همه چی از یه نگاه به گنبد طلا شروع شد ..
یه نگاه ، یه اشك ، یه دلبستگی بیپایان(:
#محرم
#اد_حوریه
https://eitaa.com/Admin_Gando
17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آب دستتِ بزار زمین کلیپ و ببین
تعبیر وحید رهبانی از #ایـــران🇮🇷
#عاشق_حسینــ¹²⁸
{ https://eitaa.com/Admin_Gando }
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_آخر
محمد: با اجازه آقا..
از اتاق بیرون اومدم..و به سمت اتاق خودم حرکت کردم..
روی صندلی نشستم و شروع کردم به خواندن پرونده...
از بازجویی ای کرده بودن ازشون حسابی تعجب کردم..
یعنی این امید پسر خاله ی داووده؟!
آخه یعنی چیی؟!
پ.پس چطور تونسته همچین کاری باهاش بکنه؟!
البته تو این کار ما هر چیزی ممکنه..
بد از خوندن پرونده رو بستم...
بالاخره این پرونده هم تموم شد...
دوباره به سمت اتاق آقای عبدی حرکت کردم..
در زدم و وارد اتاق شدم
+بله محمد؟!
_ببخشید آقا حالا که این پرونده دیگه تموم شده...پرونده ی جدید رو کی شروع میکنیم؟!
+اتفاقا خواستم در موردش باهات حرف بزنم..
ببین یه مدت استراحت کنید..
همتون تو این مدت کلی خسته شدید..
انشاالله یه هفته یا دو هفته دیگه پرونده جدید به دستمون برسه شروع میکنیم..
_بله ممنون
با اجازه..
از اتاق بیرون اومدم..ب سمت ماشینم حرکت کردم..
سوار ماشین شدم و راه افتادم به سمت خونه..
<شش ماه بعد>
محمد: تو این شش ماه کلی اتفاق افتاده..
از جمله پرونده ی جدید و سوژه های جدید...
داوود تو این شش ماه کلی اسرار داشت میتونه بیاد سایت و راحته و...
ولی نزاشتیم..
امروز بالاخره بد شش ماه قراره بیاد سایت..
داوود:بالاخره بد شش میرم میرم ساایت😍
خیلی خوشحال بودم بابت این موضوع..
دلم برای بچه ها ی ذره شده بود...
لعنت به اون اتفاق که باعث شد من بچها رو شش ماه نبینم..
البته هنوزم یه خورده وقتی زیاد راه میرفتم اذیت بودم😬
ولی چیزی نگفتم ک کسی مانع نشه در رفتنم به سایت..
از خونه بیرون اومدم..چون چند وقت نمی تونستم بشینم پشت فرمون تصمیم گرفتم با تاکسی برم..
بد از چند دقیقه ای منتظر موندن ماشینی جلوی پام ترمز کرد...
سوار ماشین شدم....
سرم تو گوشی بود...برای دیدن بچها کلی ذوق داشتم و نمیدونستم واکنش اونا چی میتونه باشه..
با رسیدنم ب مقصد از ماشین پیاده شدم..
از اونجایی ک ادرس دقیق نگفته بودم باید یه خورده راه میرفتم...
با رسیدنم ب سایت کارتم رو نشون مامور جلوی در دادم و وارد شدم..
نگاهی ب سر تا سر سایت کردم..
چقدر دلم برا اینجا تنگ شده بود.. داشتم میرفتم که شخصی دستش رو ، روی چشام گزاشت..
دستم رو روی دستاش گزاشتم تا بفهمم کیه؟!
لب زدم..
مگه میشه من داداش رسول خودم رو نشناسم؟!
رسول: ب سمت سایت حرکت کردم..
از محمد شنیده بودم داوود قراره بیاد سایت...
خیلی خوشحال بودم بالاخرع بد شش ماه...
وارد سایت شدم که داوود رو دیدم..
آروم سمتش رفتم و دستم رو چشاش گزاشتم..
با جمله ای که گفت لبخندی زدم و دستام برداشتم..
سلام داداشممم..
داوود: سلاام🥺
رسول: ی بغل میدی ب ما؟!
داوود: خودم رو انداختم تو بغلش..
بغض کرده بودم..
لب زدم میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟!
رسول: دیگه نمیزارم اتفاقی بیوفته ک از هم دور بشیم...🥺🫂
داوود: از بغلش بیرون اومدم و لبخندی زدم..
رسول: بریم بالا؟!
داوود: بریم..
با آسانسور وارد بخش اصلی سایت شدیم..
بچها همه بودن..
رسول: بچهاا..
بیاید ببینید کی اومدههههههه..
دهقان فداکارمون برگشتهههه😎
داوود: عهه دیونه داد نزنننن...
سعید: پشت میز نشسته بودم و مشغول کار ها بودم..
ک با صدای رسول کل سایت برگشت..
با دیدن داوود جوری بلند شدم و سمت داوود رفتم م اگه رسول نمیگرفتم پام و دستم میشکستن😂😐
محکم بغلش کردم..و لب زدم دلم برات تنگ شده بود دهقان فداکار...
داوود: آرام بااش سعید جاان🤣
منم دلم خیلی براتون تنگ شده بود..
خیلییی...
فرشید: سلام اقا داوود...
محمد: از پایین صدای بچه ها میمود...
از اتاق خارج شدم ک دیدم همشون دور آسانسور جمع شدن..
از پله ها پایین رفتم..
صدام و صاف کردم و لب زدم اینجا چخبره؟!
داوود:با بچها مشغول حرف زدن بودیم..
ک با صدای اقا محمد برگشتیم😬
رسول: هیچی آقا فقط داوود برگشتهههه..
داوود: سلام آقا.
محمد: به به آقا داوود..
بیا بغلم ببینم....
خوبی داوود؟!
داوود: بله ممنون..
محمد: خب خداروشکر که خوبی...
بچها بسه دیگه برید سر کاراتون..
داوود شما هم برو سر کارت...
بچه ها: چشم آقا....
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: و بالاخره داوود هم ب سایت برگشت🥲
پ ن: همگی خوشحال از اینکه آقا داوود برگشتههه..
پ ن: این داستان و این رمان ما هم اینجا ب پایان رسید..
هدایت شده از 6 ساعته ِ هیژا.
چنلِ دوتا رفیقِ دهه هشتادی ؛
ترکیبی از محتوای مذهبی و س.یاسی 🧋🤌🏻
عضو شی پشیمون نمیشی ! :)
- 𝙟𝙤𝙞𝙣 𝙟𝙤𝙞𝙣 𝙟𝙤𝙞𝙣 𝙟𝙤𝙞𝙣 𝙟𝙤𝙞𝙣 -
هدایت شده از 6 ساعته ِ هیژا.
هرکس مردم را امتحان کرد...
احادیثی که از امام علی میزاره 🤌🏻✨
عضو شو تا پاک نشده !
- 𝙟𝙤𝙞𝙣 𝙟𝙤𝙞𝙣 𝙟𝙤𝙞𝙣 𝙟𝙤𝙞𝙣 -