1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الهی من دورت بگردم. .🫀
https://eitaa.com/Admin_Gando
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عظم البلاء ؛ برح الخفاء . .💔
https://eitaa.com/Admin_Gando
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گرفته دلم برای دلت🖤🥺
https://eitaa.com/Admin_Gando
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پسر حضرت هادی به فدایت پسرم
پدر حضرت مهدی به فدایت پدرم🥲❤️
#شهادت_امام_حسن_عسکری(ع)
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایرانِ امامرضا:)
https://eitaa.com/Admin_Gando
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مگه من چند تا امام حسین دارم😔🫀
https://eitaa.com/Admin_Gando
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کجایروضهبابانشستهای؟یابنالحسن...🥲
https://eitaa.com/Admin_Gando
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منآبروتوبردم ، بدردتونخوردم . . 🥲❤️🔥
https://eitaa.com/Admin_Gando
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مولاجان ؛
کافری آمده بود از نجفت دُر بخرد
گنبدت دید و کنون سائل این دَر شده است .🥹🤌🍇
#جانممرتضیعلی
#اباناعلی
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
#رویار۱
پارت هفتم
رسول
به ساعت رو دستم نگاه کردم نزدیکای یک شب بود ، شیفتم دیگه تموم شده بود ، سایت تغریبا خالی بود .
حوصله خونه رفتن نداشتم ، بلند شدم رفتم سمت نماز خونه
وارد نماز خونه که شدم دو نفر گوشه ای خوابیده بودن ، آروم کنار دیوار دراز کشیدم، اولین بار بود برای خواب اومده بودم نماز خونه، فضای خوبی بود فقط اگر گرم تر بود بهتر بود .
اروم چشمام رو بستم، به اتفاقاتی که امروز اوفتاده بود فکر میکردم ..
که صدای پای یه نفر به گوشم خورد آروم گوشه چشمم رو باز کردم ، محمد بود که یه گوشه نشست و بدون هیچ سر و صدایی قرآنش رو باز کرده بود و بهش خیره شده بود ، فکر میکرد خواب باشم ،
یه لحظه بهم نگاه کرد ، ترسیدم ببینه بیدارم که سریع چشم رو بستم ، نمی دونم چی شد که حس کردم داشت بهم نزدیک میشد . و بعد آروم یه پتو روی تن یخ کردم انداخت .
جلوم زانو زد نمی دونستم چیکار می خواست کنه ، اما نگاه خیرش رو روی خودم حس میکردم .
که دسش رو سمت عینکم برد و از روی چشمام برش داشت ، و کنارم گذاشتش ، بعدش خیلی آروم از کنارم بلند شد ، بلافاصله تلفنش زنگ خورد و از نماز خونه بیرون رفت ،،
نه تنها دیگه سردم نبود بلکه قلبم از کارای محمد گرم شده بود .
چشمام رو بستم
**
همون زن بود با همون شکل همیشگی ، همون روسری قرمزی کهمحکم گره اش زده بود و همون مانتوی بلند خاکی ،
داشت سمت من می یومد ، حالت چشماش ترسیده بود و مدام صدای ریوان گفتنش که به سختی به گوشم می رسید ، ،به دستم نگاه کردم چاقوی خون آلود بزرگی که محکم گرفته بودمش ...
با صدای علی از خوابی که میدیدم کشیده شدم بیرون ، سریع نشستم.
که آروم گفت " ببخشد رسول جان نمی خواستم بترسی ، یه اتفاقی افتاده که باید بیای پایین .
آروم سرم رو تکون دادم : باشه .... برو منم الان میام .
سری تکون داد بلند شد و رفت بیرون ،.
به ساعتم نگاه کردم هفت و نیم صبح ،، نفسعمیقی کشیدم . عینکم رو برداشتم و از نمازخونه زدم بیرون ...
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : پتو رو آروم رو تن یخ کردم انداخت ..
پ ن : قلبم از کارای محمد گرم شده بود.)
پ ن : همون زن با همون روسری قرمز__
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ #رویار۱ پارت هفتم رسول به ساعت رو دستم نگاه ک
پارت هفتم خدمت شماا..
نظر یادتون نره منتظرم ...)
https://daigo.ir/secret/31654746856