⭕️خــــــادم همــــــه جمهــور هستم
🔻آیتاللهرئیسی، رئیسجمهور منتخب:
🔹منتخب این انتخابات، منتخب همه ملت و خادم همه جمهور است.
🔹ملت ایران؛ دیروز شما به عهد خود با صداقت وفا کردید و امروز نوبت این بنده خدا و خادم شماست که به عهدی که با شما بسته ام وفادار بمانم و لحظهای در خدمت به شما، کوتاهی نکنم.
🔹دولتی پرکار، انقلابی و ضدفساد را تشکیل خواهم داد.
#رئیسی
#خادم_مردم
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
هدایت شده از 🇮🇷 عکسنوشتہسیاسی 🇮🇷
⚠️" #طنزتلخ" ••✅
.
.
به جنبهها منفی📛 میپردازد و سعی میکند طوری با آنها #شوخی کند که غیرمنتظره و تکاندهنده باشد ❌و انتقاد از مسائل یا بیان حقایقی است که پرداخت جدی به آنها یا خطرناک و یا بیتاثیر است‼️ گروه زیر با نام تلخند با محوریت #طنزانتقادیسیاسیاجتماعی تشکیل شده تا این مطالب از کانالهای متعدد با همکاری شما در یک گروه متمرکز و نشر داده شوند ‼️♨️
⭕️ سیاسے ،اجتماعے و...👇
http://eitaa.com/joinchat/2981756958C3775b17b4d
#جانمونے 😍👆
#سلام امام زمانم 🌺🌾
با یاد تو میخوابم 😴
در خواب تو را بینم 😍
از خواب چو برخیزم اول توبه یاد ایی ✨💫
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
هدایت شده از 🌷عکسنوشته شهدا 🌷
ختم صلوات امروز به نیت:
#شهید_محمد_رضا_یوسفیان
🌺 سهم هر بزرگوار 5صلوات 🌺
🌷 @AXNEVESHTESHOHADA
#اختصاصی_عکسنوشته_شهدا
هدایت شده از 🌷عکسنوشته شهدا 🌷
چند خاطره از شهید بزرگوار
🍃🌹سیبهای کوچه باغ؛
به کوچه باغها که رسیدیم صدای جیک جیک گنجشکان فضا را پر کردهبود. نسیم سرد صبحگاهی به آرامی از لابهلای شاخهها گذر میکرد. یکهالهی آبی رنگ در تموّج نور زرد خورشید صبح و سبزی باغ کوچه باغ راپر کرده بود. محمد رضا هم با ما بود. دل سپرده به آوازهای سرد جویبار وسرگرم بازیهای کودکانه. کمی که در کوچه باغ پیش رفتیم چند درخت ازباغ کنار به کوچه باغ سر کشیده بودند، پر از میوههای آبدار و شیرین ریختهبر زمین کوچه باغ. همه بچهها به محض دیدن میوههای بر زمین ریختههجوم بردند و هر کسی به اندازهی توان خود از میوهها خورد. محمدرضاهم مثل بقیه به جمع کردن میوهها نشست، اما آن چه را که جمع کرد نخوردو روی پرچین باغ گذاشت آن گاه رو به من کرد و گفت: «درست نیست ما اینمیوهها را بخوریم. صاحبش برای آنها زحمت کشیده و اینها حق اوهستند.»
محمدرضا آن روزها کودک بود و من بعدها دانستم که او چه قدر بزرگمیاندیشیده است.
🍃🌹انتخاب راه؛
قبل از آن که به سپاه برود پدرم با او گفتگو کرد. پدرم مایل نبود او بهسپاه برود به او گفت: «دوازده سال است برای شما زحمت کشیدهام و شمادرس خواندهاید. دوازده سال دیگر هم خرجتان میکنم تا شما شغل خوبیداشته باشید. سپاه حقوق زیادی ندارد و باید همیشه مثل یک سرباز آمادهیخدمت باشی و استراحتی هم نداشته باشی. محمدرضا به آرامی گفت: «منراه خودم را انتخاب کردهام. انقلاب به من نیاز دارد. من به مادیات پشتکردهام و حاضرم جانم را فدای انقلاب کنم. از شما خواهش میکنم مانع مننشوید.» پدرم گفت: «من مانع اهداف شما نیستم فقط میخواستم بگویم راهتحصیل شما باز است شما درس بخوانید.» محمدرضا پس از آن به سپاهرفت و با شروع جنگ از پدرم برای رفتن به جبهه اجازه خواست.
🍃🌹همیشه مرتب؛
یک طاقچه در خانهی ما بود که از همه جا مرتبتر بود. با وجود آن کهاشیا و لوازمش بیشتر از جاهای دیگر بود. این، طاقچه لوازم محمدرضا بودهمیشه همه چیز مرتب بود. کتابها سر جای خودش بود دفترهایش همهمینطور. هرگز ندیدم لوازم طاقچه به هم ریخته باشد. این نظم درلباسهایش هم دیده میشد لباس مهمانیاش از لباس معمولیاش جدا بود ومهمتر از همه این که هیچ وقت لباس را بدون اتو نمیپوشید. همیشه، مرتببود.