هدایت شده از coffeeholic
مثلِ گربهای نارنجی ، ناز و خمیده ،
که بر تنِ نرمِ خودش ، نقشِ خورشید دمیده .
پوستش گرم ، چونانِ برگی که در تابستان است
هر ترکِ مویش ، حکایتگرِ یک داستان است.
و آن چشمهایِ درشتش ، که چونانِ دو عقیقِ نارنج ،
میدرخشند در نورِ بازیگوشِ آن چَکادِ بلند .
همان نورِ طلایی ، همان پرتویِ گدازنده ،
که بر دلِ آسمان ، نقشی از عشق اندازنده .
او میآید ، نرم و خمیده ، با گامهایِ بیصدا ،
مثلِ خورشیدی که آرام میگذرد ، بیادعا .
زیباییاش ، در سکوتِ نگاهش ، در نازِ تنش ،
همان تابشِ داغی است که مینشیند بر جان و تنش .
نه از جنسِ شکوهِ گلها ، نه از آوایِ قمریان ،
که از جنسِ آرامشِ ناب ، از لبخندِ مهربانِ جان
گربهیِ نارنجیِ من ، با آن موهایِ طلاییرنگ ،
همچون پرتویِ خورشید ، میآراید دلم را با لبخند .
برای چنل زیبای ، آپاستروف
معدم درد میکنه؛ چون بعنوان صبحونه، یه لیوان آبجوش و یه لیوان چای با دوتا دونه خرما خوردم (تازه قبلشم قرص خورده بودم با یه لیوان عاب🦦)🤣💔