eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
898 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۱۶ 🎬 با رفتن دینا، درسا دست در جیب هودی فرو کرد و متوجه ویبره‌ی گوشی‌اش شد. آن را ب
🔥 🎬 درسا چشمانش را تنگ کرد تا نگاهش را روی امید دقیق‌تر کند و چهره‌ی او را بیشتر به خاطر بسپارد. از این فاصله فقط ریش و موهای کوتاه و سیاهش را واضح می‌دید. حتماً ته‌چهره‌ش شبیه خواهرش بود دیگر. می‌توانست از روی صورت دینا او را هم توصیف کند. لو دادن این آدم به عمویش، از بقیه مهم‌تر بود. درسا نگاهش را باز در میدان گرداند. آن‌قدر زیاد نبودند که در اول کار، از مواجهه با آن‌‌ها ترسیده بود. فقط شلوغی و سروصدا داشتند. هنوز یک میدان را هم کامل نگرفته بودند. همین‌ها هم وقتی خبر را می‌شنیدند، دیگر به میدان نمی‌آمدند. ترس، همیشه باعث عقب‌گرد می‌شد. اینها نمی‌توانستند جلوی خیزش مردم را بگیرند و مشکلی برایشان بسازند. آن‌ها در آن دو روز، با شروع فراخوان کینگ، در این محله‌ای که چندان هم هم‌فکرشان نبودند، توانستند یک میدان را کامل بسته، چهار خیابان اطرافش را قرق کنند و قدرتشان را با درگیری، تخریب و آتش‌زدن، به رخ بقیه بکشند. حیف که حریف مأمورها نشدند؛ وگرنه تا صبح مسجد را هم به حال کانکس بسیج درمی‌آوردند تا امثال این حاج‌آقازرین دیگر نباشند که الان فراخوان مقاومت در برابر خواست ملت بدهند. درسا همان‌طور که نگاه می‌چرخاند و سعی می‌کرد چهره‌ها را به خاطر بسپارد؛ پوزخندی زد و زمزمه کرد: - این بسیج خوش‌خیال‌ها هم تا فردا بیشتر طول نمی‌کشه! دینا سریع به طرفش سر چرخاند. - چی طول نمی‌کشه؟ درسا قلبش یک لحظه ایستاد. این دختر عجب گوش‌های تیزی داشت! برای درست کردن وضع گفت: - نه، میگم تا کی این تجمع طول می‌کشه؟ - تا هر وقت لازم باشه، نمی‌ذاریم دوباره کشور بریزه به هم. باید خیال سربازهامونو از خیابونا راحت کنیم. ناگهان صدای سوت کر‌کننده‌ای پخش شد. همه جمعیت ابرو درهم کشیده و گوش‌هایشان را گرفتند. صدای شعار مردم قطع شد و برخی نق زدند. صدا از سیستم صوتی‌ای بود که حاج‌آقا و امید درحال راه‌اندازی آن بودند؛ مثل اینکه با آن‌ها همکاری نمی‌کرد. امید سریع دستگاه را خاموش کرد و درسا درحالی‌که یک گوشش را گرفته‌ بود، پوزخند زد: - این هم شد تدارکات؟ امید بلافاصله روی سقف وانت قرار گرفت و رو به جمعیتی که سوت بلندگو باعث بی‌نظمی در آن‌ها شده بود، با صدای بلندی گفت: - برادرها و خواهرها! از همگی عذر می‌خوام. مثل اینکه قرار نیست بلندگو راه بیفته تا فرمایشات حاج‌آقا زرین رو راحت‌تر بشنویم، لطفاً آقایونی که توی میدون هستید، تشریف ببرید اون طرف، کنار جمعیت، تا حاج‌آقا هم بیان همون‌جا، همگی از کلامشون بهره ببریم. دینا با شنیدن این حرف سریع از درسا جدا شد و رو به جمعیت کرد. گویا منتظر فرمان بوده و صادر شده، درحالی‌که با دستانش مردم را راهنمایی می‌کرد، گفت: - خانم‌ها یه خرده جمع‌تر وایسین آقایون هم بیان همین‌ور بتونیم همه صدای حاج‌آقا رو بشنویم. چند نفر از دخترها که شبیه دینا بودند بلافاصله به مرتب کردن جمعیت مشغول شدند. مردها هم از میان میدان به این‌سو آمده و کنار مردانی که از ابتدا همین طرف بودند، ایستادند. وقتی دینا از کارش فارغ شد، کنار درسا برگشت و ایستاد. امید و حاج‌آقا هم رسیدند. درسا و دینا جلوی جمعیت بودند و صدای حاج‌آقا را واضح می‌شنیدند. درسا تمام حواسش را داد تا ببیند چه می‌گویند. حاج‌آقای جوان، بعد از «بسم الله» معمول، ابتدا از جمعیت تشکر کرد و بعد باز همان رجزخوانی‌های همیشگی‌شان را انجام داد و همان آرزوی محال شکست آمریکا. این جماعت هیچ‌گاه عاقل نمی‌شدند. درسا در دل به حماقت آن‌ها می‌خندید؛ اما وقتی سخن به جایی رسید که برای آنها خط و نشان می‌کشیدند، دلش خواست پیش برود و یقه‌ی حاج‌آقا را بگیرد و فریاد بزند شما چکاره‌اید که جلوی خواست ملت ایستاده‌اید؟ مردم همگی خواهان این جنگ و سرنگونی‌اند و شما فقط باید به خاطر چهل سال ظلم و تباهی طلب بخشش کنید. حیف که میان این جمعیت، یک‌نفره نمی‌توانست کاری انجام دهد. پس خشمش را نگه داشت تا به موقع به این حاج‌آقای مدعی نشان دهد آن‌قدرها هم که اینها خیال می‌کنند کم نیستند و به وقتش چنان عمل می‌کنند که هیچ کدام نتوانند حرکتی کنند. روزهای خوشی آنها هم بالاخره می‌رسید. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۶/۲۲ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا