eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت نود و یکم محمد نماز صبح رو که خوندم دلم یکم آروم گرفت اما بازم خواب چند ساعت پیش جلوی چشام بود نفس عمیقی کشیدم اروم تسبیح که ابی آسمونی بود و یادگار بابا بود رو برداشتم شروع کردم صلوات فرستادن .. به ساعت نگاه کردم طرفای هفت صبح بود آماده شدم لباسام رو پوشیدم و از خونه رفتم بیرون توی حیاط یه لایه خیلی نازک برف روی کاشی ها نشسته بود .. معلوم بود عزیز و عطیه خوابن هنوز .. آروم از خونه بیرون زدم و سمت سایت حرکت کردم... ........ روی صندلی نشسته بودم که آقای عبدی در زد و اومد داخل به احترامش بلند شدم سلام کردم ازش پرسیدم: چیزی شده اقا؟ حالت چهرش مشخص بود ناراحته آروم گفت : بیکاری‌یکم تو محوطه صحبت کنیم ؟ نگران شدم سریع گفتم : اره آقا بیکارم . بریم .. توی محوطه روی یه نیمکت نشستیم .. حالت چهرهش بدجور منو یاد گذشته می نداخت .. ( گذشته ) روی صندلی نشستم که آقای عبدی اومد تو اتاق بلند شدم سلام کردم .. انگار حالش خیلی خوب نبود  .. اروم‌گفت : باید باهات حرف بزنم محمد .. نگران شدم با فاصله کمی کنارش وایسادم نگاهم کرد آروم گفت : محمد.. امروز صبح بهمون خبر رسید که ..... فرزاد در حین ماموریت شهید شده ... برق از سرم پرید شوکه شدم زانو هام خالی کرد و افتادم رو زمین .. نگران کنارم زانو زد دستاش رو روی شونه هام گذاشت : محمد آروم باش... نمی دونستم چی بگم اصلا مگه میتونستم حرفی بزنم اشک جمع شده توی چشمام روی گونه ام اوفتاد نمی خواستم باور کنم : آقای عبدی محاله .. فرزاد خودش قول داد صحیح و سالم برگرده .. .. انگار‌ آقای عبدی هم چشماش‌از اشک برق میزد... نمی تونستم حرف بزنم با بدبختی گفتم: چطور ... چطور شهید شد .؟! ا سرش رو انداخت پایین: انگار‌یه نفوذی بوده که باعث شده ماموریت فرزاد لو بره.. .. کنترلی روی اشکام نداشتم داداشم تنها و مظلوم کشور غریب شهید شده بود .. به آقای عبدی نگاه کردم : الان کجاست ؟! انگار اونم بغض داشت آروم گفت : محمد.  راستش پیکر فرزاد هنوز مفقوده . نیرو های ما برای پیدا کردنش تلاش کردن اما هنوز  هیچ خبری نیست .. بغضم شکست انگار هق هقم بالا رفت، سرم و بین دستام گذاشتم .. نمی تونستم باور کنم . فرزاد داداشم که جونم به جونش بسته بود .. تو کشور غریب شهید شده هیچ اثری ازش نیست ... به عزیز چی باید می گفتم؟! چطور بعد بابا نبود فرزاد رو هم می تونست تحمل کنه ؟! اصلا فرزاد مگه به من قول نداده بود برگرده ؟! با صدای آقای عبدی از خاطرات بیرون اومدم .. سمتم گفت : حالت خوبه ؟! تو فکر بودی انگار .. سوز سرما بهم‌ نفوذ کرده بود اروم‌گفتم : نه آقا خوبم.. سوالی نگاهش کردم : چی شده آقا اتفاقی برای رسول اوفتاده ؟! آروم گفت : نه رسول حالش خوبه.... _پس چی شده ؟! سرش رو انداخت پایین..   ••••••••••••••••• پ ن: فرزادی که قول داد برگرده ..
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت نود و یکم محمد نماز صبح رو که خوندم دلم یک
شمع ای شمع چه می‌خندی؟!) به شب تیره خاموشم .)! بخدا مردم از این حسرت ... که چرا نیست در آغوشم..)! _نورماه_
https://eitaa.com/Admin_Gando/22217 ولی خواب محمد یه جور دیگه قشنگ بود بنظرم ...))>>>