eitaa logo
درمحضرحضرت دوست
649 دنبال‌کننده
8.8هزار عکس
4هزار ویدیو
70 فایل
لینک کانال : @Abbasse_kardani 🌸🌸شهید مدافع حرم عباس کردانی 🌸🌸ولادت: 1358/12/20 🌸🌸شهادت: 1394/11/19 ثواب نشر کانال هدیه برسلامتی اقامون امام زمان(عج) وشادی روح شهید عباس کردانی ادمین کانال @labike_yasahide
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🕊🌹🕊 🕊🌹🕊 🌹🕊 🌹☘🌹 شيخ صدوق (ره) به سند خود، از يعقوب بن منقوس(ره) نقل مى كند كه گفت: روزى به حضور امام حسن عسكرى(ع) رفتم، ديدم روى سكوئى در خانه اش، نشسته، و در طرف راست آن سكو، اطاقى بود و بر در آن پرده اى آويخته شده بود، عرض كردم: آقاى من! بعد از شما صاحب امر كيست؟ فرمود: پرده اطاق را بالا بزن، پرده را بالا زدم، ناگاه پسرى كه قامتش حدود پنج وجب بود، از اطاق بيرون آمد، ظاهر او نشان مى داد كه حدود هشت يا ده سال دارد (البته آن حضرت در اين هنگام پنج سال داشت، ولى قامت رشيد او چنان نشان مى داد)، پيشانى روشن، و صورت سفيد، و چشمان درخشنده، و كف هاى دستش زبر و خشن، و سر زانوانش به طرف زمين مايل بود، و در گونه راستش خالى وجود داشت و بر سرش زلف بود، آمد و روى زانوى امام حسن (ع) نشست. امام حسن(ع) فرمود: "صاحب شما این است" سپس او برجهيد و رفت، امام حسن(ع) ادخل الى الوقت المعلوم: (داخل خانه شو تا روز وقت معلوم) او وارد آن اطاق شد، من او را ديدم كه به آن اطاق رفت. امام حسن(ع) به من فرمود: به اطاق نگاه كن. به اطاق نگاه كردم، كسى را در آنجا نديدم. 📚منبع: كشف الغمه، ج ۳ ص ۴۵۰. اعيان الشيعه، ج ۲، ص ۷ @Abbasse_Kardani
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼 🍃🌺🍂 🌿🍂 🌸 💐نیمه شعبان و مسجد مقدّس جمکران💐 💥 نقل میکند: شغل من رانندگی است و سی سال است که در این کار هستم. تمام این مدّت با ماشین سنگین در بیابان‌ها رفت و آمد می‌کردم. یک روز صبح هر چه کردم، نتوانستم از رختخواب بلند شوم. اوّل فکر کردم که پاهایم خواب رفته است، امّا بعد متوجّه شدم که زانوهایم مثل چوب خشک شده است. همان موقع اوّلین کسی را که صدا زدم، امام زمان علیه‌السّلام بود. 💥 بدون هیچ اختیار و کنترلی توی رختخواب افتادم. بچه‌ها اطرافم جمع شدند و مضطربانه علت را از من می‌پرسیدند، امّا من فقط می‌گفتم: «نمی‌دانم... نمی‌دانم» . حدود 18 روز در منزل بستری بودم و درد می‌کشیدم. پیش هر دکتری که به فکرمان می‌رسید، رفتیم. در نهایت وقتی از همه جا مأیوس شدیم به امام زمان و چهارده معصوم علیهم السّلام متوسّل شدم. بالأخره بعد از مراجعه به یکی از دکترها قرار شد که پایم را عمل کنند. چند روز بعد که غروب شب نیمه شعبان بود، بی‌اختیار اشکم جاری شد و به همسرم گفتم: « امشب عید است، چراغ‌ها را روشن کن!» کلیدهای ایوان را هم خودم روشن کردم و چهار دست و پا به رختخواب برگشتم. 💥آن شب، شب عجیبی بود؛ حال خاصّی داشتم. اشک از حصار چشمانم رها می‌شد و روی سینه‌ام می‌ریخت. تنها امیدم امام زمان علیه‌السّلام بود. در خیالم کبوتر دل شکسته‌ام را به طرف جمکران پرواز دادم و پشت در سبز رنگ مسجد ایستادم و از بین شبکه‌های در به گنبد و گلدسته مسجد خیره شدم و با خودم زمزمه می‌کردم. 💥 صبح، دخترم آمد و با حالتی بغض آلود گفت: « بابا! دیشب که تولّد امام زمان علیه‌السّلام بود، خواب دیدم دکتری آمد و خواست پاهای تو را مالش دهد. یک مرتبه آقا سیّدی جلو آمد و گفت که بگذارید من پایش را بمالم » و همان‌طور که گریه می‌کرد، ادامه داد: « بابا! به دلم یقین شده است که باید به جمکران برویم. من نذر کرده‌ام برای حضرت آش بپزیم » . گفتم: « عزیزم! من خودم برای امام زاده سیّد علی نذر کرده‌ام ». سرانجام با اصرار دختر و دیگر بچه‌هایم راضی شدیم تا به مسجد مقدّس جمکران برویم و در آن جا نذرمان را ادا کنیم. 💥وسایل لازم را تهیه کردیم. من در حالی که خوابیده بودم، کمی از سبزی‌ها را پاک می‌کردم. گفتم مرا به حمام ببرند. چون می‌خواستم با بدن پاک وارد مسجد شوم. صبح که می‌خواستم بلند شوم تا به طرف جمکران حرکت کنیم، درد پاهایم بیشتر شد؛ طوری که اصلاً نمی‌توانستم از جا بلند شوم. فریادی از درد کشیدم و گفتم: « یا صاحب الزمان! من می‌آیم، امّا اگر خوبم نکنی، بر نمی‌گردم!» 💥وقتی از ماشین پیاده شدیم، همسرم تا وسط حیاط مسجد دستم را گرفت. به او گفتم: « مرا رها کنید و بروید نذری را آماده کنید!» وارد مسجد شدم. جای خالی نبود. تمام مسجد مملوّ از نمازگزار بود. خودم را با هر سختی که بود کنار ستونی رساندم. همان جا روی زمین افتادم و از درد پا ناله می‌کردم. گفتم: « یا امام زمان! شفایم را از تو می‌خواهم.» از شدت خستگی و درد خوابیدم. در عالم رؤیا دیدم کسی تکانم می‌دهد و می‌گوید یک قرآن بردار و به سر و صورت و سینه‌ات بگذار. اطاعت کردم. بعد قرآن را زیر بغل گذاشتم. 💥 کسانی که اطرافم بودند، می‌گفتند: آن موقع که در خواب بودی، پاهایت را به زمین می‌کوبیدی. ناگهان سراسیمه از خواب ‌پریدم و شروع به دویدن کردم. درِ مسجد را گم کرده بودم. محکم به دیوار برخورد کردم. وقتی درِ خروجی را نشانم دادند ، چنان با عجله حرکت می‌کردم که چند مرتبه زمین خوردم و بلند شدم. اصلاً احساس درد نمی‌کردم. به حمد خدا و با عنایت امام زمان علیه‌السّلام شفا گرفتم و الآن هیچ‌گونه مشکلی ندارم. 💠اَللّهُمَّ عَجِّل لِّوَلِیِّک الْفَرَج💠 📚 کرامات حضرت مهدی علیه‌السّلام، ص 69، به نقل از دفتر ثبت کرامات مسجد مقدّس جمکران، شماره 322 @Abbasse_Kardani در محضر حضرت دوست