سلاام
خب..
این دو روز سرم خیلی شلوغ بوده..
عاشورا و تاسوعا هم بود کلا نمی تونستم بیاام..
ولی امروز جبراانی این دو روز سه تا پارت میددم😉.
ممنون از اونایی که موندن و لف ندادن...🤍🍀
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_130
رسول: دستم رو بردم و اروم ماسک اکسیژن رو برداشتم..
لب زدم...
رقی.ه خو.به؟!؟
سروش:اون ماسک رو بزار سر جااش..
اره خوبه..
رسول: لبخندی زدم و ماسک رو گزاشتم..
حالم اصلا خوب نبود و فقط دلم می خواست بخوابم..
سروش: ببخشید رسول..
محمد: در اتاق رو زدم و وارد اتاق شدم..
ماسک اکسیژن روی صورت رسول بود و سروش ترسیده کنارش بود..
چیشده؟!
سروش: عه سلاام..
محمد: سلاام
سروش: بشینید توضیح میدم براتون...
محمد: بااشه..
روی صندلی نشستم و لب زدم حالا بگو...
سروش: خب ببینید..
(کل قضیه رو گفتم)
محمد: ا.لان رقیه خوبه؟!
سروش: اره خوبه...
محمد: خب الان رسول چرا حالش بده؟!
سروش: خب منم سر همین قضیه عصبی شدم..
اومدم سراغ رسول باهاش بحثم شد..
و حالش بد شد..
ولی محمد باور کن دست خودم نبودد..
عصبی بوددممم..
محمد: الان خوبی؟!
سروش: اهوومم..
محمد: من که مطمئن بودم حال هر دوشون(رقیه و رسول) خوبه لب زدم..
یعنی الان میتونم هر بلایی خواستم سرت بیاارم؟!
سروش: عهههه..
بله بله..
محمد: خب..
الان تنها تنبیه که میتونم بکنم اینکه بری پیش رقیه...
سروش: چشم..
محمد: فقط..
سروش: بله..
محمد: چیکارم داشتی؟!؟
سروش:اوم..
میاید پیش رقیه خودش میگه بهتون..😁
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: هر بلایی که دلش خواست😁💔
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_131
سعید:همراه امیر ارش و رضا سوار ماشین شدیم..
به سمت همون مکان که آقا محمد گفته بود حرکت کردیم..
یه خورده استرس داشتم..
شاید برای اینکه مسئولیتش با منه..
شاید چون محمد سپردش به من..
ذهنم درگیر بود..
فکرم پیش داوود ، رسول..
(موقعیت : بیمارستان )
محمد: اهاان..
که اینطور آقا سروش....
بااشه..
سروش: خودش بگه بهتره..
فیلا برم...
محمد: برو..
کنار رسول نشستم..داداش رسول..
نمیدونم تا الان سروش چیزی بهش گفته یا نه..
چشاش رو اروم باز کرد..
می خواست ماسک روی صورتش رو برداره ولی نزاشتم..
شنیدم شیطنت کردی استاد رسول...
رسول: ماسک بر داشتم و لب زدم..
چیی؟! من؟! نه بابا آقا محمد..
محمد: اون رو بزارر..
رسول: نه آقا ترو خدا بخدا من خوبم دیگه..
محمد: مطمئن؟!
رسول: اهوم بله..
محمد: قبول!
ولی وای به حالت اگه دروغ گفته باشیی..
رسول: چشم..😁
محمد: حالا خودم از این شیطتنت بگم یا خودت؟!
رسول: آقا کدوم کارم رو؟!؟ 😨
محمد: جااانم؟!
یعنی چی کدوم کاررم؟!
رسول: آقا ترو خدا من دارم سکته میکنممم..
محمد: باش خودم میگممم..
شنیدم رقیه تصادف کرده...
رسول: اوممم..
آقا اول شما بگید چرا میگید رقیه؟!
محمد: پس از همه چی بی خبری
رسول: چیی؟
محمد: یادت هس قبل از اینکه تصادف کنی..
قرار بوده چی کار کنیم؟!
اگه یادت باشه اینم باید یادت باشه قرار بوده آزمایش بدیم...
رسول: یع.نی الا.ن تووووو🥺
محمد: بله..بله داداش
رسول: بغض راه گلوم رو بسته بوود...
با بغض لب زدم میشه بغلت کنممم؟!
محمد: بله که میشهههه🥲✨🫂
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: میشه بغلت کنم؟!؟
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جوونای لباس شخصی🤌🏻
#گاندو
https://eitaa.com/Admin_Gando