بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
#رویار۱
پارت چهارم
رسول
وقتی رسیدیم در خونه رو باز کردم که داوود هم پشت سرم اومد تو چهره حق به جانبی به خودش گرفت
گفت : من اصلا خونتو ندیدم
خندیدم آروم گفتم : بفرما
داوود
پشت سر رسول راه افتادم دو طبقه رو با پله رفتیم بالا نفسم گرفت روبه رسول که جلوتر میرفت
گفتم : آسانسور نداره .!؟
نچی زیر لب گفت
به طبقه سوم که رسیدیم لامپ کم نوری زور میزد که راهرو رو روشن نگه داره جلوی یکی از در ها وایساد کلید رو داخل قفل چرخوند درو باز کرد خودش کنار رفت با لبخند تعارفم کرد
داخل که رفتیم پشت سرم اومد تو و لامپ راهرو رو روشن کرد .
از دیدن خونه یه لحضه دلم گرفت یه راهروی کوچیک و کوتاه که سمت راستش دستشویی بود و کمی بالاتر سمت چپش یه اتاق کوچیک راهرو رو که رد می کردی یه پذیرایی کوچیک که یه قالی ۱۲ متری کرم جا خوش کرده بود و سمت راستش یه آشپزخونه خیلی کوچیک داشت با یه پنجره نسبتا بزرگ کنار پذیرایی .
وسایلش کم بودن ولی تمیز و مرتب از چیزی که فکر میکردم کوچیک تر و دلگیر تر بود..
روی قالی تکیه به دیوار نشستم همه ی لامپ ها رو روشن کرد ، که یکم فضا بهتر شد سمت اشپزخونه رفت و مشغول میوه شستن شد ..
بلند شدم رفتم کنارش آروم
گفتم : میوه نمی خوام رسول ولی حالا که تا اینجا اومدم با لپ تابت اون کلیپای دانشگاه رو برام بفرست .
سری تکون داد : باشه برو بشین تا بیام ..
رفتم نشستم رفت سمت اتاقش چند دقیقه بعد با لپ تابش کنارم نشست و مشغول شد .
همون طور که نشسته بودم گفتم : رسول تو میگفتی جای کوچیک نفست میگیره اصلا از اینجور خونه ها خوشت نمی یومد .
همونطور که سرش تو لپ تاب بود گفت : پول به بهترش نرسید همین رو هم با بدبختی پیدا کردم ..
از حرفی که زدم پشیمون شدم ، دیگه حرفی نزدم که بعد از چند دقیقه سرش رو اورد بیرون لبخند زد : تموم شد فرستادم برات ..
با شنیدن این حرف بلند شدم نمی دونم چرا ولی دلم نخواست دیگه بمونم سریع خداحافظی کردم اومدم بیرون..
رسول
بعد از رفتن داوود من موندم زندانی که اسمش خونه بود سمت اشپزخونه رفتم میوه ها رو گذاشتم تو یخچال لپ تاب رو گرفتم رفتم توی اتاق روی تخت دراز کشیدم و فقط چشامو بستم
•••••••••••••••••••••••••
پ ن: زندانی که اسمش خونه بود..
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هشدار!
شما با دیدن این سکانس،
احساس غرور و گدرت میکنید😎💪
#گاندو
#اد_استاد
https://eitaa.com/Admin_Gando
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واکنش من به این سکانس:
میشه تو چیزی رو توضیح ندی؟😐
#اد_استاد
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
#رویار۱
پارت پنجم
رسول
توی سایت دوربینای جاده ها و مجتمع های تفرحی رو چک میکردم که سعید کنارم نشست. سعید خیلی پسر خوبی بود توی این یک هفته شبیه یا حامی یه برادر ،، همه جوره کامل بود از پولداری هم شاید از همه بچه های سایت پولدار تر بود .
چند ثانیه نگاهش کردم خندیدم : چیزی شده آقا سعید .
اونم خندید : نه کاری نداشتم اومدم پیش تو ، اگه مزاحمم می خوای برم .
سریع گفتم: نه بابا کاری ندارم ، دارم این گزارش رو برای آقای وحدت می نویسم ..
چند ثانیه مکث کرد گفت : رسول اینجا همه میگن آقا محمد بعد شما میگی آقای وحدت ، ..
بعد هم با تاسف سری تکون داد.
خندم گرفت ، چند ثانیه که گذشت عینکم رو از روی چشام برداشت ، با تعجب نگاهش کردم ، با حوصله عینک رو نزدیک لباسش کرد و آروم پاکش کرد خواستم حرفی بزنم که خودش پیشی گرفت
و گفت : شما همیشه سرت تو کارته عینکت رو هم پاک نمیکنی ؟!
لبخند زدم چیزی نگفتم که عینکم رو دوباره روی چشام گذاشت .
گزارشم دیگه داشت تموم میشد که با خنده گفت : رسول جون من زیر گزارشت بنویس استاد رسول .
اول تعجب کردم بعد مثل بچه ها، جدی گفتم : نه سعید زشته آقای وحدت میبینه .
دوباره خندید : حالا تو بنویس وقتی رفتی پاکش میکنی .
چند ثانیه فکر کردم بدم نمیومد همیشه از کلمه استاد خوشم میومد .
نگاهش کردم گفتم : چون شما میگی باشه .
بعدش با خودکار زیر گزارش نوشتم استاد رسول . کارم که تموم شد آقای وحدت به تلفن پیشم زنگ زد و ازم خواست گزارش رو ببرم با عجله بلند شدم و گزارش رو بردم اتاق آقای وحدت
محمد
رو صندلی نشستم که رسول در زد با دیدنش حال دلم خوب شد درو باز کرد با اجازه ای گفت اومد داخل بعد از چند ثانیه مکث گفت : آقا محمد گزارش رو می خواستین اوردم.
از شنیدن آقا محمد تعجب کردم .
گفتم : خوبه ممنون توضیحی هم داری ؟
سرش رو تکون داد گفت : بعله دارم ، اینکه تمام قتل هایی که داره صورت میگیره همه دختر هایی هستن تو سن های ۲۵ تا ۳۰ سال و همشون توی سرویس بهداشتی های خارج از شهر به قتل رسیدن، که در موردش گزارش کامل نوشتم .
سری تکون دادم : خسته نباشی، میتونی بری .
با اجازه ای گفت و رفت بیرون .
گزارش رو از روی میز برداشتم و نگاش کردم چشمم که به پایین گزارش اوفتاد خندم گرفت، ، پایین گزارش نوشته بود استاد رسول، خودم خودکارم رو برداشتم و کنار اسمش نوشتم موحد که وقتی آقای عبدی میخونه مشکلی پیش نیاد .
به صندلیم تکیه دادم لبخند از روی لبم کنار نمی رفتم اون از گفتن آقا محمدش اینم از نوشتن استاد رسول. یاد فرزاد افتادم دلم گرفت همیشه کنار اسمش یه استاد اضافه میکرد دقیقا مثل رسول .....
دوست داشتم همینطور ادامه داشته باشه..
•••••••••••••••••••••••••
پ ن: اینجا همه میگن اقا محمد بعد شما میگی اقای وحدت؟؛
پ ن : استاد رسول..
هدایت شده از 🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
به وقت ۹ شهریور
تقدیم به دختر مهربون و خوش قلبم ❤️
هستی قشنگم تولدت مبارک🎂
از خدا میخوام به آرزوهای قشنگت برسی و خنده هات از ته دلت باشن🕊
امیدوارم در تمام عرصه های زندگی شاد و موفق باشی:))
تولدت مبارک 🎂🫂🥳
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
به وقت ۹ شهریور تقدیم به دختر مهربون و خوش قلبم ❤️ هستی قشنگم تولدت مبارک🎂 از خدا میخوام به آرزوهای
واقعا نمیدونم چی بگم🥺💙
ممنونم عشقممم❤️✨