eitaa logo
عکسنوشته فرهنگ و حجاب
659 دنبال‌کننده
4.2هزار عکس
1.4هزار ویدیو
20 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
عکسنوشته فرهنگ و حجاب
🦋با آرزوی قبولی طاعات و عبادات، الحمدالله ذکر صلوات ۳۸۳۷۰مرتبه قرائت شد. 🔰همسنگران روزه دار در روز
🌺 هر کس این سوره را در نمازهای واجب یا مستحب بخواند، خداوند او را بر همه دشمنانش یاری می کند و امور مهم او را کفایت می کند. 📚 فقه الرضا(ع)، ص۳۴۲ 🌻 الحمدالله تا الان ۲۰۸۸مرتبه سوره نصر اعلام شده است. طرح تا اذان صبح ادامه دارد. 🌹 @AXNEVESHTESHOHADA
گاهی با عینک هم نمی بینند! نه، درست این است که نمی خواهند ببینند. از سویی تمامی ابزار و امکانات انحراف را ایجاد می کنند، جوان که چه عرض کنم، نوجوان و کودک را هم هوایی می کنند، از سویی ازدواج زیر ۱۸ سال را کودک همسری می دانند!!! نوجوان معصومی که تشنه شده و آب الوده در اختیاردارد، چه کند؟ بنوشد و ... ننوشد و ... 🔶عکسنوشته های جذابی که به وفور در پیام رسان های خارجی در اختیار کودک و نوجوان و جوان قرار می گیرند، چه مطالبی را آموزش می دهند؟ حیا و حجاب ؟ عفت و وقار؟ وفاداری؟ و ... #مطالبه_از_معصومه_ابتکار #مطالبه_از_آذری_جهرمی 🌸 @AXNEVESHTEHEJAB
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دوستانم یک بچه داشتند و پشیمان بودند، توصیه کردند حتما دومی و سومی را هم بیاور! گفتند: بچه ی یکی یکدانه، لوس و تی تیش مامانی می شود و یکسره باید سرویس بدهی. ولی بچه ای که خواهر و برادر دارد، همبازی دارد، با هم شیطونی می کنند و بزرگ می شوند. واقعا هم همینطور است. 🌸 حالا دو تا گل دارم 🌸 #جهاد_فرزندآوری 🌸 @AXNEVESHTEHEJAB
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥مطالبه مهم رهبر انقلاب... فضای مجازی خیل مهمه متاسفانه در این زمینه کوتاهی شده. کاری که باید انجام بگیره، انجام نگرفته، این نمی شود... 🔰اساتید و فضلای حوزه های علمیه کشور به چه چیزی معترض هستند؟ 🔰آیا آذری جهرمی و فیروزآبادی دستگیر خواهند شد؟ ❓آیا قوه قضائیه انقلابی عمل خواهد کرد؟ #آذری_جهرمی #فیروز_آبادی 🌸 @AXNEVESHTEHEJAB
شاخصه معلمی.mp3
زمان: حجم: 2.5M
امام خامنه‌ای اگر معلم خوب عمل کند.... همه ی مشکلات جامعه حل می شود، به نظر ما #روز_معلم 🌸 @AXNEVESHTEHEJAB
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام دوباره عاشقانه و با شوق، زمزمه کن صلوات خاصه امام رضا علیه السلام اللهّـــمَ صَلّ عَلي عَلي بنْ موسَي الرّضـا المرتَضی، الامــام التّقي النّقي و حُجَّّتكَ عَلي مَنْ فَــوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثري الصّدّيق‌ الشَّهيد صَلَوةً كثيرَةً تامَة زاكيَةً مُتَواصِلــةً مُتَواتِـــرَةً مُتَرادِفَـــه كافْضَل ماصَلّيَتَ عَلي اَحَدٍ مِنْ اوْليائِكَ 🌸 @AXNEVESHTEHEJAB
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Mahdi Samavati2512870.mp3
زمان: حجم: 24.9M
🔹دعای افتتاح🔹 حاج مهدی سماواتی ♦️هرشب ساعت ۲۲ #سی_روز_افتتاح_بخوانیم #ماه_رمضان 🌸 @AXNEVESHTEHEJAB
بسم الله الرحمن الرحیم من زنده ام قسمت شانزدهم مثل شعبده بازها که یک دستمال داخل کلاه می‌انداختند و یک خرگوش بیرون می آوردند، آدم هایی که وارد می شدند با یک رنگ و چهره می آمدند، موقع رفتن به یک شکل دیگر از خانه نغمه خانم خارج می شدند. همه قشنگ و راضی بیرون می‌رفتند. هنوز نیم ساعت به پایان کلاس آرایشگری مانده بود که در آرایشگاه محکم کوبیده شد. طوری که نغمه خانم با ترس و عصبانیت از جا پرید؛ و در حالی که رنگ بر چهره اش نمانده بود گفت: اوه چه خبره؟ مگه سر آوردین؟ مگه این خونه صاحب نداره؟ در حالی که زیر لب غرولند می کرد برای باز کردن دربه بیرون رفت. در که باز شد فریاد رحیم و رحمان و محمد را شنیدم که با داد و فریاد به نغمه خانم می‌گفتند: حالا هنر قحطه که هنوز پا نگرفته بیاد فوت و فن بزک کردن و یاد بگیره؟ با شنیدن صدای آنها موهای تنم سیخ شد. دویدم بیرون ببینم چه خبر است که با دیدن من با عصبانیت گفتند: کی گفته پا تو این جا بذاری؟ خواستم بگویم با زری آمده‌ام اما رحیم نگذاشت حرفم تمام شود و با غیظ گفت: صاحب زری کس دیگه ایه و زری هم بی خود کرده اومده اینجا. در آن لحظه فکر کردم عجب جایی آمده ایم!مگر اینجا کجاست که اینقدر زود خبرش پیچیده و برادرهایم را تا این حد عصبانی کرده و پشت در خانه ی نغمه خانم کشانده؟ در همین فکر بودم که زری محکم به بازوی من کوبید و فهمیدم دیگر وقت رفتن است. با وجود تلاش نغمه خانم چیزی یاد نگرفته ، بار و بندیلمان را جمع کردیم و از آرایشگاه بیرون رفتیم. وای چه می دیدم همه برادرها بیرون ایستاده بودند. فقط ترکه دستشان نبود. گویی گناه بزرگی مرتکب شده بودم. پا را که داخل خانه گذاشتیم سر و صدا بالا گرفت. بگو ببینم: چندتا دختر دوازده ساله و هم سن و سال شما اونجا بود؟ کی به تو گفته بری آرایشگری یاد بگیری؟ مادر بیچاره ام که نمی‌دانست با بردن من به آرایشگاه چه آشوبی در خانه راه می افتد، مات و مبهوت به پسرها نگاه می کرد. بنده خدا که فکر می کرد با این کارش می تواند از من یک خانم تمام عیار و هنرمند بسازد، با قیافه حق به جانب گفت : دختر باید از هر انگشتش یه هنر به باره، بالاخره باید یه چیزی یاد بگیره که به درد همسایه ها هم بخوره؟ رحمان گفت: بله ولی قبل از این که دستش توی صورت تو و خاله توران و همسایه‌ها بره، اول توی صورت خودش می ره . رحیم با تعجب و عصبانیت گفت: ننه! چشممون روشن، یعنی می خوای جای ننه بندانداز رو بگیره؟ بالاخره بعد از کلی جر و بحث به مادرم قبولاندند که مرا برای یادگیری هنری دیگر به جای دیگر بفرستد. قرار شد از فردای آن روز به خانه خانم دروانسیان بروم تا از او خیاطی یاد بگیرم. از فردا باز هم من و زری هم مسیر بودیم.اما با اختلاف دو تا خانه. او به آرایشگاه نغمه خانم می رفت و من کلاس خیاطی خانم دروانسیان می‌رفتم. کلاس خیاطی هیجان و تازگی کلاس آرایشگری را نداشت و ساعت به ساعت یک مشتری با قیافه و اطوار عجیب و غریب وارد و خارج نمی‌شد و برعکس مشتریهای نغمه خانم که همه جوان و زیبا بودند یا اگر هم زشت بودند، زیبا می شدند. مشتری‌های خانم دروانسیان زنان میانسال و خسته ای بودند که تحملشان در همان لحظه ورود سخت و ملال آور بود. خانم دروانسیان با لهجه ی ارمنی تلاش می‌کرد شمرده شمرده خیاطی را به زبان فارسی به ما تفهیم کند. من و بقیه کار آموز ها دور یک میز می نشستیم و هر کسی از دری سخن می گفت و برش می زد و می دوخت و تن پوشی ابتدایی را ردیف می‌کرد و همه به او به به و چه چه می گفتند. این هنر هم دلپسندم نبود. حضور در جمع بی قرارم می‌کرد. خانم دروانسیان که متوجه بی قراری و بی حوصلگی من شده بود، بعد از کلاس مرا با بچه هایش آشنا کرد. دو تا بچه تمیز و اتو کشیده به نام هنریک و هراچیک. هراچیک دختری زیبا با شکل و شمایلی سوای ما بود. با بچه هایی آشنا شدم که اسم هایی متفاوت از اسم‌هایی که می شناختم داشتند، ابتدا فکر می‌کردم آنها خارجی هستند. هیچ وجه مشترکی به لحاظ زبانی دینی و فرهنگی بین ما نبود اما تفاوت ها همیشه جذابند. تفاوت ها لزوماً باعث جدایی نیستند و گاهی باعث رشد می شوند. ما در یک شهر زندگی می کردیم.اما سبک زندگی مان متفاوت بود. فاصله خانه ی ما تا خانه درمان سیان آنقدر کم بود، که من آن مسیر را پیاده می رفتم. هراچیک با وجود فراهم بودن همه شرایط در درس ریاضی تجدید شده بود و این بهانه خوبی شد، برای دوستی ما و فرار از کلاس من، آن آورده خیاطی. هنریک هم از همان اول صبح با پدرش از منزل بیرون می رفت. آنها در کار نجاری استاد بودند. حالا دیگر هر روز به عشق هراچیک به خانه آنها می‌رفتم... پایان قسمت شانزدهم 🌸 @AXNEVESHTEHEJAB