بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_111
رقیه:سروش چشاش بازههههه😭
سروش: با دیدن این صحنه خیلی خوشحال شدم...
دویدم تا دکتر رو صدا کنم...
رقیه: خوشحال بودم؟!
نههه😭داشتم از خوشحالی غش می کردمممم...
خدایا شکرتتتت..
همون لحظه سروش همراه دکتر رسید...
دکتر وارد اتاق شد و ما رو تنها گزاشت..
نگاهی ب سروش کردم..
سروش: گریه نکن دیگه...
رقیه: نمیتونمم
ولی این گریه از روی خوشحالییی..
اگه محمد بود...خیلییی خوشحال میشددد..
سروش: میادد..
میاد میبینه....
همون لحظه دکتر از اتاق بیرون اومد...
زد ب سروش لب زد..
دکتر: خب آقای دکتر..خداروشکر حالش خوبه..
من گفتم تا 24 ساعت. ..
ولی خب خداروشکر زود تر بهوش اومد..
رقیه: میشه باهاش حرف زد؟!
دکتر: بله..
خب آقا سروش فیلا..
سروش: ممنون.
رقیه: سروش من دیگه نمی تونم..
این رو گفتم و وارد اتاقش شدم...
کنارش نشستم و آروم دستش رو گرفتم..
سلام داداش.
رسول: با،باز کردن چشام نور بدی توی چشم خورد..
اما با تلاش بازشون کردم...
چند دیقه ای گذشت که دکتر اومد تو اتاق...
کل بدنم درد می کرد..
بد از چند دقیقه بیرون رف و رقیه سریع اومد تو..
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: رسول هم بهوش اومدد
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_112
رقیه:میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟!🥺
دیگه تحمل نداشتم.دلم می خواست این لحظه ها فقط زود بره..
داشتم دیونه میشدم...
رسول:اله.ی قر.بو.نت بشم.ا.لا.ن که من.خو.بم دی.گه.ا.ش.کات.رو.پ.اک کن عش.ق من..
رقیه: چشم🥺
محمد:همون لحظه صدای آژیر ماشین اومد..
رو ب فرشید لب زدم..
فرشید برو بیارشون اینجا...
فرشید: چشم...
محمد:داوود ی لحظه نگام کن داداش..
تنهامون نزاریییی..خودت که میدونی رسول بدون تو نمی تونه زندگی کنه...
خودت....
می خواستم چیزی بگم ولی..
داوود:آق.ا ر.س.و.ل خ.وب.ه؟!
محمد: اره خوبه،خوبه...
همون لحظه فرشید با دو تا پرستار اومد....
کنار رفتم تا بتونن کارشون رو انجام بدن...
داوود رو،روی تخت گزاشتن و بردن....
خودم باید میموندم..
رو ب امیر لب زدم امیر جان تو باهاش برو ما هم پشت سرتون میایم..
امیر: چشم آقا..
•••••••••••
محمد: بد از اینکه اون ها رو به سایت انتقال دادیم رضا باهاشون رفت..
سوار ماشین شدم و ب سمت بیمارستان حرکت کردیم...
سعید:آقا داوود ک نمیرع؟!
محمد: نگاهی بهش کردم و لب زدم..
نباید بره..خودش میدونه اگه بره...💔
نمیره سعید نمی تونه بره..
اون که ما رو همین جور تنها نمیزاره..
نه..
سعید: 🥺💔
محمد: سکوتی در ماشین حکم فرما بود..
ب بیمارستان ک رسیدیم سریع پیاده شدیم و وارد بیمارستان شدیم...
از پرستاری ادرس اتاق عمل رو پرسیدیم..
و ب سمت اتاق عمل حرکت کردیم..
امیر پشت در اتاق نشسته بود.
با دیدن ما بلند شد و ب سمتمون اومد..
از بغض تو چشاش همه چی رو میشد فهمید...
امیر:آقا گفتن خون زیادی ازش رفته😭
آقا گفتن....
محمد: آروم باش امیر جان اروم...
انشاالله چیزی نیس...
ب همه می گفتم آروم باش ولی دل خودم خون بود......
روی صندلی های پشت در اتاق نشستیم...
"چند ساعت بد "
محمد: چند ساعتی گزشته بود...
ولی هنوز هیچ خبری نبود..خیلی نگران بودیم..
میترسم،میترسم داوود تنهامون بزاره..
همون لحظه دکتر از اتاق بیرون اومد...
ب سمتش هجوم بردیم...
ماسکش رو در اورد و لب زد..
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: داوود چیشددد