eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ رسول: دستم رو بردم و اروم ماسک اکسیژن رو برداشتم.. لب زدم... رقی.ه خو.به؟!؟ سروش:اون ماسک رو بزار سر جااش.. اره خوبه.. رسول: لبخندی زدم و ماسک رو گزاشتم.. حالم اصلا خوب نبود و فقط دلم می خواست بخوابم.. سروش: ببخشید رسول.. محمد: در اتاق رو زدم و وارد اتاق شدم.. ماسک اکسیژن روی صورت رسول بود و سروش ترسیده کنارش بود.. چیشده؟! سروش: عه سلاام.. محمد: سلاام سروش: بشینید توضیح میدم براتون... محمد: بااشه.. روی صندلی نشستم و لب زدم حالا بگو... سروش: خب ببینید.. (کل قضیه رو گفتم) محمد: ا.لان رقیه خوبه؟! سروش: اره خوبه... محمد: خب الان رسول چرا حالش بده؟! سروش: خب منم سر همین قضیه عصبی شدم.. اومدم سراغ رسول باهاش بحثم شد.. و حالش بد شد.. ولی محمد باور کن دست خودم نبودد.. عصبی بوددممم.. محمد: الان خوبی؟! سروش: اهوومم.. محمد: من که مطمئن بودم حال هر دوشون(رقیه و رسول) خوبه لب زدم.. یعنی الان میتونم هر بلایی خواستم سرت بیاارم؟! سروش: عهههه.. بله بله.. محمد: خب.. الان تنها تنبیه که میتونم بکنم اینکه بری پیش رقیه... سروش: چشم.. محمد: فقط.. سروش: بله.. محمد: چیکارم داشتی؟!؟ سروش:اوم.. میاید پیش رقیه خودش میگه بهتون..😁 •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: هر بلایی که دلش خواست😁💔
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ سعید:همراه امیر ارش و رضا سوار ماشین شدیم.. به سمت همون مکان که آقا محمد گفته بود حرکت کردیم.. یه خورده استرس داشتم.. شاید برای اینکه مسئولیتش با منه.. شاید چون محمد سپردش به من.. ذهنم درگیر بود.. فکرم پیش داوود ، رسول.. (موقعیت : بیمارستان ) محمد: اهاان.. که اینطور آقا سروش.... بااشه.. سروش: خودش بگه بهتره.. فیلا برم... محمد: برو.. کنار رسول نشستم..داداش رسول.. نمیدونم تا الان سروش چیزی بهش گفته یا نه.. چشاش رو اروم باز کرد.. می خواست ماسک روی صورتش رو برداره ولی نزاشتم.. شنیدم شیطنت کردی استاد رسول... رسول: ماسک بر داشتم و لب زدم.. چیی؟! من؟! نه بابا آقا محمد.. محمد: اون رو بزارر.. رسول: نه آقا ترو خدا بخدا من خوبم دیگه.. محمد: مطمئن؟! رسول: اهوم بله.. محمد: قبول! ولی وای به حالت اگه دروغ گفته باشیی.. رسول: چشم..😁 محمد: حالا خودم از این شیطتنت بگم یا خودت؟! رسول: آقا کدوم کارم رو؟!؟ 😨 محمد: جااانم؟! یعنی چی کدوم کاررم؟! رسول: آقا ترو خدا من دارم سکته میکنممم.. محمد: باش خودم میگممم.. شنیدم رقیه تصادف کرده... رسول: اوممم.. آقا اول شما بگید چرا میگید رقیه؟! محمد: پس از همه چی بی خبری رسول: چیی؟ محمد: یادت هس قبل از اینکه تصادف کنی.. قرار بوده چی کار کنیم؟! اگه یادت باشه اینم باید یادت باشه قرار بوده آزمایش بدیم... رسول: یع.نی الا.ن تووووو🥺 محمد: بله..بله داداش رسول: بغض راه گلوم رو بسته بوود... با بغض لب زدم میشه بغلت کنممم؟! محمد: بله که میشهههه🥲✨🫂 •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: میشه بغلت کنم؟!؟
ببخشید دو تاس.. انشاالله فردا ام دو تا میدم😉🪴
خوبید؟!
آقای امام حسین.... مدت‌ِ طولاني‌ست که كارِ دل جز دلتنگی نیست.  اما من،"جانم" برای شما تنگ شده است.
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ محمد: شیطنتت برای چی بوده آقا رسول؟! میگی یا خودم بفهمم.. رسول: یعنی خودتون نمی دونید آقا؟! محمد: جااانم؟!آقا رسول: نه نه چیزه... ینی داداش😁 محمد: اهاان.. خب نه یعنی سروش گف که فقط سر دعوا با تو بوده.. ولی نگفت چرا دعوا کردی باهاش؟! حالا مایل هستی به من بگی؟! رسول: خب..خب ببین محمد اون روز که من تصادف کردم حالم خیلی بد بود.. داشتم تو خیابون راه می رفتم که یهو سرم گیج رف و هیچ جا رو دیگه ندیدم و درد بدی که تو کل بدنم پیچید.. محمد: حال بدت مقصر رقیه بوده؟! رسول: اهوم.. چرا حالا؟! چون قبلش خونه اون بودم.. محمد باورت میشه زد تو گوشم؟! باورت میشه از خونش کردم بیرون... حالا دوباره چرا؟!چون نرفتم بهش اصلا سر بزنم.. چون سرم خیلی شلوغ بوده.. به همین راحتی..از خونش بیرونم کرد.. محمد من رقیه رو میبینم.. ولی نه تو خونه ی خودش..هر جایی میبنم به جز خونه ی خودش... چون از خونه بیرونم کرده و من دلم نمی خواد جایی برم که قبلا از اون جا بیرونم کردن.. محمد: ینی دیگه دلت نمی خواد بری خونش؟! رسول رقیه اون موقع از دستت ناراحت بوده.. عصبی بوده خب حق داشته.. نمیدونی این چند روز که بیهوش بودی چی کشید... نمیدونی چقدر گریه کرد... چقدر حالش بد بوود.. رسول: دادااش.. من که نمگیم دلم نمی خواد دیگه ببینمش من فقط میگم نمی خوام برم خونش.. همین داداش.. محمد: اخه قربونت بشم مگه میشه ادم خونه ی خواهر خودش نره.. مگه میشه؟! رسول: خب.. محمد:هیییش.. فیلا چیزی نگو...خوب فکر هات رو بکن.. ب این که از دستت ناراحت بوده..عصبی بوده..حالش بد بوده.. به این ها خوب فکر کن بد تصمیم بگیر.. رسول: چشم.. راستی محمددد... می خواستم حرفی بزنم که دکتر وارد اتااق شد.. محمد: با اومدن دکتر بلند شدم و سلامی کردم.. دکتر: سلام... میبینم که حالت خوبه.. رسول: بله ممنون.. دکتر: خب بزار ببینم اگه حالت خوبه اصلا بفرستمت خونه.. رسول: با ذوق گفتم.. جدییییی.. دکتر: معلومه که نهه!! محمد: اروم لب زدم بمیرم برات داداش😂💔 رسول: قیافم خیلی خنده دار شده بود.. خودم این رو میدونستم.. دکتر بد از یک چکاب کامل ماسکش رو پایین اورد و گفت.. دکتر: خب حالش خیلی خوب شده.. و می تونم بگم میشه انتقالش داد به بخش... همین الان هم کاراش رو میگم انجام بدن که انشاالله منتقل بشه.. محمد: ممنونم.. فقط ببخشید آقای دکتر.. دکتر: جاانم؟! محمد: اون یکی بیمارمون چی؟؟ که تو بخش مراقب های ویژس.. دکتر: انم هر چه زود تر اگه خدایی نکرده حالش بد نشه... محمد: اهاان.. بازم ممنون.. دکتر: خواهش میکنم.. فیلا.. رسول: دکتر که رفت لب زدم.. محمد راستی داوود چیشد؟! بهوش اومده؟!حالش خوبه؟! محمد: اوم... من چیکار کنم از دست شما هاا؟! میرم پیش اون میگه تو چطوری.. میام پیش تو میگی اون چطوره... رسول: یعنی بهوش اومده؟!🥺 محمد: بله بهوش اومده... •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: خونه ی رقیه نمیره! پ ن: جدییییی😂
ی پارت طولانی به جای دو تا..