eitaa logo
جلـبـک‌ ماجراجوو🧞‍♀️୭ ˚.
217 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
425 ویدیو
30 فایل
زیبای بی مرز خورشیدٓ بی پروا گاهی بیش فعاله بی مغز ، گاهی جدی تحلیلگر کارخونه تولید هرچیزی از ذهن بی توقفم برای چارچوب ساخته نشدم ، تقدیم به زندگی ۲۰ ساله / دانشجو معلم هنر من : @IM_ATIE
مشاهده در ایتا
دانلود
کاش میتونستم بهش بگم به جای هرچیزی که تو ذهنته برام یه گردنبند بگیر و بیا🫠😂
هر نوع و طرحی باشه و قیمتش انچنان مهم نیست مهم تویی هستی که هدیه دادی ، ارزشش به اندازه توعه💘
چه زیبا..خسته سفارشات🥲💓😂
خواهر بیسواد من داشتم سلام میکردمم🌞
هدایت شده از گره‌گوار
سیگار خاموشی بین دولب سرخش داشت و به دنبال فندکی می‌گشت که کنار پایش روی زمین افتاده بود از دیدن آن چهره ی کفری، لبخندی روی لبانم نشست به سر میز شماره ی شش رفتم خم شدم و روی زمین، نشستم و فندک را به دستان زن دادم و در همان حین سیگار را از میان لب‌هایش برداشتم سیگار را در میان جاسیگاری شیشه ایِ روی میز انداختم _ می‌شنوم کمی این پا و آن پا کرد، بعد از جان به سر کردن من، به حرف آمد _ میخوام برم دنبال رویاهام، میرم کشور دیگه ای ولی منتظرم بمون تا برگردم، خیلی زود برمیگردم و با هم زندگی شادی سپری میکنیم _ رویا؟ فکر میکردم هر دو مسیر مشترک داریم _ من آینده ی روشنی دارم و نمیخوام تباه بشم _ با من تباه میشه این آینده ی روشنت ؟ _ بله، شغل درست و درمونی نداری و نمیشه زندگی رو با یکی دوتا کار پاره وقت سپری کرد دو دستم را بهم دادم و سر به زیر انداختم از خجالت داغ کرده بودم و نمی‌دانستم چه بگویم به این زن زبان نفهم و چگونه توجیه کنم سودای درونش را و پشیمانش کنم از امیال و آرزوهای بلندپروازانه اش _ بسیار خب با آماده شدن دو فنجان قهوه و رسیدن انها به میز، سکوتی طولانی در میان من و او افتاد که هیچکدام قصد بر هم زدن آن را نداشتیم *** حالا هر دوی ما بالغ شده‌ایم، معشوق نوزده ساله ی من به سی سالگی رسیده بود و دختر دوست داشتنیش را در آغوش داشت و مرد جوان و اروپایی با موهای ژولیده و بور و چشمان پرفروغ میشی، پهلو به پهلوی او نشسته و با هم نفس ِشعله ی نحیف شمعِ روی کیک را میبرند دود برخواسته از شمع گلوی عزیزکرده ی من را به درد آورد، رفتم و لیوان ِ آب را روی میز و کنار دست زن گذاشتم با همان چشمان سیاهِ ده سال پیش به چشمان من زل زده بود دیگر خبری از آن ناز و عشوه ها نبود و تنها در نگاهش یک چیز را میدیدم، ترس ! از چشمانم هراس داشت و نگاه لرزانش را به هر جا میداد مگر چشمان ملتمس من ترس از برملا شدن وعده و وعید هایی که به جوان بیست ساله داده بود و او را ده سال یک لنگه پا آن سوی دنیا نگه داشته بود لبخندی به چهره ی ترسیده ی ماهگون دختر زدم و نوش جانی گفتم از شغل پاره وقتم در کافه استعفا دادم دیگر نیازی به درآوردن پولی برای یک خانم جوان فرنگ دیده و متمدن نداشتم از کافه خارج شدم و تاکسی گرفتم ، به دوش گرمی نیاز داشتم تا تسکین بدهد این انتظار ده ساله ی مرا و پایان غم انگیز داستان این اولین عشق ناکام را به دنبال رویا رفت و رویای مجسمی را ملاقات کرد زیبا تر، خوش برخورد تر و شاداب تر از جوانک بیست ساله ای که ده سال هم در ایران انتظار چشمان سیاهش را کشیده بود و برای تجدید ديدار و نوازش آن صورت بزک کرده جان میداد بعد از چانه زدن با راننده ی تاکسی، به خانه رفتم، دوش گرفتم، گرامافون را روشن کردم کمی چایی نوشیدم و گوشهایم را به موسیقی دلچسب سپردم برای غم‌هایم به زیر دو لایه پتوی پلنگی بخواب فرو رفتم. امیدوارم یادم باشد وقتی بیدار شدم بعد از سالها کمی سیگار بکشم « پس از یک هفته، لاشه ی جوان بیست و اندی ساله بر روی مبل خانه اش درحالی که بوی تعفن خانه اش را برداشته بود و جانوران موذی دوره‌اش کرده بودند توسط صاحبخانه ی پیر یافت شد، روحش قرین رحمت کردگار بخشنده و ایزدتعالی سرتیتر روزنامه؛ بیست‌‌وهفت‌بهمن‌سال١٣٥٢» ¦میز شماره ی 6
حیف که چشمام خستس و میسوزه حتی وگرنه ی حرفی داشتم ، ی شکرگذاری
اینکه شب که میشه غما هجوم میارن و باور نداشتم حالا_
البته دلتنگی برای هیچ و پوچ یا میتونم بشینم نیم ساعت به اعضای اتاقم نگاه کنم
اگه دیگه از حرف زدن خوشم نیاد چی؟ و سکوتو اختیار کنم
از هرچیزی که بدم میومد که بهش تبدیل بشم ، سرم اومد