eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
901 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۳ 🎬 انگشتش را تا انتها روی زنگ فشار داد و برنداشت. چند لحظه بعد صدای اعتراض مادرش ر
🔥 🎬 مادر بی‌توجه به غرغرهای دخترش به طرف آشپزخانه رفت. لحنش شاد بود: - از صبح این‌قدر ذوق کردم که یادم رفت ناهار بذارم. صدای گوینده‌ی تلویزیون هنوز از انفجارها حرف می‌زد. درسا چهارزانو روی مبل نشست و سیم شارژر را از روی عسلی برداشت و به گوشی وصل کرد. درحالی‌که چشم به زیرنویس قرمز تلویزیون داده بود، خطاب به مادرش گفت: - خب می‌گفتی بابا واسه تکمیل سور ناهارو از بیرون بگیره. مادر در یخچال را باز کرده بود و پشت آن مشغول کارش بود. - سور رو بذار واسه شب که خبر سقوطشون اومد. وسایلی را از درون یخچال به درون سینک منتقل کرد و ادامه داد: - تا شب چشم به تلویزیون میدوزم تا لحظه‌لحظه‌شو از دست ندم. شیر آب را باز کرد و مشغول‌ شستن شد. - به دلنواز هم زنگ می‌زنم بیان اینجا... باید بهش ویژه تبریک بگم، دیگه سیامک هم آزاد میشه، بیچاره از غصه‌اش داشت دق می‌کرد، می‌ترسید اعدامش کنن. سر برگرداند و از آشپزخانه به تصویر ترامپ در تلویزیون نگاه کرد. ـ تا شب کارو تموم می‌کنه... همین‌که پرچم شیر و‌ خورشید بالا رفت، باید بزنیم به سلامتی سلطنت... درسا چشم به گوشی درون دستش داشت و همین‌که عدد دو درصد شارژ را دید دکمه پاور را فشار داد. با شنیدن حرف مادرش، ذوق‌زده سر بلند کرد: - جون من از بابا اجازه بگیر منم امشب بخورم. مادر دست از شستن کشید، سر برگرداند و ابرو در هم کشید: - وا؟.. چه غلطا؟ تو‌ هنوز بچه‌ای واسه خوردن. درسا گوشی را روی عسلی گذاشت و بلند شد. به طرف آشپزخانه راه افتاد و به التماس افتاد: - جون من کیمیاخانم! دلمو نشکن! می‌دونی من چقدر منتظر بودم حمله کنن؟ مادر باز مشغول شستن هویج و فلفل‌دلمه شد: - می‌دونم عزیزم! هممون منتظر موندیم تا این وقت لعنتی برسه... سرش را به طرف درسا که کنارش رسیده بود، چرخاند: - ولی می‌دونی که، بابات به پرهام هم تا شونزده سالش نشد اجازه نداد. تو هم یه سال که نه، چندماه صبر کن، توی تولدت خودم برات پر می‌کنم. درسا دستش را به لبه‌ی کابینت گرفت و سرش را کج کرد: - مامانی... به بابا بگو یه امشب اجازه بده... آخه ضایع نیست آتوسا و پرهام و همه بخورن، بعد من مثل بچه‌ها نگاه کنم؟ بگو اگه فقط یه امشب اجازه بده، دیگه تا سال بعد لب نمی‌زنم. مادر هویج و فلفل‌ها را با سبد کنار سینک گذاشت. سری به اطراف تکان داد و پوزخند زد: - الان شدم مامانی؟ بعد سراغ قابلمه‌ای رفت که چند تکه مرغ در آن بود و آن را زیر شیر آب گرفت. درسا با لحن ملتمسانه‌تری «مامانی!» را کش داد. مادر قابلمه را روی گاز گذاشت و همراه با روشن‌کردنش گفت: - می‌دونی که بابات قانون‌های خودشو داره. درسا دست در گردن مادرش انداخت و او را بوسید. - جون من مامانی! تو بخوای حله، بابا قبول می‌کنه، امشب فرق داره. مادر‌ کلافه سرش را تکان داد: - خیلی خب... ولم کن تف‌مالیم کردی... بهش میگم، ولی قول نمیدم. درسا بوسه‌ی عمیقی روی گونه‌ی مادرش زد و از او جدا شد. - قربونت بشم، تو بگو، بابا امروز این‌قدر خوشحاله که محاله قبول نکنه. مادر مشغول خرد کردن هویج و فلفل‌دلمه شد. درسا از آشپزخانه بیرون رفت و با صدای بلند ادامه داد: - هرچی نباشه بعد پنجاه‌ سال دارن میرن، یه پوئن نصیب من نشه؟ دوباره چهارزانو روی کاناپه نشست و هم‌زمان با برداشتن گوشی نگاهش را میخ زیرنویس تلویزیون کرد و بعد از لحظه‌ای بلندتر گفت: - پاستورو زدن! مادرش از همان‌جا بلند جواب داد: - نوش جونشون... حقشونه... چهل‌هزارتا جوون رو‌ پرپر کردن، یه جایی باید برگرده توی کاسه‌شون که. درسا سر به زیر انداخته و هم‌زمان که موهای برگشته روی صورتش را پشت گوش‌ می‌داد، صفحه گوشی را روشن کرد و فکر کرد: - یعنی ممکنه دولتو پودر‌ کرده باشن؟ می‌خواست تلگرام و‌ توییترش را چک کند و آنجا هم جشن آزادی بگیرد. روی آیکون تلگرام‌ زد. باز نشد. اخم کرد. این بار توئیتر را امتحان کرد. صدای بلند مجری روی اعصابش بود. کنترل را از روی میز برداشت و کمی صدا را کم کرد. فیلترشکنش را امتحان کرد، اما باز ممکن نشد. سر بلند کرد: - اینا که باز بستن. مادرش که مقابل گاز ایستاده، بود رو به درسا سر چرخاند و کمی به عقب خم شد: - چی رو؟ درسا هم‌زمان با تکان دادن گوشی متصل به کابل شارژ گفت: - نتو! مادر سر چرخاند: - خفه شن که فقط بلدن خفه‌مون کنن. درسا گوشی را روی میز انداخت و با دل‌خوری کمرش را به کاناپه کوباند. - کاش بابا هم مثل عمو یه استارلینک جور کرده بود. مادر چیزی نشنید که جوابی بدهد. درسا کمی بلندتر رو‌ کرد به مادر: - کیمی‌جون! بابا اومد بهش بگو‌ شب ما بریم‌ خونه‌ی عمو، اونا هرچی هم بشه باز نت دارن. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۶/۰۳ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان: حجم: 12M
قرائت دعای توسل 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
بسم الله الرحمن الرحیم 📽باغ انار برگزار میکند: 🔻جلسه‌ی ششم: 🔸با موضوع: ژانر کودک و نوجوان 🔹با تدریسِ سرکار خانم مطلبی 🗓چهارشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵ ⏰ساعت ۱۷:۳۰ 📍مکان برگزاری: 🆔 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 منتظر حضور گرم شما هستیم🌷✨ 🆔 @tarhe_tahavol 💥 🆔 @ANARSTORY 🍎 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۴ 🎬 مادر بی‌توجه به غرغرهای دخترش به طرف آشپزخانه رفت. لحنش شاد بود: - از صبح این‌ق
🔥 🎬 مادر جوابی نداد و درسا با حرص چشم به صفحه‌ی تلویزیون دوخت. حوصله‌اش سر رفته بود و نیاز داشت با رفقای توئیتری‌اش حرف بزند. گوشی را برداشت. تازه ده‌ درصد شارژ شده بود. خواست گوشی را سر جایش بگذارد که اعلان پیام پگاه را بالای صفحه دید. ابر‌وانش را درهم کرد و با دیدن علامت ایتا حرصی گفت: - داخلی وصله؟ همراه با گوشی که هنوز به کابل وصل بود، روی کاناپه دراز کشید و پیام پگاه را باز کرد. «رسیدی خونه؟ یا طعمه‌ی موشک شدی؟» پوزخندی زد و در جواب نوشت: «به کوری چشم عرزشیا موشک‌های مستر‌ترامپ هوشمنده، مثل آبگرمکنای اینا که نیست.» گوشی را روی سینه‌اش گذاشت و چشم به صفحه‌ی تلویزیون دوخت. چند لحظه بعد صدای اعلان بلند شد. پگاه پیام نوشته بود: «چه عجب خانم یه نگاه به ایتا کرد!» با بی‌حوصلگی نوشت: «قارقارَکشون به درد عمشون می‌خوره، واسه کانال مدرسه نبود، حذفش کرده بودم.» بلافاصله پیام پگاه آمد: «داریم جمع و جور می‌کنیم بریم خونه‌ی آقام روستا، اونجا شاید نت نباشه، خواستم بهت خبر بدم. بابام میگه درسته هنوز جنگ اینجا نرسیده، ولی بالاخره می‌رسه.» درسا زیر لب «برو چیکار کنم»ی گفت و نوشت: «ترسیدی؟» پگاه جواب داد: «نترسم؟ وقتی موشک بزنن میمیرم.» درسا سری به اطراف تکان داد و باز نوشت: «نترس چلمن! آمریکایی‌ها کارشون خیلی درسته، موشکاشون نقطه‌زنه، به مردم عادی کاری ندارن، فقط سپاهی و بسیجی می‌زنه.» چند لحظه بعد چند پیام پشت سرهم آمد: «چی میگی؟» «همین اول کاری مدرسه زدن.» «همون‌جور که تهرانو زدن، بقیه شهرها رو هم می‌زنن!» «بابام میگه فقط باید از شهر دور بشیم که زنده بمونیم.» «میگه اینجا هم مثل غزه و سوریه ویران میشه.» درسا به بقیه پیام‌ها توجهی نکرد و نگاهش فقط روی جمله «مدرسه زدن» ماند. با اخم بلند شد، نشست و نوشت: «دروغه! کدوم مدرسه رو زدن؟» بدون آن‌که منتظر جواب پگاه بماند، گوگل را باز کرد و نوشت: «بمباران مدرسه» اما‌ سایت کار نکرد و «اَه» گفت. اعلان پیام پگاه بالای صفحه آمد و زود باز کرد. «گاگول! همه دارن میگن، مدرسه‌ی میناب رو زده، کلی هم بچه مرده.» درسا با زمزمه‌ی «دروغه!» از شخصی پگاه بیرون آمد و نگاهش به اعلان بالای ایتا افتاد: «آخرین خبرها از تلفات بمباران مدرسه‌ی دخترانه میناب» ابروهایش بالا پرید. نگاهش روی جمله ماند. چیزی راه گلویش را گرفت. خواست انگشتش را روی خبر بزند، اما نگه داشت. او هرگز گوشش را به دروغ‌های رژیم در پیامرسان‌های داخلی نمی‌داد. ایتا را بست و چشم به صفحه‌ی تلویزیون دوخت. فکر کرد خبر درست را آنها می‌گویند، اما خبری از مدرسه‌ی میناب نبود. با گفتن «حتماً دروغه!» باز نگاهش را به صفحه‌ی گوشی و آیکون ایتا داد. فکر بمباران مدرسه آزارش می‌داد. نمی‌توانست بی‌خیال باشد، الان که همه چیز را بسته بودند، مجبور بود دروغ‌های این رژیم را بخواند؟ با سرعت کلمات اخبار را از پیش چشم می‌گذراند. پنج‌ کشته، دوازده کشته، بیست کشته... سینه‌اش سنگین شد. اخم‌هایش را درهم کرد. وجودش گر گرفت. عکسی وجود نداشت، فقط خبر بود؛ اما خبر کشته‌هایی که مدام زیادتر می‌شدند. سرش به دوران افتاده بود. نمی‌توانست باور کند. فکر کرد: - اینا دیگه چه بی‌شرفایی هستن! باز دارن دروغ میگن.. پس کو عکسش؟ پاهایش را روی کاناپه جمع کرد. سرش را کاملاً پایین انداخت و تندتند فقط می‌خواند. باز شدن ناگهانی در، باعث تکان خوردن شدید شیشه‌ها شد. همین تکان خوردن و هم‌زمان صدای بلند برادرش او را از جا پراند. - سلام! آزادیتون مبارک! ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۶/۰۴ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344