هواشناسی اعلام کرد :
هوای مهدی فاطمه
را داشته باشید
خیلی تنهاست💔
سلامتیش ۵ تا صلوات
خجالت نکش رفیق
کپی کردنش
عشق میخواد: )) 🙂
#یاصاحبالزمان
.ــ••°|🌿🫀|°••
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسپار به خودش همه چیز حل میشه 🌱🤍
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
خوشبحال اونایی که ی تایم هایی دارن
فقط خلوت باخدا
و عاشقانه خدا رو دوست دارن
با تمام وجود حسش می کنن....
اینا فارق از غم دنیا هستن
چسبیدن به خدا
فهمیدن هیچ عشقی بالاتر از عشق به خدا نیست☘.
https://eitaa.com/Admin_Gando
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیچاره ها از ملتی میکشند که دعای بعد از نمازشان شهادت است🕊🌱
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت بیست و یکم
رسول
منتظر محمد بودم چهره مظلوم داوود رو میتونستم پشت شیشه ببینم.
خیلی آروم خوابیده بود پس ... پس شاید حالش خوبه ، اصلا شاید دکتر همینو می خواسته بگه .
با صدایی به عقب برگشتم ، محمد خیلی آروم روی صندلی نشسته بود، تعجب کردم که چرا بی هیچ صدایی روی صندلی نشسته ، آروم رفتم سمتش گفتم : چی شد آقا محمد؟ دکتر گفت حالش خوبه دیگه مگه نه ؟!
هی چی نگفت سرش پایین بود ، ترسیدم ، کنارش آروم نشستم دوباره گفتم : آقا محمد دکتر چی گفت ؟!
سرش رو آورد بالا آروم گفت: رسول من .. من با دکتر داوود صحبت کردم ، گفت تیری که توی ریه اش بوده رو در اوردن.
نفسم رو دادم بیرون خوشحال گفتم : اینکه خیلی خوبه آقا محمد..
سری تکون داد خواست حرفی بزنه که صدای سعید مانع شد ، سعید سریع سمت آقا محمد اومد و گفت : سلام آقا، تا شنیدم اومدم، فرشید هم شیفتش تموم شه میاد ...
تعجب کردم سمت محمد گفتم : آقا سعید چی شنیده ؟!
محمد با نگرانی نگاهم کرد ارومگفت : رسول جان داوود به خاطر ضربه ای که به سرش وارد شده.......
کلافه گفتم : خبب؟.
ارومتر گفت : دچار شوک عصبی شده و رفته داخل کما ..
نفسم قطع شد ، شوکه شدم ، حتی صدای قلبم رو هم نشنیدم ، بغض گلوم رو فشار داد ، نگاهی به سعید کردم که نگران حالم رو می پرسید ..
از جام بلند شدم حتی نمی تونستم راه برم ،
توی همین فاصله صدای گریه های سیمین خانوم رو شنیدم ، مامان داوود توی راهرو تا منو دید به سمتم قدم تند کرد با گریه گفت : چی شده رسول ، داوود کجاست ؟؟!
به چهره نگرانش خیره شدم ، بغضم داشت تلاش میکرد خودش رو بیرون بندازه ، هیچی نگفتم فقط ... فقط تونستم به سمت خروجی پا تند کنم ..محمد چند بار صدام کرد اما نتیجه ای نداشت ..
رفتم سمت سرویس بهداشتی، رفتم توی یکی از دستشویی ها و درو پشت خودم قفل کردم ،، نمی دونستم دارم چیکار میکنم، ، خدایا من چیکار کرده بودم من ... من بخاطر جون محمد ، داوود رو فرستادم جایی که نباید می فرستادم ... وای که اگه اتفاقی می اوفتاد باید چیکار میکردم ..
دست مشت شدم رو ناخودآگاه کوبیدم به دیوار ، صورتم از درد جمع شد ، اشکام خودشون رو از چشمم انداختن بیرون
گوشه دست شویی نشستم ، صدای گریه هام رفته بود بالا ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : چهره معصوم داوود..)
پ ن : صدای قلبم رو نمیشنیدم ...
پ ن : صدای گریه های خاله سیمین ..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت بیست و دوم
محمد
سعید و فرشید آروم روی صندلی ها نشسته بودن ، مادر داوود که از اتاق داوود بیرون اومد بهش گفتم بهتره بره خونه استراحت کنه ، اولش اصرار کرد ولی وقتی بهش گفتم بچه های ما حواسشون به داوود هست قبول کرد و رفت ..
سمت سعید و فرشید رفتم آروم بهشون گفتم : شما که امشب شیفت ندارین پیش داوود بمونید ، منم باید برم سایت کار های عقب اوفتاده رو انجام بدم ..
سعید گفت : آقا رسول چی پس ، یک ساعتی هست نیستش .
سرم رو تکون دادم : رسول حالش تعریفی نداره ، میبرمش خونه شون . فردا هم شیفت داره نمیتونه بیاد بیمارستان ..
فرشید گفت : آقا پس روزایی که شیفت داشتیم کی میاد پیش داوود..
چند ثانیه مکث کردم گفتم : همه همزمان که شیفت نیستین فقط عملیات پیش بیاد نمی تونید بیاید ..
سری تکون داد ..
سمت حیاط بیمارستان حرکت کردم، هوا تاریک شده بود ،
نم نم بارون شروع شده بود ، نگران رسول بودم ، با نگاهم دنبالش گشتم که ... دیدمش رو یکی از نیمکت های بیمارستان زیر بارون نشسته بود ..
رفتم سمتش کنارش نشستم، متوجه حضورم شدم اما ،، واکنشی نشون نداد ..
آروم گفتم: رسول جان چرا اینجایی ؟!
چیزی نگفت ، سرش پایین بود ، چند ثانیه مکث کردم بعد دست چپش رو گرفتم و آروم فشارش دادم ، یه لحظه با همون چشمای قرمز نگاهم کرد و بعد دوباره سرش رو پایین انداخت،.
دوباره گفتم : نمی خوای چیزی بگی ؟!
خیلی اروم گفت : چی بگم آقا....؟!
چیزی نگفتم بارون خیلی آروم روی سر و صورتمون می خورد .
گفتم : خوب میشه ، مطمئن باش..
انگار باز گریه اش گرفته بود که گفت : ولی مقصر منم ، اگه اتفاقی بیوفته من مقصرم من اصلا چی به خاله سیمین بگم ؟!
لبخند محوی روی لبم نشست ارومگفتم : پس به مادر داوود میگی خاله ؟؟!
آروم با همون گریه لبخند زد .
گفتم : کی گفته تو مقصری ؟!
با صدای لرزون گفت : خودم که می دونم ، شما هم گفتین .
تعجب کردم اما بعد منظورش رو فهمیدم .
پشیمون گفتم : من نگفتم تو مقصری من گفتم چرا به حرفم گوش نکردی ...
گریه اش شدت گرفت اروم گفت: من بخاطر امنیت جون شما راضیشدم ..
چشم خورد به دست راستش قرمز شده بود انگار کبود شده بود بخاطر یه ضربه ....
گفتم : دستت چی شده ..؟
سریع دستش رو کشید آروم گفت : هیچی آقا...
چند ثانیه گذشته که گفتم : امشب سعید و فرشید پیش داوود می مونن ، منم باید برم سایت تو هم میری خونه ..
سرش رو اورد بالا: نه آقا من همینجا می مونم ؟
جدی گفتم : فردا باید بیای توی سایت ، حال داوود هم که خوبه پس باید استراحت کنی ..
چیزی نگفت اروم بلند شد دستش رو گرفتم بردم سمت ماشینم...
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : چرا اینجا نشستی ..
پ ن : برای امنیت جون شما راضی شدم ..
پ ن : دستت چی شده ...)!
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولایت اعتبار ما شهادت افتخار ما 💪
https://eitaa.com/Admin_Gando
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
سلام به اعضای خوب کانال ناشناس )!
از اونجایی که این کانال اعضای کمی داره و فقط هم برای جواب دادن ناشناس هست . شاید اینجا خلوت باشه و حوصلمون سر بره .
شما موافقید گاهی اوقات برای سرگرمی چالش هم انجام بدیم یا در مورد موضوعی صحبت کنیم ؟!
اگر موافقید بهم بگید
https://daigo.ir/secret/31654746856
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت بیست و سوم
محمد
توی ماشین نشستم بودیم که آروم گفت : آقا ینی من فردا نمی تونم برم پیش داوود ؟
نگاهش کردم بعد گفتم : توی سایت بیشتر نیازت داریم ، ولی می تونی فردا بعد سایت بری پیش داوود..
به لباساش نگاه کردم زیر بارون خیس شده بود..
دوباره گفت : آقا دکترش نگفت کی به هوش میاد ؟!
گفتم : ان شاءالله که زود تر به هوش میاد ..
چیزی نگفت سرش رو به شیشه تکیه داد ..
برای اینکه حالش عوض شه گفتم : دیگه زیر گزارشت
نمی نویسی استاد رسول ..
آروم خندید و گفت: اگه می خواین بازم بنویسم .
با لبخند گفتم : بدم نمیاد توی سایت استاد داشته باشیم ..
با لبخند چشمی زیرلب گفت ،
بعد از پرسیدن آدرس دقیق جلوی خونشون نگه داشتم .
دستم رو گذاشتم رو شونش وگفتم : نگران نباش زود خوب میشه .
چشمی گفت خواست پیاده شه کهگفتم : سلام به خانواده برسون .
آروم سرش رو انداخت پایین چیزی نگفت خداحافظی کرد و رفت ..
با رفتنش انگار دنیا رو سرم آوار شد ، می دونستم حال داوود خوب نیست ، با رفتن رسول انگارخود واقعیم شدم ، انگار تازه فهمیدم داوود کجاست..
با ناراحتی فرمونم رو سمت سایت چرخوندم
رسول
از پله ها بالا رفتم ، در خونه رو که باز کردم رفتم تو ، یه راست رفتمسمت اتاقم کاپشنم رو در اوردم و با همون لباس های نم دار روی تخت دراز کشیدم.
دیگه هیچ اشکی برام نمونده بود ، چشمم به عکسای رو میز خورد ، یاد اتفاق دیشب اوفتادم ، قطره اشکی از گوشه چشمم پایین اوفتاد ..
می خواستم صبح ازش عذرخواهی کنم ولی .... ولی چقد زود دیر شد ...
به گوشیم نگاه کردم ، خاله سیمین یه پیام فرستاده بود بازش کردم که نوشته بود " آقا رسول حواست به داوود باشه هر چی شد بگو بهم " پوزخندی رو لبم نشست من حتی الان پیشش نبودم ولی نوشتم " چشم "
به دستم نگاه کردم، کبود شده بود ، درد می کرد ،
دوباره یه پیام برام اومد عمه بود نوشته بود " رسول جان بیداری عمه " نمی دونم چرا باز بغض کردم ، شاید نیاز داشتم یکی کنارم باشه اما هیچکس نبود ... چیزی ننوشتم گوشی رو گذاشتم رو میز چشام رو بستم .
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : توی سایت بیشتر نیازت داریم ..
پ ن : چرا دیگه نمی نویسی استاد رسول ..!
پ ن : شاید نیاز داشتم کسی پیشم باشه ...)