امیرحسین ساجدی @SAJEDIFR4_5830137501221655830.mp3
زمان:
حجم:
38.8M
شبتون آروم با نوای #قرآن که آرامش بخش دلهاست ❤️
🍎خلوت شبانہ باقࢪانمون....
🌱#حالـــــتوسادهخوبکن
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۳ 🎬 انگشتش را تا انتها روی زنگ فشار داد و برنداشت. چند لحظه بعد صدای اعتراض مادرش ر
#تب_تند 🔥
#قسمت۴ 🎬
مادر بیتوجه به غرغرهای دخترش به طرف آشپزخانه رفت. لحنش شاد بود:
- از صبح اینقدر ذوق کردم که یادم رفت ناهار بذارم.
صدای گویندهی تلویزیون هنوز از انفجارها حرف میزد. درسا چهارزانو روی مبل نشست و سیم شارژر را از روی عسلی برداشت و به گوشی وصل کرد. درحالیکه چشم به زیرنویس قرمز تلویزیون داده بود، خطاب به مادرش گفت:
- خب میگفتی بابا واسه تکمیل سور ناهارو از بیرون بگیره.
مادر در یخچال را باز کرده بود و پشت آن مشغول کارش بود.
- سور رو بذار واسه شب که خبر سقوطشون اومد.
وسایلی را از درون یخچال به درون سینک منتقل کرد و ادامه داد:
- تا شب چشم به تلویزیون میدوزم تا لحظهلحظهشو از دست ندم.
شیر آب را باز کرد و مشغول شستن شد.
- به دلنواز هم زنگ میزنم بیان اینجا... باید بهش ویژه تبریک بگم، دیگه سیامک هم آزاد میشه، بیچاره از غصهاش داشت دق میکرد، میترسید اعدامش کنن.
سر برگرداند و از آشپزخانه به تصویر ترامپ در تلویزیون نگاه کرد.
ـ تا شب کارو تموم میکنه... همینکه پرچم شیر و خورشید بالا رفت، باید بزنیم به سلامتی سلطنت...
درسا چشم به گوشی درون دستش داشت و همینکه عدد دو درصد شارژ را دید دکمه پاور را فشار داد. با شنیدن حرف مادرش، ذوقزده سر بلند کرد:
- جون من از بابا اجازه بگیر منم امشب بخورم.
مادر دست از شستن کشید، سر برگرداند و ابرو در هم کشید:
- وا؟.. چه غلطا؟ تو هنوز بچهای واسه خوردن.
درسا گوشی را روی عسلی گذاشت و بلند شد. به طرف آشپزخانه راه افتاد و به التماس افتاد:
- جون من کیمیاخانم! دلمو نشکن! میدونی من چقدر منتظر بودم حمله کنن؟
مادر باز مشغول شستن هویج و فلفلدلمه شد:
- میدونم عزیزم! هممون منتظر موندیم تا این وقت لعنتی برسه...
سرش را به طرف درسا که کنارش رسیده بود، چرخاند:
- ولی میدونی که، بابات به پرهام هم تا شونزده سالش نشد اجازه نداد. تو هم یه سال که نه، چندماه صبر کن، توی تولدت خودم برات پر میکنم.
درسا دستش را به لبهی کابینت گرفت و سرش را کج کرد:
- مامانی... به بابا بگو یه امشب اجازه بده... آخه ضایع نیست آتوسا و پرهام و همه بخورن، بعد من مثل بچهها نگاه کنم؟ بگو اگه فقط یه امشب اجازه بده، دیگه تا سال بعد لب نمیزنم.
مادر هویج و فلفلها را با سبد کنار سینک گذاشت. سری به اطراف تکان داد و پوزخند زد:
- الان شدم مامانی؟
بعد سراغ قابلمهای رفت که چند تکه مرغ در آن بود و آن را زیر شیر آب گرفت. درسا با لحن ملتمسانهتری «مامانی!» را کش داد. مادر قابلمه را روی گاز گذاشت و همراه با روشنکردنش گفت:
- میدونی که بابات قانونهای خودشو داره.
درسا دست در گردن مادرش انداخت و او را بوسید.
- جون من مامانی! تو بخوای حله، بابا قبول میکنه، امشب فرق داره.
مادر کلافه سرش را تکان داد:
- خیلی خب... ولم کن تفمالیم کردی... بهش میگم، ولی قول نمیدم.
درسا بوسهی عمیقی روی گونهی مادرش زد و از او جدا شد.
- قربونت بشم، تو بگو، بابا امروز اینقدر خوشحاله که محاله قبول نکنه.
مادر مشغول خرد کردن هویج و فلفلدلمه شد. درسا از آشپزخانه بیرون رفت و با صدای بلند ادامه داد:
- هرچی نباشه بعد پنجاه سال دارن میرن، یه پوئن نصیب من نشه؟
دوباره چهارزانو روی کاناپه نشست و همزمان با برداشتن گوشی نگاهش را میخ زیرنویس تلویزیون کرد و بعد از لحظهای بلندتر گفت:
- پاستورو زدن!
مادرش از همانجا بلند جواب داد:
- نوش جونشون... حقشونه... چهلهزارتا جوون رو پرپر کردن، یه جایی باید برگرده توی کاسهشون که.
درسا سر به زیر انداخته و همزمان که موهای برگشته روی صورتش را پشت گوش میداد، صفحه گوشی را روشن کرد و فکر کرد:
- یعنی ممکنه دولتو پودر کرده باشن؟
میخواست تلگرام و توییترش را چک کند و آنجا هم جشن آزادی بگیرد. روی آیکون تلگرام زد. باز نشد. اخم کرد. این بار توئیتر را امتحان کرد. صدای بلند مجری روی اعصابش بود. کنترل را از روی میز برداشت و کمی صدا را کم کرد. فیلترشکنش را امتحان کرد، اما باز ممکن نشد. سر بلند کرد:
- اینا که باز بستن.
مادرش که مقابل گاز ایستاده، بود رو به درسا سر چرخاند و کمی به عقب خم شد:
- چی رو؟
درسا همزمان با تکان دادن گوشی متصل به کابل شارژ گفت:
- نتو!
مادر سر چرخاند:
- خفه شن که فقط بلدن خفهمون کنن.
درسا گوشی را روی میز انداخت و با دلخوری کمرش را به کاناپه کوباند.
- کاش بابا هم مثل عمو یه استارلینک جور کرده بود.
مادر چیزی نشنید که جوابی بدهد. درسا کمی بلندتر رو کرد به مادر:
- کیمیجون! بابا اومد بهش بگو شب ما بریم خونهی عمو، اونا هرچی هم بشه باز نت دارن.
#پایان_قسمت۴✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۰۳
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان:
حجم:
12M
قرائت دعای توسل
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
بسم الله الرحمن الرحیم
📽باغ انار برگزار میکند:
🔻جلسهی ششم:
🔸با موضوع:
ژانر کودک و نوجوان
🔹با تدریسِ سرکار خانم مطلبی
🗓چهارشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵
⏰ساعت ۱۷:۳۰
📍مکان برگزاری:
🆔 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741
منتظر حضور گرم شما هستیم🌷✨
🆔 @tarhe_tahavol 💥
🆔 @ANARSTORY 🍎
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙