هدایت شده از هجرت | مامان دکتر 🇮🇷
#چله_محبت_و_ولایت
✨ حجتالاسلام شیخ جعفر ناصری:
از بيستم شعبان تا آخر ماه مبارک رمضان مناسب است كه يک اربعين دعای عهد را بخواند و ملتزم باشد.
اين، يک نوع استقرار در محبت و ولايت میآورد.
بعد از نماز صبح دعای عهد را انسان چهل روز ادامه بدهد. اين ديگر میماند!
بعد هم اگر برايش ملكه شد، ادامه بدهد.
ولی از هجدهم [نوزدهم] یا بیستم ماه شعبان تا آخر ماه رمضان چهل روز بدون فاصله می توان دعای عهد را ادامه داد.
✨فاطمه طباطبایی (عروس امام خمینی قدسسره):
یکی از مسائلی که حضرت امام روزهای آخر به من توصیه می کردند، خواندن #دعای_عهد است که در آخر کتاب مفاتیح آمده است. می گفتند:
«صبح ها سعی کن این دعا را بخوانی، چون در [تعیین] #سرنوشت دخالت دارد».
#چله_دعای_عهد
#دعای_دخیل_در_سرنوشت
☀️ از دهه آخر #ماه_شعبان تا روز آخر #ماه_رمضان (چون معلوم نیست ماهها ۲۹ روزه باشد یا ۳۰، لذا به جای ۲۰ شعبان از ۱۸ یا ۱۹ آغاز میکنیم)
🌤 اگر یک روز بعد از نماز صبح فراموش شد، رها نشود. هر ساعتی از صبح خوانده شود.
#عهد_جمعی #انتظار
@hejrat_kon
🔻 مقتل او...
محفل اینشبهای روضه ست...
▪️یکبهیک یاران خود را میبرد خیبرشکن
ظاهرا در حال تجهیز سپاه حیدر است ..
#سیدحسن_نصرالله
#با_مهدی_میآیند
@Abuhadi_Eng
ما ضاحیه نیستیم...💔
ولی دل از صبح تا حالا هر لحظه،
در راه استادیوم کمیل شمعون ست ..
چه کنم که هرکس به قدر وسع خویش
خریدار یوسف است..
- سرمایهی شکسته دلان چیست؟
- آرزو ...
#انا_علی_العهد
▫️پ.ن:
و حرف دل این لحظات ما همان پیام امروز حضرت آقا بود که فرمودن :
سید ما اکنون در اوج عزّت است ..
#فرزندان_سیدعلی
@Abuhadi_Eng
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خودت گفتی ما به شهدایمان نمیگوییم خداحافظ !!
به آن ها خطاب میکنیم:
الی اللقاء...
تا به آن ها ملحق شویم...
به امید دیدار ابوهادی ✋✋
روزی به تو ملحق خواهیم شد...
#انا_علی_العهد
@Abuhadi_Eng
هدایت شده از کانال حمید کثیری
حمید داوودآبادی نویسنده دفاع مقدس روز گذشته، همزمان با تشییع سید حسن نصرالله با رهبری دیدار داشته و گزارشی از آن دیدار نوشته. من خلاصهای از آن را اینجا آوردهام و توصیه میکنم بخوانید؛
داغون بودم، خسته و کلافه ...
ششم مهر ۱۴۰۳ که خبر شهادت سیدحسن نصرالله را شنیدم، همه احوال داغونم، صد برابر شد. هیچوقت حتی در خواب هم باور نمیکردم خبر شهادت سید را بشنوم.
چند روز پیش گفتند:
روز یکشنبه ۵ اسفند، تو و مسعود دهنمکی، بیایید برای نماز خدمت حضرت آقا.
خدا را شکر. خیلی خوشحال شدم. میتوانستم بغضم را با کسی تقسیم کنم.
هرشب، در خواب و رویای خودخواسته، خویش را در آغوش آقا میدیدم که میگریم و بغض چندماهه میگشایم!
صبح یکشنبه، باران عالم و آدم را طراوت و زیبایی بخشده بود که مسعود که آمد دنبالم، نیم ساعت قبل از اذان ظهر وارد اتاقی شدیم که قرار بود آقا بیاید.
جمعی شاید حدود صدنفر که خانوادههایی هم بودند، صفوف نماز را تشکیل دادند که چندین بچه کوچک، شاد و بیتوجه به همه، میان صفوف میدوبدند و محافظین برایشان بیسکوئیت و سرگرمی میآوردند.
اذان که دادند، آقا تشریف آوردند و نماز به امامت ایشان اقامه شد. همهش با خودم میگفتم:
- حتما الان امروز که تشییع سیدعزیز است، آقا مثل من، بدجوری حالش گرفته است، خسته است و عزادار.
نماز که به پایان رسید، برخلاف تصور من، آقا صحبت نکرد و آمد به حالواحوال با حاضرین.
به ما که رسید، آقا نگاهی محبتآمیز به من انداخت و با لبخندی زیبا فرمود:
- باز که چاق شدی ...
و زدیم زیر خنده.
ماندهام با این شکم ورقُلُمبیده چیکار کنم. کاشکی میشد قبل از دیدار، پیچهایش را باز کنم و گوشهای پنهان کنم که هربار مورد لطف آقا قرار نگیرد و شرمنده نشوم!
رو در رو که شدم با آقا، چشم درچشم، نگاه انداختیم و خندیدیم. وقتی فرمودند:
- شما چطورید؟ چیکار میکنید؟
سر دلم باز شد. بغضم داشت میترکید. شروع کردم به نالیدن:
- آقا، خستهام، حالم خوب نیست، دارم کم میارم ...
آقا چشمانش را در نگاهم دوخت و با تعحب گفت:
- چیزی نشده که، شما دیگه چرا کم میارید، خبری نیست، الحمدلله همه چیز خوب است ...
نالیدم: آقا، سید رفت، بغض دارم، دعا کنید خدا این آرامش قلب شما را به من هم بدهد ...
- همه چیز خوبه و همه کارها به روال خودش دارد پیش میرود. امیدت به خدا باشد ...
میخندید و میخندیدم. وقتی از امید گفت، قربانش رفتم و ناخواسته میگفتم: ای جانم ... جانم ... خدا همین امید و اطمینان قلبی شما را به من هم عطا کند ...
واقعا از آرامش و اطمینان قلبی ایشان، همه ناامیدی و خستگیام به یکباره فرو ریخت و بر فنا رفت و همه آن اطمینان قلب که همواره از خدا طلب میکردم، همچونخورشیدی بر قلبم تابیدن گرفت و آرامم کرد.
دقیقا دنبال همین بودم که امروز با یاد سیدعزیز که بر دوش آزادگان جهان بدرقه شد تا آغوش خدا، بر دستان حضرت آقا بوسه زدم و خدا را شکر کردم که این نعمت الهی بر سرمان میتابد.
یکشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۳
#إنا_على_العهد
@hamidkasiri_ir
سید عزیز...
من از این رسم ودیعه سپاری در خاک بیاطلاع بودم...
این چند ماه تو در جایی مخفی به ودیعه بودی که محلش را جز اندکی نمی دانستند...
امروز تو را از مدفن غریبانه ات بلند می کنیم و با تشییعی آبرومند و عظیم دوباره به خاک می سپاریم.
برای تو که اتفاقی نمی افتد. تو در قهقهه مستانه ات نشسته ای و پیش خدا حال می کنی. اما به خدا که قلب های ما مچاله می شد اگر هرگز نمی توانستیم کنار پیکرت سوگواری کنیم.
راستش سید...قلب های ما همیشه با شنیدن اسم «قبر مخفی» خش می افتد. چشم هایمان تر می شود.
تو لابد بیشتر از ما آتش می گرفتی که اجازه دادند مدتی را مثل مادرت زهرا مخفیانه در خاک آرمیده باشی...
و من این روزها کودکانه تصور می کنم
اگر امیرالمومنین هم مادرمان را به ودیعه در خاک نهاده باشد چه؟
یعنی می شود روزی برای او هم تشییع تاریخی و پرجمعیت بگیریم؟
واقعا که تاریخ چنین روزی را به ما بدهکار است.
قلب ما تا همیشه از این که نتوانستیم کنار پیکر مادرمان سوگواری کنیم مچاله است.
✏️فائضه غفارحدادی
@Abuhadi_Eng