eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
886 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۳۰ 🎬 پرهام رو به مردِ نشسته روی مبل کرد و گفت: - سالارخان کجاست؟ مرد بدون آنکه چشم
🔥 🎬 پرهام اشاره‌ای به آرت کرد. - پیغام آقا رو باز کن. آرت مشغول کار با کنترل شد و لحظه‌ای بعد فایل تصویری روی فلش، از تلویزیون پخش شد. با «صبر کن!» گفتن سالارخان، آرت فیلم را نگه داشت. او رو به چهار مرد نشسته روی زمین که لحظه‌ای پیش صدای قهقهه‌شان بالا رفته بود، کرد و محکم گفت: - بزغاله‌ها! هِروکِرتون تموم شد گوش بدین ببینین آقا چی امر کرده. هر چهار مرد سریع خنده‌های خود را غلاف کرده، ورق‌ها را به میان میدان بازی ریختند، بلند شدند و به میان جمع آمدند. دو مبل دونفره و تک‌نفره‌ای که سمت چپ بود، برای همگی جا نداشت. دو برادر دوقلو که درسا هنوز نام آنها را نمی‌دانست، روی یک مبل نشستند و گودی روی دیگری. انوشک هم به دسته‌ی مبل برادرها تکیه داد. آرت با اجازه گرفتن از سالارخان فیلم را پلی کرد و تصویر عموگرگین بر صفحه‌ی پنجاه‌و‌پنج‌ اینچ نقش بست. با موهای موج‌دار یک‌طرف شانه شده و ریش پرفسوری. پیراهن قهوه‌ای‌رنگی به تن داشت و پشت به دیوار سفیدی نشسته بود که هیچ نشانه‌ای نداشت. «جاوید باد رضا شاه دوم و پاینده باد سلطنت پهلوی!» عموگرگین همیشه با هیجان شعار می‌داد: «فداییان شاهنشاهی ایرانِ آریایی، بالأخره زمان آزادی رسید.» صدای سوت بلند شد. «رایزنی‌ها و تلاش‌های دوستانمون در اروپا و آمریکا جواب داد و جناب پرزیدنت ترامپ متقاعد شدند برای کمک و نجات ملت ایران از زیر یوغ تحجر و خفقان چهل‌وهفت ساله اقدام کنن. همون‌طورکه اعلیحضرت فرمودند، این یک مداخله‌ی بشردوستانه‌ست و هدف اون جمهوری اسلامی، دستگاه سرکوب و ماشین کشتار اونه؛ نه کشور و ملت ایران. با همه‌ی اینها، الان وقت، وقتِ عمل ماست.» صدای همهمه‌ای که بین افراد افتاده‌ بود نمی‌گذاشت درسا واضح بشنود. «از همان ساعات اولی که تهران بمباران شد، رژیم به حالت انفعال دراومده و به زودی مثل ونزوئلا در برابر قدرت برتر عالم تسلیم میشن. به این موشک‌پرانی‌هاشون نگاه نکنید. اینها فقط طبل‌های توخالی هست و آخرین تلاش‌هایی که محتضر قبل مرگش انجام میده. این جماعت هرگز حریف ارتش اول دنیا نمیشه.» سالارخان با تحکم «خفه‌شید!» گفت و همه سکوت کردند. «من خبر موثق دارم که هسته‌ی مرکزی قدرت به‌هم ریخته و اینا دیگه توانی برای مقابله با خیزش مردم ندارن. الان بهترین فرصت هست که اداره‌ی شهرها رو خودمون به دست بگیریم. قیام فداییان سلطنت باید راه بیفته. به زودی سربازان جناب پرزیدنت هم وارد کشور میشن و ما باید برای استقبال از اونها آماده بشیم. فاصله‌ای تا پیروزی نمونده. فقط باید همت کنیم تا عملی بشه.» دل درسا پر از انرژی شد. «افق‌های روشن پیش چشممون قرار داره، چیزی تا بهشت موعود شدن ایران نمونده و نباید تعلل کنیم که اگر بکنیم، مانند پدرانمون که در برخورد با این جماعت تعلل کردند و شورش پنجاه‌و‌هفت رخ داد، ما هم شرمنده‌ی نسل‌های بعدی میشیم.» درسا با قدرت و مصمم دستش را مشت کرد. «جناب پرزیدنت فرد بسیار بسیار حسابگری هستن. باید با رفتارمون ایشون رو قانع کنیم که می‌تونیم به سربازانشون کمک کنیم و این فقط با تلاش‌های براندازانه‌ی ما مشخص میشه. ما همگی گارد جاویدان شاهنشاهی هستیم.. پس تمام تلاشتون رو انجام بدین تا ارتش قدرتمند آمریکا برای نبرد زمینی راضی بشه. من به شما قول میدم که چند روز دیگه، زمانی که ناوهای ابرقدرت به دریای عمان رسیدند و پوتینِ اولین سرباز آمریکایی روی خاک سواحل ما نشست.. سپاهی‌های ترسو فرار می‌کنن. بدنه‌ی ارتش هم همراه ماست. بدونید که در جهان کسی جرأت مقابله رودرو با بهترین سربازان دنیا رو نداره. این مزدورها که پشه‌ای بیش نیستن.» باز صدای سوت و هیاهو بلند شد. «هسته‌های انقلاب رو دوباره فعال کنید. فقط چند روز تا آزادی و بازگشت والاحضرت رضاشاه‌ دوم باقی مونده. فقط چند روز تا ساخت دوباره‌ی ایران شکوهمند شاهنشاهی باقی مونده. مقاومت کنید تا مدیون روح رضاشاه کبیر و اعلیحضرت آریامهر نشیم.» در انتها عمو دستش را مشت کرد و هم‌زمان با تکان دادن با هیجان گفت: - پاینده باد سلطنت پهلوی و زنده باد رضاشاه دوم! همین‌که فیلم تمام شد، صدای سوت و کف و هلهله برخاست. هیجان وجود درسا را هم گرفت. قلبش گرم شده بود. امید بیشتر از همیشه به آنها نزدیک شده بود. امید برگشت به دوران شکوهمند سلطنت. دوران افتخار، پیشرفت و آزادی. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۷/۱۲ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۳۱ 🎬 پرهام اشاره‌ای به آرت کرد. - پیغام آقا رو باز کن. آرت مشغول کار با کنترل شد و
🔥 🎬 در بین همین هیجان و شور، پرهام اشاره‌ای به سالارخان کرد و بعد هر دو از جا برخاستند. همراه هم از راهرو رد شده و به حیاط رفتند تا حرف‌های خصوصی‌تر را بزنند. چهار مرد دیگر به سراغ بازی خود برنگشتند، بلکه مشغول پذیرایی از خود با نوشیدنی و خوردنی‌های روی میز شدند. آرت مجدداً روی همان کانال زنان رقاص برگشت. درسا دوست داشت اخبار ببیند. از صبح هیچ خبری نداشت که آمریکایی‌ها کجاها را زده‌اند و تا کجا پیش رفته‌اند. همین‌که صورتش را به طرف آتوسا چرخاند. داشت تخمه‌ می‌خورد. خواست بگوید به آرت بگو کانال را عوض کن که از ضرب نشستن کسی به جای پرهام نتوانست حرفی به آتوسا بزند و باز برگشت. افسون بود که خود را روی مبل رها کرده بود و تنه‌اش به پهلوی او خورده بود. درسا اخم کرد و آتوسا توپید: - چته خودتو ولو می‌کنی؟ افسون یک دست روی پشتی مبل انداخت و با دیگری لیوانی را که یک‌چهارمش با مایع زردرنگی پر شده بود، به طرف درسا گرفت: - بزن روشن شی! گوشه‌ی لب درسا به انزجار بالا رفت و آتوسا تخمه‌هایی که در مشت داشت، روی میز ریخت. دست افسون را به تندی عقب زد. - درسا نمی‌زنه... ارزونی خودت. افسون نگاهی به آتوسا انداخت و بعد خنده‌‌ای از سر بی‌حالی کرد: - آفرین حرف مامان‌آتوسا رو گوش بده...درسا بودی دیگه؟ درسا دندان سایید و آتوسا زودتر از او گفت: - آره، گوشاتو هم واگذار کردی؟ فرمایش دیگه؟ افسون باز خندید و لیوان درون دستش را کمی تکان داد: - دختر!.. مگه خودت زبون نداری دیلماج استخدام کردی؟ آن‌قدر شل حرف می‌زد و بی‌حال بود که درسا فکر کرد همین الان است که بیهوش شود. پوزخندی زد: - زبون که دارم، تو ارزش حرف زدن نداری. این حرف بقیه مردها را که مثلاً حواسشان به آن‌ها نبود، متوجه درسا کرد. افسون قهقهه‌ای زد: - خانم با کلاسن..افتخار نمیدن. لیوان را به طرف او گرفت: - بزن نمک‌گیر نمیشی. درسا رو برگرداند: - همین‌که تو زدی و داری بیهوش میشی کافیه. افسون دستی را که پشت مبل گذاشته بود، دور گردن درسا انداخت و درحالی‌که می‌خندید، گفت: - خیلی بامزه‌ای بچه، بیا همرنگ ما شو! درسا سعی کرد. دست افسون را که تقریباً از او آویزان شده بود، از شانه‌اش جدا کند. آتوسا به کمکش آمد، دست افسون را جدا کرد و او را به عقب هل داد: - دختره‌ی هَول جمع کن خودتو. افسون دستش را بالا آورد: - چته؟.. فقط خواستم این بچه غریبی نکنه. باز لیوان را به طرف درسا گرفت: - یه لب بزن از خود شی! آتوسا سرش را پیش برد و محکم‌تر از قبل گفت: - پرهام دوست نداره خواهرش لب یه اینا بزنه. با این حرف آتوسا، افسون باز قهقهه‌ای زد و بعد لیوان را سر کشید. دوبار پلک زد، جلوی آروغش را گرفت و رو به مردها کرد: - می‌بینید آقایون؟ آراسته‌ها همیشه با ماها فرق داشتن. انوشک دستش را از آن‌طرف دراز کرد و بطری مقابل افسون را برداشت. نگاه درسا روی خالکوبی اژدهای ساعد او نشست: - مادمازل تافته‌ی جدا بافته‌س، چون خواهر آق‌پرهامه. مردان دیگر که هریک مشغول کاری بودند، «عه؟» کشیده‌ای گفتند و افسون بلافاصله با برگشت به سمت درسا و آتوسا ادامه داد: - ولی من وقتی دیدمش فکر کردم پارتنر جدید پرهامه. فکر کردم آتوسا تری‌سام زده. افسون و مردها خندیدند. درسا خشمگین شد. تحمل فضا را نداشت. با حرص نفس کشید و آتوسا تند جواب داد: - فکر کردی همه مثل خودتن که تا سیامک دو روز رفت داخل، پریدی بغل سالارخان؟ افسون خنده‌اش را جمع کرد. نگاهش را به آتوسا دوخت. هنوز مستی در سرش بود. پوزخندی زد: - ایرادش چیه؟ سیا هم می‌دونه من بهش تعهدی ندادم. با هر کسی‌ام که منو تأمین کنه، سالارخان که دیگه سالاره! ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۷/۱۳ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا