eitaa logo
~°دنیای آرورو🪞꩜
30 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
(چیزی ندارم بنویسم)
مشاهده در ایتا
دانلود
دوستان ببخشی که این چند وقت پارت براتون نذاشتیم جفتمون بشدت گرفتار بودیم.
پارت15🪞 بلند شدم و تلویزیون رو خاموش کردم و رفتم که بخوابم . اومدم گردنبند رو در بیارم و بذارمش یه گوشه تا طوریش نشه که یادم افتاد دست الیشیاست . بغض کردم . دراز کشیدم و چشمام رفت . ......... امروز صبح وقتی که بیدار شدم خیلی یهویی بالای تختمو نگته کردم و از جا پریدم . الیشیا بود . بالاخره بعد یه هفته دوباره سر و کله اش پیدا شده بود . گفتم: چیشد ؟ کارات تا کجا پیش رفت ؟ نباید یه خبر بدی؟ -امممم ببین چیز خاصی ندارم برای گفتن. +اما تو قول دادی! تازه قرار نبود اینقدر طولش بدی و پیدات نشه! -اوم . گفتم چیز خاصی ندارم . چیزای غیر خاص که دارم +بگو میشنوم . -گردنبندت به خیلیا کمک کرد. توی این مدت تونستم باهاش جون چند نفرو نجات بدم . تی|درسا
فقط من منتظر ادامه داستانم؟
~°دنیای آرورو🪞꩜
#دنیای_آرورو پارت15🪞 بلند شدم و تلویزیون رو خاموش کردم و رفتم که بخوابم . اومدم گردنبند رو در
پارت16🪞 از ناهو هم چیز خیییلی مهمی ندارم بگم . تنها چیزی که دربارش میشه گفت اینه که فهمیدم دوستی به اسم اگنس داشته . الانم دارم تلاش میکنم پیداش کنم . شاید اون بدونه کجاس . +خب چجوری پیداش میکنی؟ لطفا هرکاری میکنی سریع باش این یه هفته از فکر تو و ناهو در نمیام _من روش های خاص خودمو دارم؛ پیداش میکنم، هرچه سریعتر دیگه چیزی نگفتم و از جام بلند شدم و رفتیم  که صبحونه بخوریم سر میز هیچ حرفی رد و بدل نشد بعد از صبحونه آلیشیا دوباره رفت منم رفتم تا ادامه کتابمو بنویسم اما ناخودآگاه ذهنم همش میرفت سمت اگنس اسمش آشنا میومد امذ اصلا نمیدونستم که اون کیه چرت ناهو هیچوقت درموردش به من چیزی نمیگفت؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
~°دنیای آرورو🪞꩜
#دنیای_آرورو پارت16🪞 از ناهو هم چیز خیییلی مهمی ندارم بگم . تنها چیزی که دربارش میشه گفت اینه که
پارت17🪞 با این که میدونستم هیچ جوره نمیشه گردنبند رو ازش بگیرم ولی بازم حس میکردم گردنبند پیش خودم امن تره کاش گردنبند پیشم بود . اونموقع شاید میشد سر نخی از اکنس پیدا کنم . اگنس اگنس اگنس هرچی به اسمش بیشتر فکر میکردم بیشتر بنظر اشنا میومد . ولی بازم یادم نمیومد که ناهو همچین چیزی به من گفته باشه . گیج شدم . فکرا رو از خودم دور کردم و به کتاب نوشتنم ادامه دادم ..... امروز هم از الیشیا خبری نشد . خیلی وقت بود که غیبش زده بود . دلم میخواست برم و پیداش کنم . پیداش کنم و بهش بگم : تو کی هستی ؟ تو چی هستی؟ چطور ممکنه ناهو دربارت به من نگفته باشه؟ حس عجیبی نسبت بهش داشتم . سردرگم بودم . نمیدونستم چیکار کنم . واقعا مغزم یاری نمیکرد .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا