بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_139
داوود: نگاهی خیره کننده به پارچ کنار تخت رسول کردم..
و لبخند خبیثی زدم..😁
محمد: داوود نهههه...
گناه داره داوود جاان..
داوود: معلوم نیس کی خوابیده...
بزارید بیدار بشه...
محمد: قبول!!
ولی آقا داوود توبیخت دو برابر شدد!!
داوود: چیییی؟!
اشکال نداره آقا مهم اینکه اذیت کنم این بشر رووو..😂😂
اروم پارچ آب رو برداشتم و خالی کردم روی رسول..
یه جوری از تو خواب پریددد😞
می دونستم بخوام بخندم آقا محمد توبیخم رو سه برابر میکنه..
جلوی خنده ی خودم رو گرفته بودم..🤣🤣
ولی قیافش خیلی خنده دار بودددد..
رسول: با برخورد چیزی روی صورتم از خواب پریدم..
متوجه ی هیچی نبودم..
دور اطرافم رو نگاه کردم..شخصی روی تخت نشسته بود..با چند بار پلک زدن دیدم درست شد..
با دیدن داوود سریع بغلش کردممم🥺🫂
دلم برات تنگ شده بود بی معرفت؛))
داوود: با این کارش تعجب کردم!
فک می کردم دیگه زنده نمونم...
ولی اون سریع بغلم کرددد☹️
اروم لب زدم منم دلم برات تنگ شده بود داداش رسول..
رسول:از بغلش بیرون اومدم و نگاهی بهش کردم...
با دیدن عصا های کنارش حالم گرفته شد..
سعی کردم نشون ندم حال بدم روو؛))
داوود: یه چیزی بپرسم؟!
رسول: جانم؟!
داوود:حس نمیکنی خیس شدییی😅
رسول: چیی؟!
خیلی بدی داووووددد..خب مثه آدم صدام میکردیییی..
دارم برااات...
محمد:عه عه استاد رسوول!!
جلوی فرمانده داری نیروش رو تهدید میکنی؟!🤨
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن:رسول بچههه😂😞
سلاام.
واقعا معذرت میخوام!!
امروز حالم اصلا خوب نبوده و...
ولی فردا جبران میکنم✨🙃
هدایت شده از 6 ساعته ِ هیژا.
پسر مَذهبی عٰاشق دوست خواهَرش شده ♥️🤭
+وای محمدخواستگاری کی رفتییی؟
میدونی کیه اون دختر؟
همونیه که ما از روی زمین و با اون وضع جمعش کردیم رفتی خواستگاری دوستِ خواهرت؟ همسن بچته!!
_محسن ی کلمه دیگه بگی ازینجا میرم.
سکوت کرد _باباش خیلی سرسخته، محسن.
+اصلا چیشد به این نتیجه رسیدی بری خواستگاریش؟
_من دوسش دارم !
محسن خیره وچیزی نگفت!
_محسن من دوسش دارم ولی باباش نمیزاره حتی باهاش حرف بزنم
+از کی دوسش داری؟
_نمیدونم به حضرت زهرا!
تا به خودم اومدم دیدم دوسش دارم!