بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦ̇ߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۱٠۱
رقیه: مامان و بابا خوبن؟!
محمد: عزیز که خوبه ولی بابا...
رقیه: چی؟!داداش درست حرف بزن ببینم چی شده؟!
بابا چییی؟!
محمد: درست یادم هس دو سال پیش تو یکی از ماموریت ها جلو چش خودم...🥺💔
بابا شهید شده رقیه!
رقیه: 😭😭😭
محمد: میدونم سخته..خود منم اون مدت خیلی حالم بد بود..
ولی....
بد متوجه شدم که با این حال بدی ها با این گریه کردن ها و اشک ریختن ها بابا بر نمی گرده..
بلکه روحش هم عذاب میکشه...
رقیه:ا.ره..🥺
خیلی دوس داشتم حداقل یه بار دیگه ببینمش...
محمد: 🙂💔
کاش میشد..کاش میشد یه بار دیگه ببینیمش..
رقیه: می خواستم حرفی بزنم ولی...
با صدای دستگاه های اتاق رسول دیگه نمی تونستم هیچی بگم..؛))
اشکام نا خداگاه سرازیر شد..
محمد: تو شک بودم..ینی چیییی اخه...
جلو خودم رو گرفته بودم که بغضم نترکه...
رقیه خواست برع تو اتاق..
دستشو گرفتم و پرت کردم تو بغلم و اجازه ندادم...
همون لحظه دکتر ها اومدن..
هر دومون پاشدیم که بریم رو به اون شیشه ولی....
•••••••••••••••••••••••
پ ن: رسول پر🕊🥺
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم الله الرحمن الرحیم ♡ܝܦ̇ߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡ #پارت_۱٠۱
پارت دادم..
شما هم منو زیاد کنید🥺❤️
سلاام
خوبیدد
ببخشید من فردا امتحان دارم...
نمیتونم پارت بدم🥺
میشه لف ندید تا فردا...
فردا دو تا پارت میدم😉