#دنیای_آرورو
پارت هشت🪞
هرچی بیشتر فکر میکردم سر نخ های بیشتری پیدا میکردم .
یادم میاد اون شب...، همون شبی که ناهو ناپدید شد ماه کامل بود...، همچی عادی و مثل همیشه بود .
مثل همه ی شبایی که برای دیدن ناهو و گرفتن لیست نیازمند ها به کمک ماه ازش به دیدنش میرفتم .
اون شب ناهو برام یه گردنبند اورد .
یه گردنبند مروارید .
اون گفت :«این یه گردنبند معمولی نیست ، پیش خودت نگهش دار .
بعد یه لبخند گرم زد و گردنبند رو توی دستم گذاشت .
تی|درسا
~°دنیای آرورو🪞꩜
ام... ببخشید نمیخوام اینجا شلوغ بشه ولی یه سوال TT ناهو دختره یا پسر؟
خودمونم نمیدونی_
عهه چیزه دختره
دوست صمیمی همین یارو دوست آلیشیا اسمش چیبود؟
اره دیگه
ولی شخصیت بعدی که اضافه میشه تو پارت بعدی پسره
#دنیای_آرورو
پارت نه🪞
با اینکه خیلی زیاد بعد اون شب به ابن موضوع فکر کردم ،..
بازم یادم نمیاد که بعد اون لبخند گرم چه اتفاقی افتاد
یادم نمیاد ، هیچ چیزی بعد اون یادم نمیاد .
بلند شدم و تلویزیون رو خاموش کردم و رفتم که بخوابم .
اومدم گردنبند رو در بیارم و بذارمش یه گوشه...
تا طوریش نشه که یادم افتاد دست الیشیاست .
بغض کردم .
دراز کشیدم و چشمام رفت .
تی|درسا