جان پس از عمری دویدن
لحظه ای آسوده بود
عقل، سرپیچیده بود
از آنچه دل فرموده بود .
عقل با دل رو به رو شد،
صبحِ دلتنگی بخیر
عقل برمی گشت راهی را
که دل پیموده بود!
عقل کامل بود،
فاخر بود،
حرفِ تازه داشت
دل پریشان بود،
دل خون بود،
دل فرسوده بود(:
عقل منطق داشت،
حرفش را به کرسی می نشاند؛
دل سراسر دست و پا می زد،
ولی بیهوده بود
حرفِ منَّت نیست اما
صد برابر پس گرفت؛
گردشِ دنیا، اگر
چیزی به ما افزوده بود
من کی ام؟!
باغی که چون با عطر عشق آمیختم
هر اناری را که پروردم
به خون آلوده بود!
ای دلِِ ناباورِ من
دیر فهمیدی که عشق،
از همان روزِ اَزَل هم
جرمِ نابخشوده بود!:)
هدایت شده از - دفتـرِ ماه -
من زادهی نسلی ز حیــــدرم
حرفی اگر که هست ، غمی هم اگر که هست
گوشی شنواتر ز چاه نیست!
بچه ها!
اگر شهر سقوط کرد نگران نباشید؛
دوباره فتحش میکنیم.
مراقب باشید ایمانتان سقوط نکند...
‹‹شهید محمد علی جهان آرا››