eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پسر حضرت هادی به فدایت پسرم پدر حضرت مهدی به فدایت پدرم🥲❤️ (ع)
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کجای‌روضه‌بابا‌نشسته‌‌ای‌؟یابن‌الحسن...🥲 https://eitaa.com/Admin_Gando
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من‌آبرو‌تو‌بردم ، بدرد‌تونخوردم . . 🥲❤️‍🔥 https://eitaa.com/Admin_Gando
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مولاجان ؛ کافری آمده بود از نجفت دُر بخرد گنبدت دید و کنون سائل این دَر شده است .🥹🤌🍇 https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت هفتم رسول به ساعت رو دستم نگاه کردم نزدیکای یک شب بود ، شیفتم دیگه تموم شده بود ، سایت تغریبا خالی بود . حوصله خونه رفتن نداشتم ، بلند شدم رفتم سمت نماز خونه وارد نماز خونه که شدم دو نفر گوشه ای خوابیده بودن ، آروم کنار دیوار دراز کشیدم،  اولین بار بود برای خواب اومده بودم نماز خونه،  فضای خوبی بود فقط اگر گرم تر بود بهتر بود . اروم چشمام رو  بستم،  به اتفاقاتی که امروز اوفتاده بود فکر میکردم .. که صدای پای یه نفر به گوشم خورد آروم گوشه چشمم رو باز کردم ، محمد بود که یه گوشه نشست و بدون هیچ سر و صدایی قرآنش رو باز کرده بود و بهش خیره شده بود ، فکر میکرد خواب باشم ، یه لحظه بهم نگاه کرد ، ترسیدم ببینه بیدارم که سریع چشم رو بستم ، نمی دونم چی شد که حس کردم داشت بهم نزدیک میشد . و بعد آروم یه پتو روی تن یخ کردم انداخت . جلوم‌ زانو زد نمی دونستم چیکار می خواست کنه ، اما نگاه خیرش رو روی خودم  حس میکردم . که دسش رو سمت عینکم برد و  از روی چشمام برش داشت  ، و کنارم‌ گذاشتش ، بعدش خیلی آروم از کنارم بلند شد  ، بلافاصله تلفنش زنگ خورد و از نماز خونه بیرون رفت ،، نه تنها دیگه سردم نبود بلکه قلبم از کارای محمد گرم‌ شده بود . چشمام رو بستم ** همون زن بود با همون شکل همیشگی ، همون روسری قرمزی که‌محکم‌ گره اش زده بود و همون مانتوی بلند خاکی ، داشت سمت من می یومد ، حالت چشماش ترسیده بود و مدام صدای ریوان گفتنش   که به سختی به گوشم می رسید ،  ،به دستم نگاه کردم چاقوی خون آلود بزرگی که محکم گرفته بودمش   ... با صدای علی از خوابی که میدیدم کشیده شدم بیرون ، سریع نشستم.  که آروم گفت " ببخشد رسول جان نمی خواستم بترسی ، یه اتفاقی افتاده که باید بیای پایین . آروم سرم رو تکون دادم : باشه .... برو منم الان میام . سری تکون داد بلند شد و رفت بیرون ،. به ساعتم نگاه کردم هفت و نیم صبح ،، نفس‌عمیقی کشیدم . عینکم رو برداشتم و از نماز‌خونه زدم بیرون ... ••••••••••••••••••••••••• پ ن : پتو رو آروم رو تن یخ کردم انداخت .. پ ن : قلبم از کارای محمد گرم شده بود.) پ ن : همون زن با همون روسری قرمز__