دفترچه خاطرات عزیز؛
انقلاب تابستونی داره تموم میشه.تازه فهمیدم بچه ی آپولو ام. فک میکنم فهمیدن این موضوع به لطف آتنا بود. از آیریس و هکاته به خاطر اینکه این مدت منو تحمل کردن خیلی ممنونم.خوشحالم که آپولو بالاخره به روی خودش آورد و منو علامت دار کرد. بچه های کابین 7 خیلی با من مهربونن. همه چیز توی اردوگاه دورگه ها خیلی خوبه.( بین خودمون بمونه، واقعا حس خونرو میده)دیشب با ویل و نیکو از روی پشت بوم ستاره هارو تماشا کردیم. صبح هم توی تعمیرات کوچیک فستوس به لئو کمک کردم.
تابستون داره با تمام خوبیاش کم کم تموم میشه اما ما هنوزم کلی کار برا انجام دادن داریم مثل سعی در زنده موندن از دست هیولاهایی که دوست دارن مارو روی آتیش سرخ کنن و با شوید و سس مایونز بخورن.(پناه بر الهه ها چرا دارم انقد حرف میزنم!)
اوه ببخشید دارن صدام میزنن...فکر کنم برای تمرین تیر اندازی دیر کردم!(من توی این کار افتضاحم. دفعه پیش فاجعه بود.کی انقد دست و پا چلفتیه که تیرش بخوره تو مخزن سس تابسکو و روغن موتور اونو سوراخ کنه!!!امیدوارم فستوس از دستم ناراحت نشده باش_)
خیله خب. من باید برم...
زنده باد آپولو!
🏛🎆:
رینا توی کمپ ژوپیتر مهمونی گرفته. غذارو قراره فرانک به کمک پرسی بپزه. هیزل گفت بهتون خبر بد_
𖤓⊹Καμπίνα 7
🏛🎆: رینا توی کمپ ژوپیتر مهمونی گرفته. غذارو قراره فرانک به کمک پرس
مثلا قراره نیزه بگیرم دستم