Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان:
حجم:
12M
قرائت دعای توسل
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
هدایت شده از وَالْقَلَمِ | خوشنویسی
إرتفع لِتَرَی لا لِتُرَی
اوج بگیر که ببینی
نه اینکه دیده بشی!
🍃https://eitaa.com/joinchat/48955884Cb50f35dc11
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۱۳ 🎬 دست آزادش را درون جیب هودی کرد و بدنهی سرد اسپری را گرفت. با این چه میکرد؟ ا
#تب_تند 🔥
#قسمت۱۴ 🎬
دخترجوان درسا را به میان جمعیت برد و روی جدول کنار خیابان نشاند. درسا دچار تنگی نفس شده و از دیدن این همه زن چادری در اطرافش ترسیده بود. دو دستش را از دو طرف، داخل جیب هودی فرو کرد و اسپری را سفت چسبید. سرش را زیر انداخت و تا جای ممکن چانهاش را به سینه چسباند. اگر یک نفر از اینها میفهمید او کیست جای سالم در بدنش نمیماند. زانوهایش به هم میخوردند و او جانی نداشت تا از جایش تکان بخورد. صدای «اللهاکبر»های مقطعی که جمع زنها و مردها به نوبت و پشت هم میدادند، بندبند سلولهایش را به لرزه انداخته بود. نزدیک بود به گریه بیفتد. با حس نشستن یک نفر کنارش از جا پرید و به طرف او سر چرخاند. همان دختر جوان بود. دستش را روی شانهاش گذاشت:
- ببخش ترسوندمت.
درسا با نگرانی به او چشم دوخت. دختر لبهی دو لیوان یکبار مصرف لبریز از چای را با دو انگشت، گرفته بود.
- برات چایی آوردم گرم شی.
نگاه درسا روی چایها چرخید. دختر با لبخند لیوان را به طرف او گرفت.
- هیچی مثل چایی توی این هوای سرد نمیچسبه.
به ذهن درسا زد نکند میخواهد او را بیهوش کند؟ دختر هر دو لیوان را در دو دستش نگه داشته بود و او با نگاه کردن به لیوانی که نزدیکش بود فکر میکرد نباید از آن بخورد.
- عزیزم! باور کن حالتو جا میاره.
درسا ترسید امتناعش دختر را مشکوک کند. دستش را از جیب بیرون کشید و به طرف لیوانی که دختر با دست دورتر نگه داشته بود، برد و آن را گرفت. به خیال خودش اگر هم قصد بدی داشت لیوانی که نزدیک او گرفته بود، مسموم بود. همینکه لیوان را در دست گرفت، دختر دست در جیب کرد و یک آبنبات قهوهای بیرون آورد.
لبخند زد و گفت:
- آبنبات باکلاستر از قنده!
بعد خندید و ادامه داد:
- اصلاً هم به خاطر این نیست که قند تموم شده.
درسا متعجب از رفتار صمیمی دختر دست دیگرش را از جیب بیرون کشید و آبنبات را گرفت.
- همه چی یهویی شد. حاجآقا که گفت بساط سر میدون رو ردیف کنیم، نتونستیم تدارک جمع کنیم. هرچی هم قند آوردیم، تموم شده بود.
درسا متوجه نبود دختر چه میگوید. اصلاً چرا اینقدر با او صمیمی شده بود؟ شگردشان بود؟ تمام نگاهش روی لیوان چای دختر بود که از آن میخورد یا نه؟ دختر که نگاه درسا را روی خودش دید، باز لبخندی زد.
- حتماً پیش خودت میگی گیر عجب آدم وراجی افتادم. خب اینم ایراد منه، اصلاً آدم اگه وراج نباشه مگه میتونه دوست پیدا کنه؟.. معلومه تو خیلی کمحرفی، ولی بهت قول میدم اونقدر اذیتت نکنم که از رفاقت باهام پشیمون بشی.
کمی مکث کرد:
- راستی رفاقت منو قبول میکنی؟ دینام.. چهارده سالمه! اسم تو چیه؟
درسا گوشهی لبش به خاطر رفتار بچگانهی دختر کمی بالا رفت.
- من درسام و یه سال هم ازت بزرگترم.
دینا که در همین فاصله لیوان را به لبش نزدیک کرده بود، ابرویی بالا انداخت و بعد از پایین آوردن لیوان گفت:
- پس دیگه رفیقیم!
درسا که خیالش بابت چای راحت شده بود لیوان را به لب نزدیک کرد. تلخی طعم گس چای ته گلویش نشست، اما گرمای دلپذیری به وجودش وارد کرد. دینا مثل اینکه متوجه شده باشد، گفت:
- با آبنبات بخور تلخیش بره.
درسا لبخندی زورکی زد:
- ممنون!
- همینکه گرمت بکنه کافیه، مگه نه؟
دینا جوابی نشنید. سر چرخاند سمت جمعیت. درسا وقت کرد او را دید بزند. گونههای برجسته و لبخندی که گویا به لبهایش چسبیده بود، صورت معمولی او را زیبا کرده بود.
#پایان_قسمت۱۴✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۱۸
💥@tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond