eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
886 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
@malakeservatScreen_Recordin-1697380432236.mp3
زمان: حجم: 11.7M
صوت دلنشین سوره واقعه ✨ 💥امام باقر علیه السلام : هر آنکس در هر شب پیش از خواب سوره واقعه را بخواند خدا را ملاقات می کند در حالی که چهره اش چون ماه شب چهارده تابان باشد. ┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۴۱ 🎬 درسا لبخندی به آتوسا زد: - منم می‌دونم پرهامو خل کردی رفته. آتوسا خندید: - پره
🔥 🎬 درسا سریع «وای!»ای گفت و آتوسا بلافاصله گفت: - نترس، کار به جاهای باریک نرسید، گفتم که اصلاً هیچی حالیم نبود، کلاً توی فضا بودم. فقط وقتی سیلی پرهام خورد توی گوشم، همه چی از سرم پرید و هوش و حواسم اومد سرجاش. گویا پرهام و سیامک توی حیاط زیاد منتظر من و اون یارو مونده بودن، مشکوک شدن، اومدن داخل و دیدن مازار منو کشونده توی اتاق، اگه اونا نمی‌رسیدن معلوم نبود مازار تا کجا می‌رفت. آتوسا لحظاتی مکث کرد: - برای سیامک زیاد کار مازار مهم نبود، فقط این مهم بود که نذاشته بود کارمونو بکنیم، اما پرهام.. اونو که بهتر از من می‌شناسی.. همیشه آرومه، ولی خدا نکنه یه وقت عصبانی بشه، دیگه میشه گودزیلا، اون شب تا می‌خورد مازار رو زد، ولی دلش خنک نشد. سیامک بیشتر با سالارخان بحث کرد و توبیخش کرد. اونم این‌قدر از قِبَل بابا خورده بود که مازار رو افسار بزنه تا رابطه‌ش با ما بهم نخوره. پرهام اما دست از سر مازار برنداشت، این‌قدر اذیتش کرد که مازارِ سربازفراری برای خلاصی از دست پرهام، رفت خودشو معرفی کرد. آتوسا پوزخندی زد: - پرهام بهش رسونده بود شبا بیرون نره چون ممکنه از یه پس‌پناهی، جایی، یه تیزی راه گم کنه بره توی شکمش. مازار از پرهام بد می‌ترسید. آتوسا مکث کرد و رو به درسا ادامه داد: - این خلاصه‌ی ماجرای من و مازار بود، ماجرایی که نذاشتیم بابا و مامان بفهمن، امیدوارم تو هم بندو آب ندی. درسا لبخندی زد: - از من خیالت راحت، ولی عمو رو چطور توجیه کردین، وقتی کارتون نتیجه نداشت. آتوسا شانه‌ای بالا انداخت: - نفهمیدم چرا سیامک نخواست بابا بفهمه، اما خب، برای من هم بهتر بود، همه‌چی رو گردن گرفتم و‌ گفتم یارو پا نداد، بابا هم کلی سرزنشم کرد، بهتر از این بود که بفهمه من این‌قدر منگ شده بودم که داشتم با یکی می‌رفتم. درسا لبش را خیس کرد و بعد با تردید گفت: - هنوزم از اون کارا می‌کنی که واسه عمو کسی رو تور کنی؟ آتوسا سرخوش خنده‌ی کوتاهی کرد: - هم بابا ازم ناامید شده، هم دیگه آقامون نمی‌ذاره. کمی فاصله گرفت و به سرجای اولش برگشت تا شروع به نوشتن روی دیوار کند و هم‌زمان گفت: -از همون شب مهمونی پرهام بهم گفت واسه خاطر اون دیگه زیر بار مخ‌زنی هیچ‌کسی نرم، بهم گفت دوستم داره و ناراحت میشه که با هر کس و‌ ناکسی باشم، خب منم از خدام بود، هیچ‌ خوشم نمی‌اومد مهره‌ی بابا و سیامک باشم برای تور کردن مردهای ندید بدید، بهتر بود این بار یکی رو‌ واسه خودم تور کنم و کی بهتر از پرهام‌خان آراسته؟ لحن سرخوش آتوسا برگشته بود. مشغول نوشتن شد. درسا گفت: - هنری هم نکردی افتخار می‌کنی، پرهام‌ نزده واسه‌ت می‌رقصه، واسه تورکردنش احساس قدرت نکن! آتوسا کوتاه خندید: - وزه! زبونتو کوتاه می‌کنما! درسا رو به دیوار کرد: - مگه دروغ میگم؟ چنان میگی تو داداشمو تور کردی، انگار پرهامو نمی‌شناسم. اون بدبخت دیوونه‌ی تو بود نیاز به تور‌ نداشت. آتوسا خندید: - آخ! پیشونی، منو کجا میشونی؟ یه الف بچه هم واسه من زبون درآورده. درسا خندید. و مشغول نوشتن شد: - جهت اطلاع من همیشه زبون داشتم، الان هم برو سر کارت که اگه پرهام برگرده و کاری نکرده باشیم، رخ گودزیلاشو همین وسط کوچه بهمون نشون میده. آتوسا با خنده دور شد. - فقط واسه خاطر پرهام‌جونم، ولی درساخانم به وقتش برای تو هم دارم. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۷/۲۸ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✔️ امان از داغ فراموش نشدنی میناب. ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ @anarstory