چشمهایم را میبندم و تمام جهان مرده بر زمین میافتد
پلک میگشایم و همه چیز دوباره زاده میشود
(فکر میکنم تو را در ذهنم ساخته بودم)
ستارگان در جامههای سرخ و آبی والس میرقصند
و سیاهی مطلق به درون میتازد
چشمانم را میبندم
و تمام جهان مرده بر زمین میافتد
خواب دیدم مرا جادو کرده به رختخواب میبردی
ماهزده برایم ترانه میخواندی و دیوانهوار مرا میبوسیدی
(فکر میکنم تو را در ذهنم ساخته بودم)
خدا از آسمان میافتد، آتش جهنم رنگ میبازد
اسرافیل و شاگردان شیطان خروج میکنند
چشمهایم را میبندم و تمام جهان مرده بر زمین میافتد
فکر کردم همان گونه که گفته بودی باز میگردی
اما پیر شدم و نامت را فراموش کردم
(فکر کنم تو را در ذهنم ساخته بودم)
به جای تو باید مرغ توفان را دوست میداشتم
لااقل هنگام بهار فریاد زنان باز میگردد
چشمانم را میبندم و تمام جهان مرده بر زمین میافتد
(فکر کنم تو را در ذهنم ساخته بودم)
چشمهایم را میبندم و تمام جهان میمیرد
پلک میگشایم و همه چیز از نو زاده میشود
به گمانم تو را در ذهنم ساختهام
ستارهها رقصان با جامههای آبی و سرخ بیرون میزنند
و سیاهی مطلق چهار نعل درونشان میتازد
چشمهایم را میبندم و تمام جهان میمیرد
خواب دیدم در بستر سحرم میکنی
برایم از ماه میخوانی و مرا دیوانهوار میبوسی
به گمانم تو را در ذهنم ساختهام
آسمان وارو میشود، دیگر شعلههای دوزخ نیست
فرشتهها و شیاطین، خارج شوید!
چشمهایم را میبندم و تمام جهان میمیرد
میبینمات که به راهی برگشتهای که میگفتی
اما من پیر میشوم و نام تو را از یاد میبرم
به گمانم تو را در ذهنم ساختهام
باید به جای تو عاشق پرندهی طوفان میشدم
دست کم وقتی بهار میآید، آنها دوباره میغرند
چشمهایم را میبندم و تمام جهان میمیرد
به گمانم تو را همیشه در ذهنم ساختهام.
#غروب
جلـبـک ماجراجوو🧞♀️୭ ˚.
یادش بخیر این اهنگو تو بازی tiles hop بازی میکردیم😭😭😭
صبح و شب با تو خیلی فرق دارد ماه من! میخندی؟به چه؟جدی میگویم.
بگو چرا تا برایت بگویم.
افرین.حالا شد.
روز اولی که باهم صحبت میکردیم را یادت است؟سعی میکردم ان من شیطون و بازیگوش و خانه خراب کن را به تو نشان ندهم که روز اولی دلت را نزنم.نه که بخواهم برای همیشه قایمش کنم ها،نه! میخواستم کم کم بفهمم که سلیقه تو مادامی مرتب و ظریف و نظیف است یا مادام شلخته!اصلا اوردن مادام کنار کلمه شلخته خود عیب است.بگذریم.
ارام نشسته بودم در کنارت و از بین حرف هایم یک جمله را کشیدی بیرون.
میگویم آرام خودت بفهم دیگر!از بیرون ارام البته نه انچنان چون سرعت حرف زدنم با میگ میگ برابری میکرد.ولی خب،ارام!
گفتی:«چه گفتی؟زیاد فکر میکنی؟»
#ذهن_نوشته
گفتم:اره دیگر از حرف زدنم مشخص نیست؟با لبخند این را گفتم تا باز هم دل زننده نباشد.
گفتی:«آها خب..یک چیزایی راجب هنرمندان و شاعران و موسیقیدانان و ... شنیدم که اهل خیالات و رویا هستند.. احتمالا توهم جزو این دسته هستی درست است؟
من که فکر کردم مثلا دارد ازم تعریف میکند با اعتماد بنفس خنده داری گفتم:بله دیگر!با خودت چه فکر کردی!
لبخند زدی.و بعد گفتی:امیدوارم سطح خیالات و خلاقیتت به قدری باشد که زنده بمانم
خندیدم:چه میگویی؟زنده؟
گفتی:«بله،چون ممکن است در خیالاتت شبی جان مرا تمام کنی یا شبی با من در مجلس عروسی و شبی دیگر در تولد های خانوادگیمان برقصی!»
من که کمی بهم برخورده بود و سرخ شده ناگهان گفتم:نه هرگز! آنقدر هم خیالاتی نیستم آقا!اتفاقا بسیار هم واقع بینم.
#ذهن_نوشته
لطفا وسط خاطرهبازی من خوابت نبرد آقای واقع بین!تا اینجا را گوش دادی دیگر؟
آها..حالا شد.آفرین
داشتم میگفتم که صبح و شب با تو نه،درواقع با خیال تو خیلی فرق دارد
صبح ها که بیدار میشوم یاد خاطرات خوبم با تو می افتم..آن کوهنوردی..آن کافه سر کوچۀ مان..آن پارک سرسبز..آن روزی که منتظر باران بودیم ولی نیامد..
نه نه نه نه،فراموش کردم،نمیدانم،ولی چرا خیال میکنم من و تو فقط همان یکبار هم را دیده ایم؟نه ببین آخر من یادم هست..توی آن کافه شیک و پیک انقدر در لیست گشتی و گشتی تا اخرین غذایی که در آن منو بزور جا داده را سفارش دادی...اسمش را بگو..اشکنه..تو اشکنه خوردی..حتی یادم می آید تخم مرغش را میخواستی روی سر من خالی کنی و من در رفتم..مگر اینطور نیست؟
#ذهن_نوشته
یا هزاران خاطره دیگر..واقعا که ذهن غیرفعالی داری!حتی خاطرات دو ماه پیش هم یادت نمی آید.
خلاصه من صبح خنده بر لب و با مرور خاطرات نیمرویی میزدم..سرکار میرفتم و روز های فرد به باشگاه و خب شب ها خسته و کوفته برمیگشتم به خانه.
خانه ای که تو دران نبودی.
من خسته و ویران ولی خیال تو مثل روز اول! همچنان پابرجا و تازه.
#ذهن_نوشته
تازه شب ها که دیگر مغزم توان ارتباط با این و ان را نداشت یادم می آمد تو که یکسال پیش خاک را در آغوش گرفتی.ای وای.یعنی بازم یادم رفته بود؟البته تو اصلا آدم خوبی نبودی بخاطر نفرین های من بود که با ان ماشین سفید ضربه خورده تصادف کردی.البته شب ها که میخوابم روی کتابخانه ان چاقوی تیز و خونین را میبینم.. یادگاری گذاشته ام که شب ها که خواستم بخوابم یادم بیاید تو که از درون و بیرون هیولا بودی با من چه کردی..
یکجور لاپوشونی دیگر!فعلا که کسی نفهمیده من با دستان خودم جانت را گرفتم و اخرین بوسه را بر گردنت گذاشتم..یادم می اید چند بار هلت دادم از قصد!و یکبار هم پای راستت شکست.اخی!طفلکی!
همان روز اول به تو گفتم خیال ها می توانند واقعی شوند و تو گفتی بستگی دارد.اعتقاد نداری دیگر.مادرم با داد به روانپزشکم گفت انگار خیالاتش واقعی است و درآن زندگی می کند.مادر حق دارد دیگر..چون هیچگاه تورا به خانه دعوت نکردم.البته در خیالات!
#ذهن_نوشته