می خواستم ساعت ۶ پارت بدم ولییی...✨😁
ساعت ۳ میدمم.
پس بمونیدد و از اینده ی رمان متوجه شویدد✨😁
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_109
محمد: سوار ماشین شدیم و به سمت اون محل که داوود بود حرکت کردیم..
فرشید و امیر کنارم نشسته بودن..
از چشاشون میشد فهمید که کلی نگران هستن..
خودمم استرس داشتم..میترسیدم دیر شده باشه..
فرشید: نگران بودم می ترسیدم..
اگه...نه نه خدا نکنه... ایشالا همه چی خوب پیش میره..
همون لحظه یاد رسول افتادم..
رو به آقا محمد لب زدم..
آقا رسول،رسول خوبه؟!
+آره حالش خوبه.امروز یه لحظه حالش بد شد ولی دکترا برش گردوندند..
و اینکه گفتن تا 24 ساعت دیگه بهوش میاد.
فرشید: واقعااا🥺
خب خداروشکر...
(نیم ساعت بد)
محمد: به اون مکانی که داوود بود رسیدیم..
همه از ماشین پیاده شدیم..
هر کدوم به طرفی رفتیم..
و مقابل اون خونه ی که رو به رو بود وایسادیم..
امید: از خونه رفتم بیرون تا برم پیش این پسره داوود..
از خونه بیرون اومدم که..
با دیدن مامورا تعجب کردم..
چند لحظه ای موندم..ولی با شلیکی که از کنارم رد شد به خودم اومدم و داد زدم مامورااااا.
رفتم تو خونه و سریع در رو بستم..
بقیه داشتن تفنگ هاشون رو بر می داشتن اما من از در پشتی رفتم پیش اون پسره..
در اون سوله رو باز کردم..
+احمقققق بالاخره کار خودت رو کردییییی😡
داوود: حدس زدم چیشده..
خواستم حرفی بزنم اما صدای شلیک بلند شد...
+نمیزارم سالم از این اتاق بری بیرون...
تفنگ رو سرش گزاشتم...
خواستم شلیک کنم اما...
فرشید: با امیر به سمت اون اتاق کنار حیاط رفتیم..
با دیدن اون صحنه کپ کردیم...
سریع لب زدم تفنگت رو بنداز وگرنه شلیک میکنم..
+تفنگم رو آروم پایین اوردم...
خواستم بندازمش اما فکر شیطانی به سرم خورد..
دوباره بالا بردم و در عرض یک ثانیه شلیک کردم به قلبش...
فرشید: خواستم برم که تفنگ رو ازش بگیرم اما تفنگ رو بالا برد و شلیک کرد..
سریع زدیمش و به سمت داوود رفتیم..
امیر رفت و به اون دستبند زد و منم کنار داوود نشستم...
داوود: خوشحال بودم که بچها رو دوباره میدیدم...
خواستم نفسی بکشم که دیگه راحت شدم اما..
تفنگ رو بالا اورد و کنار قلبم زد..
میشد کفت که دو یا سه سانت با قلبم فاصله داشت..
نفس کشیدن برام سخت بود..
نمیتونستم نفس بکشم..
فرشید به سمتم اومد و کنارم نشست..
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: داوود💔🥺
شروع تبادلات Deli از 21 خرداد ماه✅
فقط و فقط یک چنل دیگه قبول میکنم❌
اینفو :
https://eitaa.com/joinchat/3557884733C0098a482a6
آیدیم : @Deli_TEB
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_110
فرشید: نمی تونستم هیچ کاری کنم..
می ترسیدم..می ترسیدم دست بزنم بهش و اون تیر....😭
امیر اومد کنارمون..هر چشمون به داوود بود..
لبخندی زد..
لب زدم....
داداش،داداش داوود ترو خدا تنهامون نزار..تو که میدونی ما بدون تو تحمل نمی کنیم..
تو که...
همون لحظه آقا محمد از راه رسید..
و با دیدن داوود اونم تو اون وضع سریع به سمتش اومد.
محمد: صدای شلیک اومد..
و.ولی این صدای تفنگ های ما نبود..
ترسیده اونایی که دستگیر کرده بودیم رو به سعید سپردم و خودم به سمت اون سوله رفتم..
با دیدن اون صحنه دنیا سرم خراب شد..
سریع ب سمتش رفتم..
نگاهی بهش کردم تیر کنار قلبش بود..
برا همین دست بهش نزدم..
داوود...داداش قربونت بشم.🥺
ی خورده تحمل کن...
یکم تحمل کن الان آمبولانس میرسه...
داوود تنهامون نزاریااااا...
داوود ما نمی تونیم بدون تووو😭
داوود: آ.ق.ا.
محمد: جانم جان محمد...
داوود: د.لم. ب.ر.ا.ت.و.ن ت.ن.گ. ش.د.ه ب.و.د
محمد: منم،منم دلم برات خیلییی تنگ شده بود دهقان فداکار..
موقعیت:بیمارستان
رقیه: سروش میگفت برو خونه ولی.... من دیگه نمی تونستم می خواستم پیش داداشم بمونم..
می خواستم برم تو که...
چشاش باز بوددد.
سروششش..
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: رسول..
پارت دلی شهادت استاد رسول✨
ب مناسبت یک کا شدنمون💘🙃
فردا ساعت ۸ شب تو کانال قرار میگیره🥲✨