه صبر کن، توی تولدت خودم برات پر میکنم.
درسا دستش را به لبهی کابینت گرفت و سرش را کج کرد:
- مامانی... به بابا بگو یه امشب اجازه بده... آخه ضایع نیست آتوسا و پرهام و همه بخورن، بعد من مثل بچهها نگاه کنم؟ بگو اگه فقط یه امشب اجازه بده، دیگه تا سال بعد لب نمیزنم.
مادر هویج و فلفلها را با سبد کنار سینک گذاشت. سری به اطراف تکان داد و پوزخند زد:
- الان شدم مامانی؟
بعد سراغ قابلمهای رفت که چند تکه مرغ در آن بود و آن را زیر شیر آب گرفت. درسا با لحن ملتمسانهتری «مامانی!» را کش داد. مادر قابلمه را روی گاز گذاشت و همراه با روشنکردنش گفت:
- میدونی که بابات قانونهای خودشو داره.
درسا دست در گردن مادرش انداخت و او را بوسید.
- جون من مامانی! تو بخوای حله، بابا قبول میکنه، امشب فرق داره.
مادر کلافه سرش را تکان داد:
- خیلی خب... ولم کن تفمالیم کردی... بهش میگم، ولی قول نمیدم.
درسا بوسهی عمیقی روی گونهی مادرش زد و از او جدا شد.
- قربونت بشم، تو بگو، بابا امروز اینقدر خوشحاله که محاله قبول نکنه.
مادر مشغول خرد کردن هویج و فلفلدلمه شد. درسا از آشپزخانه بیرون رفت و با صدای بلند ادامه داد:
- هرچی نباشه بعد پنجاه سال دارن میرن، یه پوئن نصیب من نشه؟
دوباره چهارزانو روی کاناپه نشست و همزمان با برداشتن گوشی نگاهش را میخ زیرنویس تلویزیون کرد و بعد از لحظهای بلندتر گفت:
- پاستورو زدن!
مادرش از همانجا بلند جواب داد:
- نوش جونشون... حقشونه... چهلهزارتا جوون رو پرپر کردن، یه جایی باید برگرده توی کاسهشون که.
درسا سر به زیر انداخته و همزمان که موهای برگشته روی صورتش را پشت گوش میداد، صفحه گوشی را روشن کرد و فکر کرد:
- یعنی ممکنه دولتو پودر کرده باشن؟
میخواست تلگرام و توییترش را چک کند و آنجا هم جشن آزادی بگیرد. روی آیکون تلگرام زد. باز نشد. اخم کرد. این بار توئیتر را امتحان کرد. صدای بلند مجری روی اعصابش بود. کنترل را از روی میز برداشت و کمی صدا را کم کرد. فیلترشکنش را امتحان کرد، اما باز ممکن نشد. سر بلند کرد:
- اینا که باز بستن.
مادرش که مقابل گاز ایستاده، بود رو به درسا سر چرخاند و کمی به عقب خم شد:
- چی رو؟
درسا همزمان با تکان دادن گوشی متصل به کابل شارژ گفت:
- نتو!
مادر سر چرخاند:
- خفه شن که فقط بلدن خفهمون کنن.
درسا گوشی را روی میز انداخت و با دلخوری کمرش را به کاناپه کوباند.
- کاش بابا هم مثل عمو یه استارلینک جور کرده بود.
مادر چیزی نشنید که جوابی بدهد. درسا کمی بلندتر رو کرد به مادر:
- کیمیجون! بابا اومد بهش بگو شب ما بریم خونهی عمو، اونا هرچی هم بشه باز نت دارن.
#پایان_قسمت۴✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۰۳
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان:
حجم:
12M
قرائت دعای توسل
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠