پرنده.m4a
حجم:
1.7M
من زورم رسید..
فک نمیکردم یروز این صداهامو اینجا بزارم به یادگار
بچه ها ، یه صدای از خودم پیدا کردم که قلبم😭😭😭😭✨✨
طبیعیه که باهاش بغضم گرفت؟:)
چرا گوشش نداده بودم اینهمه مدتتت
قول میدین اگه بزارمش دوسش داشته باشین و ارزشش رو بدونین ؟🌱🥲❤️
زمان:
حجم:
3.8M
یه نجوای درونی یهویی توی یکی از روزای بهار که مخاطبش خودِ درونمه=)
خیلی دوسش دارم
تقدیم به تک تک وجود نورانیتون✨
ولی واقعا واقعا بنظرم یکی از قشنگترین هدیه ها ، دادن گردنبند به طرف مقابلته ؛
چون چیزیه که همیشه میتونه همراهت باشه و روی گردنت .
یه چیزی از طرف تو که همیشه باهامه
کاش میتونستم بهش بگم به جای هرچیزی که تو ذهنته برام یه گردنبند بگیر و بیا🫠😂
هر نوع و طرحی باشه و قیمتش انچنان مهم نیست
مهم تویی هستی که هدیه دادی ، ارزشش به اندازه توعه💘
هدایت شده از گرهگوار
سیگار خاموشی بین دولب سرخش داشت و به دنبال فندکی میگشت که کنار پایش روی زمین افتاده بود
از دیدن آن چهره ی کفری، لبخندی روی لبانم نشست
به سر میز شماره ی شش رفتم
خم شدم و روی زمین، نشستم و فندک را به دستان زن دادم و در همان حین سیگار را از میان لبهایش برداشتم
سیگار را در میان جاسیگاری شیشه ایِ روی میز انداختم
_ میشنوم
کمی این پا و آن پا کرد، بعد از جان به سر کردن من، به حرف آمد
_ میخوام برم دنبال رویاهام، میرم کشور دیگه ای ولی منتظرم بمون تا برگردم، خیلی زود برمیگردم و با هم زندگی شادی سپری میکنیم
_ رویا؟ فکر میکردم هر دو مسیر مشترک داریم
_ من آینده ی روشنی دارم و نمیخوام تباه بشم
_ با من تباه میشه این آینده ی روشنت ؟
_ بله، شغل درست و درمونی نداری و نمیشه زندگی رو با یکی دوتا کار پاره وقت سپری کرد
دو دستم را بهم دادم و سر به زیر انداختم
از خجالت داغ کرده بودم و نمیدانستم چه بگویم به این زن زبان نفهم و چگونه توجیه کنم سودای درونش را و پشیمانش کنم از امیال و آرزوهای بلندپروازانه اش
_ بسیار خب
با آماده شدن دو فنجان قهوه و رسیدن انها به میز، سکوتی طولانی در میان من و او افتاد که هیچکدام قصد بر هم زدن آن را نداشتیم
*** حالا هر دوی ما بالغ شدهایم، معشوق نوزده ساله ی من به سی سالگی رسیده بود و دختر دوست داشتنیش را در آغوش داشت
و مرد جوان و اروپایی با موهای ژولیده و بور و چشمان پرفروغ میشی، پهلو به پهلوی او نشسته و با هم نفس ِشعله ی نحیف شمعِ روی کیک را میبرند
دود برخواسته از شمع گلوی عزیزکرده ی من را به درد آورد، رفتم و لیوان ِ آب را روی میز و کنار دست زن گذاشتم
با همان چشمان سیاهِ ده سال پیش به چشمان من زل زده بود
دیگر خبری از آن ناز و عشوه ها نبود و تنها در نگاهش یک چیز را میدیدم، ترس !
از چشمانم هراس داشت و نگاه لرزانش را به هر جا میداد مگر چشمان ملتمس من
ترس از برملا شدن وعده و وعید هایی که به جوان بیست ساله داده بود و او را ده سال یک لنگه پا آن سوی دنیا نگه داشته بود
لبخندی به چهره ی ترسیده ی ماهگون دختر زدم و نوش جانی گفتم
از شغل پاره وقتم در کافه استعفا دادم
دیگر نیازی به درآوردن پولی برای یک خانم جوان فرنگ دیده و متمدن نداشتم
از کافه خارج شدم و تاکسی گرفتم ، به دوش گرمی نیاز داشتم تا تسکین بدهد این انتظار ده ساله ی مرا
و پایان غم انگیز داستان این اولین عشق ناکام را
به دنبال رویا رفت و رویای مجسمی را ملاقات کرد
زیبا تر، خوش برخورد تر و شاداب تر از جوانک بیست ساله ای که ده سال هم در ایران انتظار چشمان سیاهش را کشیده بود و برای تجدید ديدار و نوازش آن صورت بزک کرده جان میداد
بعد از چانه زدن با راننده ی تاکسی، به خانه رفتم، دوش گرفتم، گرامافون را روشن کردم
کمی چایی نوشیدم و گوشهایم را به موسیقی دلچسب سپردم
برای غمهایم به زیر دو لایه پتوی پلنگی بخواب فرو رفتم.
امیدوارم یادم باشد وقتی بیدار شدم بعد از سالها کمی سیگار بکشم
« پس از یک هفته، لاشه ی جوان بیست و اندی ساله بر روی مبل خانه اش درحالی که بوی تعفن خانه اش را برداشته بود و جانوران موذی دورهاش کرده بودند توسط صاحبخانه ی پیر یافت شد، روحش قرین رحمت کردگار بخشنده و ایزدتعالی
سرتیتر روزنامه؛
بیستوهفتبهمنسال١٣٥٢»
#سناریو ¦میز شماره ی 6
جلـبـک ماجراجوو🧞♀️୭ ˚.
سیگار خاموشی بین دولب سرخش داشت و به دنبال فندکی میگشت که کنار پایش روی زمین افتاده بود از دیدن آن
چرا انقد قشنگ بود و خوب توی ذهنم تصویرگریش کردم