eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
پارت بعدی چه زمانیه؟ .......... امشب حوالی ساعت 9 یا 9:45
سلام شب بخیر✨ عید تون مبارک 🐑🌷 مدیر جان گفت براش مشکلی پیش اومده امشب نمی تونه پارت بده بهتون معذرت خواهی کرد انشاالله فردا شب پارت جبرانی میده 🙏🏻🌺
سلام ببخشید دیشب پارت ندادم. واقعا حالم بد بود.. ولی... ساعت پنج منتظر پارت باشیدد🥲
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ داوود: نمیتونستم حتی یه دقیه ام از فکر رسول بیرون بیام. اگه قراره اتفاقی افتاده باشه براش همون بهتر که من از این اتاق سالم بیرون نیام.. رسول..💔🥺 محمد: از علی دور شدم و به سمت اتاق اقای عبدی رفتم.. در زدم و وارد شدم.. سلام آقا. +سلام. از رسول چ خبر محمد؟! محمد: خداروشکر خوبه دکترش گف بهوش میاد چند ساعت دیگه.. آقا راستش.. علی میگه ردیاب داوود روشن شده.. +چیی! خب...چرا وارد نمیشید؟! محمد: خواستم از شما اجازه بگیرم.. بد یه جلسه در حد نیم ساعت بزارم و توضیحات رو به بچها بدم و شروع کنیم.. +باشه. فقط محمد هر چه زود تر وارد عملیات بشید.. اگه بفهمن ردیاب روشن کرده ممکنه یه بلایی سرش بیارن.. محمد: چشم اقا از اتاق آقای عبدی خارج شدم و وارد اتاق خودم شدم.. کلی فکر خیال تو سرم بود.. اگه خدایی نکرده اتفاقی برا داوود بیوفته.. من جواب مامان باباش رو چی بدم؟! تا الانم حتما کلی نگران شدن.. ولی من هیچ شماره ای ازشون ندارم.. و فقط ادرس خونشون رو میدونستم که اونم داوود گف عوض کردیم.. و الان ندارم.. تنها کسی که ادرس خونه ی جدیدشون رو بلده رسول هس .. که... •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: شبم پارت میدممم✨💘
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ محمد: تو خودم بودم که در اتاق زده شد.. +بیاید تو. بچها وارد شدن و هر کدوم سر جاشون نشستن.. لب زدم: خب علی جان... علی: خب امروز ردیاب داوود روشن شده. تنها چیزی که تونستم بهش دست پیدا کنم این بود اون جایی که داوود هست از تهران بیرون.. و حدود چند ساعت با اینجا فاصله داره. محمد: ممنون علی. خب بچها این جور که علی گفت ما باید نیم ساعت دیگه راه بیوفتیم.. که هم زود برسیم هم اتفاقی برا داوود نیوفته.. بچها: چشم. محمد: خب اگه سوالی نیس برید که اماده بشید. سعید: نه آقا سوالی نیس. محمد: پس برید حاضر بشید.. فقط بچها یکی از بچهای سایت هم باهامون میاد... بچها: چشم... سعید: از اتاق محمد بیرون اومدیم... خیلی خوشحال بودم.. بالاخره داوود رو پیدا کرده بودیم.. امیدوارم اتفاقی براش نیوفتاده باشه.. نفسی عمیق کشیدم و به سمت اتاق تجهیزات رفتم.. و بچها هم پشت سرم اومدن... نیم ساعتی طول کشید تا حاضر شدیم.. به سمت پارکینگ رفتیم که آقا محمد ام همون لحظه اومد.. محمد: بچها اماده اید؟! بچها: بله آقا. خب سعید امیر شما با اون ماشین. فرشید رضا (یکی از بچهای سایت) شما ام بیاید تو این ماشین.. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: اهم. 😁
سلاااام گوشیم شارژ بشه میام برا فعالیت و....😁.