بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_105
علی: دلم برا رسول تنگ شده بود...
رسول داداش بیا بگو این میز ها به کسی وفا نمی کنه...
بیا بگو وقت دنیا رو نگیر...
همین جور که حواسم به مانیتور بود چشمم به یه چیزی خورد..
باورم نمیشد..عینکم رو در اوردم گزاشتم رو میز..
دوباره نگاهی به مانیتور کردم...
اره..
خوش بود...ردیاب داوود روشن شده بود..
سریع دست به کار شدم..
شماره ی آقا محمد رو گرفتم..
محمد: از اتاقش اومدم بیرون..
چشم به رقیه ای بود که کنار سروش نشسته بود..
سروش با دیدن من سریع بلند شد..
جلو رفتم و خواستم باهاش حرف بزنم که گوشیم زنگ خورد..
علی بود!
لب زدم ی لحظه..
+جانم علی؟!
_سلام آقا...آقا محمد میتونید بیاید سایت؟!
+اتفاقی افتاده؟!
_اگه میشه بیاید میگم....
+الان میام..
گوشی رو قطع کردم و به سمت سروش رفتم..
چطوری آقا سروش؟!
سروش: از اتاقم بیرون اومدم...
شیفتم تموم شده بود به سمت آی سیو حرکت کردم.....
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: ردیاب!
بفرمایید.
ببخشید کم هست.
نت ندارم..
گفتم الان ندم بد قول میشم دوباره🥲
فردا جبران میکنم..