eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
886 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۲۸ 🎬 پرهام از روی موتور به آتوسا سلام داد. دستش را گرفت. درسا اخم کرده و یک کلمه هم
🔥 🎬 پرهام که موتور را نگه داشت، آتوسا با پیاده شدن مشغول مرتب کردن موهایش شد که در باد به‌هم ریخته بود. روسری توری ارغوانی را از سر برداشت و دور گردنش انداخت و گره زد. موهایش را با چهار انگشت هوا داد و بعد همه را از روی شانه‌اش جلو کشید. درسا هم پیاده شد و نگاهش را به اطراف گرداند. یک محله‌ی معمولی بود با خانه‌های دو و سه طبقه در یک کوچه‌ی باریک. شبیه محله‌ی خودشان، با این تفاوت که خلوت‌تر بود و کوچه هم تنگ‌تر. پرهام موتور را مقابل در ساختمانی نگه داشته بود. آتوسا به طرف در رفته و از دو پله‌ای که مقابل خانه بود، بالا رفت. درسا هم به دنبالش راه افتاد. درحالی‌که هنوز نگاهش روی سرو‌ته کوچه بود، آتوسا زنگ را فشرد؛ اما صدایی از پشت آیفون نیامد. چند لحظه بعد کسی از پشت در تیره‌‌ی خانه گفت: - کیه؟ آتوسا با لحنی خشک و محکم جواب داد: - آتوسام، باز کن! پرهام بعد از قفل کردن موتور به آنها پیوسته و پایین پله‌ها ایستاده بود. مرد لاغراندامی در را باز کرد: - بَه! رسیدین بالاخره؟ آتوسا خشک گفت: - راهو باز نمی‌کنی؟ مرد راه را باز کرد: «بفرمایید!» آتوسا اشاره‌ای کرد: - پرهام‌خان بفرما داخل! درسا از این احترام آتوسا به پرهام، متعجب شد. پرهام بدون توجه به مرد لاغراندام داخل رفت. پشت سر او آتوسا قدم برداشت و وارد شد. مقابل مرد ایستاد: - این آیفونو درست کنی بد نیستا! مرد کمی سر خم کرد: - چشم‌ مادمازل.. شما امر کن! چشم مرد به درسا که پشت سر آتوسا داخل شده بود، افتاد و با لبخند نیش‌داری گفت: - به‌به... ایشون کی باشن؟ درسا که تصمیم گرفته بود مثل آتوسا و پرهام برخورد کند، در برابر نگاه میخ‌شده‌ی مرد خود را نباخت. چشمانش را با گستاخی به صورت لاغر و تیره‌ی مرد دوخت. کلاهش را عقب داد: - من درسام. نیشخند مرد پهن‌تر شد و نمایشی دستی تکان داد: - خوشبختم مادمازل! منم انوشک‌ مخلص شما... آتوسا میان کلام او پرید: - هی انوشک! حواست باشه، درسا خواهر پرهامه، یه وقت بالا نپری‌ها! ابروهای انوشک بالا رفت: - اوه! پس ایشون هم آراسته‌س! دستش را به طرف سالن گرفت: - بفرمایید داخل مادمازل! درسا سرش را بالا گرفت و خود را با یک‌قدم به آتوسا رساند تا همراه او وارد سالن شود. ته دلش از بودن در آن جمع دلهره داشت؛ اما ظاهرش را خونسرد نگه داشت. او امروز بزرگ حساب شده و وارد جمع مهم آنها گشته بود. نباید خود را می‌باخت. دوست داشت سؤال‌‌های زیادی از آتوسا درمورد افراد حاضر در خانه بپرسد؛ اما نمی‌خواست شبیه نابلدها رفتار کند. از راهروی کوتاه وارد سالنی شدند که یک طرفش به آشپزخانه‌ می‌رسید. روبه‌رویش راهروی دیگری بود که به حیاط وصل می‌شد. سمت چپ سالن یک تلویزیون بود که روی میزی کرم‌رنگ قرار داشت، یک مبلمان ارغوانی‌رنگ که از روسری آتوسا پررنگ‌تر بود، نیز مقابل آن چیده شده بود. برای درسا رنگ ارغوانی مبلمان عجیب و شباهتش به روسری آتوسا مضحک بود. میز وسط مبل پر بود از خوردنی، نوشیدنی و کشیدنی‌های مصرف شده و نشده. پرهام روی کاناپه‌ی سه نفره دقیق روبه‌روی تلویزیون، نشسته بود و انتظار آن دو را می‌کشید. به‌جز پرهام مرد دیگری در آن‌سوی سالن، روی مبل دونفره نشسته و بی‌توجه به آنها، نگاهش را به یک شوی رقص در تلویزیون داده بود. درسا همراه آتوسا قدم پیش گذاشت. متوجه نگاه‌های خیره‌ی سه مرد در این سوی سالن شد. هر سه پشت مبل‌ها روی زمین که موکتی خاکستری‌رنگ داشت، تکیه داده به بالش‌هایی آبی‌رنگ، ولو شده بودند. دو مرد قوی‌هیکل کاملاً شبیه به هم و یک مرد موفرفری در میانشان. بساط ورق‌های میانشان می‌گفت نفر چهارم این جمع و یار مرد موفرفری همان انوشکی بود که در را برایشان باز کرد و اکنون این چهارنفر منتظر برگشتش مانده؛ اما با نگاه‌هایشان در حال قورت دادن او بودند. درسا کمی ترسید و زودتر از آتوسا کنار دست پرهام نشست. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۷/۰۹ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان: حجم: 28.6M
📝دعای کمیل 🎤علی_فانی 📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج شهیدانمون
امشب شب آزادی‌ست. جای شهدا خالیست.
هدایت شده از محمدعلی جعفری
➕️ از شهید فریدون عباسی سوال شده: چرا اسرائیلی‌ها شما را ترور کردند؟ شما به‌صورت رسمی در صنعت هسته‌ای نبودید. ➕️ جواب شهید فریدون عباسی: خطر اصلی ما برای دشمنان کشور، در حوزه آموزشی است. ما با آموزش، آدم تکثیر می‌کنیم. در انرژی اتمی آدم‌هایی بودند که کارمندی کار می‌کردند. ما کارمند نبودیم. تشکیلات‌ساز بودیم. هرجا می‌رفتیم، می‌توانستیم این کار را بکنیم. این ویژگی در کنار تلاش فراوان ما روی آموزش، دو خطر اصلی برای آن‌ها بود. به‌هرحال آشکار هم بودیم. چون در آموزش، رعایت مسائل امنیتی چندان انجام نمی‌شد. نمی‌توانستیم دسترسی‌ها را ببندیم. پس سرویس‌های جاسوسی که روی توانمندی هسته‌ای ایران کار می‌کردند، در تحقیقاتشان به‌ما راحت‌تر دسترسی داشتند تا افراد داخل سازمان انرژی. ♾️ @m_ali_jafari