eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
سلاام خوبیدد ببخشید من فردا امتحان دارم... نمیتونم پارت بدم🥺 میشه لف ندید تا فردا... فردا دو تا پارت میدم😉
خداوند لبخند زد و دختر آفریده شد🌗🫀 لبخند خدا روزتون مبارک 🥺♥️
سلاااام گوشیم شارژ بشه میام پارت میدم😉
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ داوود: بد از اون اتفاق دیگه حتی نفس کشیدنم برام سخت بود.. اصن نمیتونستم نفس بکشم.. حالم بد بود خیلی هم بد بود... چشام سیاهی می رفت.... کم کم همه حا برام تار شده بود... چشام بستم و دیگه هیچی ندیدم جز سیاهی مطلق؛)) امید: انگار که تموم خستگیام از بدنم در رفته بود... یه حس خوبی داشتم..خیلی خوشحالم بودم که تونستم تموم حرص م رو تموم حرفایی که این چند روز شنیدم رو با این بلا از تنم بیرون کنم.. به سمت اتاق خودمون حرکت کردم.. محمد: پرده ها رو کشیده بودن و ما نمیتونستیم ببینیم حتی حالش خوب میشه یا ن.. حال هر دو تامون بد بود... نمی خواستم باور کنم رسولی که تازه پیداش کردم...تازه فهمیدم که داداش خونیم هس رو از دست دادم... خدایااا خودت کمکم کن..خودت دوباره رسول رو بهم بده.. همون لحظه گوشیم زنگ خورد.. عطیه بود..! با تمام نگرانی و استرسی که داشتم جواب دادم.. +الو... _سلام آقای حسینی!میشناسی آقای حسینی!؟ +عطیه جان قربونت بشم اذیت نکن.. بخدا سرم شلوغ بوده.. _باشه.. حالا آقا محمد چه کاری داشتی که حتی یه زنگم نزدی حالمون رو بپرسی.. حالا من نه حال این دختر خانمون رو میپرسیدی!! +ببخشید... این چند وقت انقدر سرم شلوغ بوده که اصن وقت هیچی نداشتم.. _درکت میکنم.. شوخی می کنم آقا😉 •همون لحظه صدای پیج بیمارستان بلند شد• "آقای دکتر حسین آزادی به بخش اورژانس" _محمد بیمارستانیییی؟! محمدد چیشدههههههههه چرا بیمارستانیییی!؟ +نگران نباش عزیزم... خوبم خیالت راحت..!! _پس چرا بیمارستانی محمد مگه میشه ی نفر الکی بیمارستان باشه... +عطیه گیر دادیاا.. میگم چیزی نشده قربونت بشم.. _باشه.. کار نداری؟! خدافظ. +عط.. بوق بوق... ای بابا قطع کرد..حق داشت..!! حالا بعدا از دلش در میارم.. عطیه: از دست محمد ناراحت شده بودم.. ولی معلوم بود حالش خوب نیس.. نه از حال جسمی بلکه از روحی.. خواستم دوباره بهش زنگ بزنم که صدای نفس بلند شد.. گوشی رو زمین گزاشتم و به سمت نفس حرکت کردم.. محمد: خواستم کاری کنم که دکتر از اتاق اومد بیرون.. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: پارتی نسبتا بلند به جای س پارت🌱
در حرم حضرت معصومه به یاد چنل های عشاق الرضا_ازتبارفاطمه‌۳۱۳_شمیم کوثر _تلخ‌اما‌شیرین_رهروان راه آرمان_ نجوا_فانوس _هموطن_حوالی پاییز_گاندویی ها_فرشته های زمینی_حورا بانو_کاپوچینو_راهب_سرباز وطن_ خواندنی‌ها_خلسه_افتخار_نارنجستان_ گذرگاه خیال[شکاف زنجیر]_باشگاه خباثت_عطر خاک_زیر آسمان حرم_اینجا همه چی در همه_سیاه چاله _دلارام _کافه گاندو_نبض احساس _سوداء_ژولیده_مشکات و تمام چنل هایی که ناخواسته از قلم افتادن هستم🙂❤️‍🩹 برسونید به دستشون ☘ از طرف ره رو عشق