بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_110
فرشید: نمی تونستم هیچ کاری کنم..
می ترسیدم..می ترسیدم دست بزنم بهش و اون تیر....😭
امیر اومد کنارمون..هر چشمون به داوود بود..
لبخندی زد..
لب زدم....
داداش،داداش داوود ترو خدا تنهامون نزار..تو که میدونی ما بدون تو تحمل نمی کنیم..
تو که...
همون لحظه آقا محمد از راه رسید..
و با دیدن داوود اونم تو اون وضع سریع به سمتش اومد.
محمد: صدای شلیک اومد..
و.ولی این صدای تفنگ های ما نبود..
ترسیده اونایی که دستگیر کرده بودیم رو به سعید سپردم و خودم به سمت اون سوله رفتم..
با دیدن اون صحنه دنیا سرم خراب شد..
سریع ب سمتش رفتم..
نگاهی بهش کردم تیر کنار قلبش بود..
برا همین دست بهش نزدم..
داوود...داداش قربونت بشم.🥺
ی خورده تحمل کن...
یکم تحمل کن الان آمبولانس میرسه...
داوود تنهامون نزاریااااا...
داوود ما نمی تونیم بدون تووو😭
داوود: آ.ق.ا.
محمد: جانم جان محمد...
داوود: د.لم. ب.ر.ا.ت.و.ن ت.ن.گ. ش.د.ه ب.و.د
محمد: منم،منم دلم برات خیلییی تنگ شده بود دهقان فداکار..
موقعیت:بیمارستان
رقیه: سروش میگفت برو خونه ولی.... من دیگه نمی تونستم می خواستم پیش داداشم بمونم..
می خواستم برم تو که...
چشاش باز بوددد.
سروششش..
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: رسول..
پارت دلی شهادت استاد رسول✨
ب مناسبت یک کا شدنمون💘🙃
فردا ساعت ۸ شب تو کانال قرار میگیره🥲✨
َگَردُنیاشَوَدڪاخے،پُرازدُرّوگُهَرگَردَد
حَیـاطِخانہےِمولا،صَفاےِدیگَرےدارَد
#حضرت_علی
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
َگَردُنیاشَوَدڪاخے،پُرازدُرّوگُهَرگَردَد حَیـاطِخانہےِمولا،صَفاےِدیگَرےدارَد #حضرت_علی
گُذَرِ تَکتَک این ثآنیه هآی عُمرَم؛
بِه قَديمي شَدن نوکري اَت می اَرزَد...🫀⛓️🪄
هدایت شده از 🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
خب خب خیلیم عالی
بریم سراغ خبر😎🤭
به امید خدا استارت پارت گذاری فصل سوم رمان آغوش امن برادر از اوایل تیر ماه زده میشه 🤌🏻
پس منتظر اتفاقات هیجان انگیزی باشید که این بار قراره غوغا بشه😁😈
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
خب خب خیلیم عالی بریم سراغ خبر😎🤭 به امید خدا استارت پارت گذاری فصل سوم رمان آغوش امن برادر از اوایل
اوه اوه...
دوباره یزید بازی شروع شدد😂💔
زودی عضو شو که جا نمونییی از فصل سوم....
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_111
رقیه:سروش چشاش بازههههه😭
سروش: با دیدن این صحنه خیلی خوشحال شدم...
دویدم تا دکتر رو صدا کنم...
رقیه: خوشحال بودم؟!
نههه😭داشتم از خوشحالی غش می کردمممم...
خدایا شکرتتتت..
همون لحظه سروش همراه دکتر رسید...
دکتر وارد اتاق شد و ما رو تنها گزاشت..
نگاهی ب سروش کردم..
سروش: گریه نکن دیگه...
رقیه: نمیتونمم
ولی این گریه از روی خوشحالییی..
اگه محمد بود...خیلییی خوشحال میشددد..
سروش: میادد..
میاد میبینه....
همون لحظه دکتر از اتاق بیرون اومد...
زد ب سروش لب زد..
دکتر: خب آقای دکتر..خداروشکر حالش خوبه..
من گفتم تا 24 ساعت. ..
ولی خب خداروشکر زود تر بهوش اومد..
رقیه: میشه باهاش حرف زد؟!
دکتر: بله..
خب آقا سروش فیلا..
سروش: ممنون.
رقیه: سروش من دیگه نمی تونم..
این رو گفتم و وارد اتاقش شدم...
کنارش نشستم و آروم دستش رو گرفتم..
سلام داداش.
رسول: با،باز کردن چشام نور بدی توی چشم خورد..
اما با تلاش بازشون کردم...
چند دیقه ای گذشت که دکتر اومد تو اتاق...
کل بدنم درد می کرد..
بد از چند دقیقه بیرون رف و رقیه سریع اومد تو..
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: رسول هم بهوش اومدد