رسول سه روز بود که تحت نظر بود و امشب شیفت امیر بود.. امشب باید کار را تمیز جمع میکرد.. حتما اگر درست پیش میرفت باز هم پیام ناشناسی دریافت میکرد.. پیام از طرف کسی حتی او را نمی شناخت..
....
روبهروی اپارتمانی که رسول زندگی میکرد دقیقا پشت درختی در پارک ایستاده بود.. لامپ ها خاموش بود و یک ساعتی میشد که منتظر اتفاقی بود..
بی حوصله به اطرافش نگاه کرد..خمیازهای کشید و همزمان با دیدن هیرمان برق از سرش پرید.. هیرمان با ارامش به جایی که امیر ایستاده بود نگاهی انداخت ..
تلفن توی دستش را روشن کرد و چند عکس از زاویه های مختلف گرفت.. خیلی تمیز و همه چیز از قبل تعیین شده بود.. انگار کار عکاسی امیر که تمام شد هیرمان با فشار کمی به در وارد ساختمان شد و همهچیز همانی شد که باید میشد..
با عجله عکس های ثبت شده را برای فرهمند فرستاد..شماره فرهمند را گرفت ، بعد از چند بوق جواب داد.. از درخت فاصله گرفت و شروع به قدم زدن در پارک کرد: سلام اقا.. یه اتفاقی اوفتاده.. یک ساعت بعد از ورود رسول هیرمان افشار رفت خونه.... الانم تغریبا نیم ساعتی میشه پیش همن.. براتون چندتا عکس فرستادم....
فرهمند هم تعجب کرد.. و حکمی داد که باید میداد.. )
یه کاغذ و خودکار رو میز گذاشت.: بنویس..
عصبی بودم.. منشا این عصبانیت چیزی نبود جز ترس: من کاری نکردم که بنویسم.. دیدار منو هیرمان اصلا بار اطلاعاتی نداشت..
به صندلی تکیه داد: نباید خودتو به کسی میفروختی که جون چندین نفر رو گرفته..همه کسایی که امنیت ملی رو به خطر میندازن تا لحظه اخر فکر میکنن کار درستی میکنن..
پام با ریتم تندی تکون میخورد: من خودمو به کسی نفروختم.. تمام این مدت تلاش خودمو کردم.. امنیت ملی رو هم به خطر ننداختم..
پوزخندی زد: باشه.. فعلا میتونی فقط انکار کنی..
••••••••••••••••••••
پ ن : سقوط توی همون درهای که لبه پرتگاهش بودم..
پ ن :رد قرمز رنگی روی مچ دستم مونده بود..
پ ن : امروز به غلط ابرومداشت به تاراج میرفت..
پ ن : نمیزاشت لوله سرد تفنگ روی شیشقهم باشه...
__ مشکل خاصی وجود ندارد، فقط حس میکنم به امان خدا رها شدهام.
میراندا جولای
...
__ حس میکنم مدت هاست سقوط میکنم و به زمین نمی رسم..غرق میشوم و خفه نمی شوم؛ می سوزم و جان نمی دهم..
در پایانی بی پایان به سر میبرم...
.احساسات رو اینجا میبینم جانا 🎀
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه محرمی بشه امسااال💔🙂؛))
https://eitaa.com/Admin_Gando
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
تیکه ای از پارت امروز "" اگه محمد بود نمیزاشت لوله سرد تفنگ روی شیشقهم باشه..."" پایه پارت خوند
از لطفی که شما داشتین قبل پارت گذاشتن🥲💛
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
__ مشکل خاصی وجود ندارد، فقط حس میکنم به امان خدا رها شدهام. میراندا جولای ... __ حس میکنم مدت ها
#شما
سلام من هر کاری میکنم نمیتونم وارد کانالی که ناشناس ها رو جواب بدید بشم میشه لینشو بزارید تو کانال اصلی ممنون میشم
.........
سلام..
بله حتما..
ناشناس ها رو اینجا می خونیم🎀
https://eitaa.com/joinchat/3897558195C86b08cb0bb
مشکلی بود بگین..
بـزرگـــــ مــرد و غـیـور و دلـیـر و بـت شـکـن
مـقـام اهـل شـهادت فراتر از سـخـن اسـت:)❤️🩹
#اد_استاد
https://eitaa.com/Admin_Gando