هدایت شده از """"""""""""""
باسلام خدمت اعضای محترم گروه
دوستان محترم لطفا توجه کنید جسارت بنده رو ببخشین یکی از آشناهامون می گفت :چند شب پیش ساعت ۱۲ شب یکی زنگ خونه شون رو زده.اینا دیر جواب دادن که بعدش طرف دیده اینا دیر جواب دادن زنگ طبقه پایینشون رو هم زده. بعد که اینا جواب دادن گفته منزل آقای فاضلی؟ ( فامیلیشون رو میدونسته) اینا گفتن بله بفرمایید. گفته آقا مدارکتون توی خیابون ریخته بوده. من جمع کردم اوردم براتون
بیاید پایین بگیرید، اینا مشکوک شدن، رفتن دوربین مداربسته شونو چک کردن دیدن ۴ نفرن که فقط یکیشون جلو آیفون وایساده، اینام مشکوک شدن در رو باز نکردن
طبقه پایینیشون هم آیفون رو برداشته بوده داشته گوش میداده
بعد دوباره زنگ طبقه پایین رو زده، فامیلی اونا رو هم میدونسته. عین اون حرفا رو به پایینیه گفته، اونم گفته آقا همینارو الان به طبقه بالاییمون گفتی!
اونام فرار کردن رفتن
و میگفت چند روز قبلش هم با شیوه مشابه از یکی از فامیلاشون همون سمت ها دزدی کردن گفتن بسته دارید بیاید تحویل بگیرید. بعد که طرف در رو باز کرده با قمه ریختن تو و تهدید کردن و هرچی طلا سکه داشتن گرفتن بردن
بعد که زنگ زدن کلانتری، بهشون گفتن این پیک های غذا و اسنپ باکس و... اینا آمار خونه و اسامی صاحبخونه ها رو به دزدا میفروشن.
از امروز به بعد هر فقیری درب هر خانه ای را زد و یا گفتند درب ماشینتان باز است و یا.... درب را به رویش باز نکنید چون به علت گرانی و اوضاع، همه خود را به شکل گدا در آورده اند، اسپری فلفل وبیهوشی هم دارن، و به چشم و صورت شما می پاشن و وارد منزل می شوند دزدی میکنند این اتفاق در چند شهر رخ داده، وارد چندتا منزل شدن همه چیز شان را بردن...
تا می توانید این پیام را در هر گروهی که هستین پخش کنید تا مردم مطلع شوند❌❌❌❌
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
رسووول جاان😂. #گاندو #محمد #رسول #امیر #سعید https://eitaa.com/Admin_Gando
خسته نباشی رسول جااان😂💔.
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و چهل و ششم
رسول
روی شماره ناشناس کار میکردم ... مجید احمدی هم فعلا بازداشت بود تا وقتش برسه ...
به شماره به چیز عجیبی رسیدم .. همون شماره ناشناسی بود که هیرمان برای اولین بار بهم پیام داد.. ..
چشام بخاطر خستگی می سوخت .. در وقت بود .. سعید و فرشید بخاطر خستگیخوابشون برده بود ..
باید می گفتم به آقا محمد .. سمت اتاق رفتم .. در زدم رفتم داخل.. چشماش رو بسته بود .. آروم گفتم: آقا خوابیدین؟!
_ نه بیدارم به کجا رسیدی ؟!
آروم سمت میزش رفتم .. چشماش رو باز کرد و به پرونده توی دستم نگاه کرد .. آروم گفتم : شماره ناشناس متعلق به هیرمانه اما .. کلا از بین رفته .. هیچ راهی برای بازبینی یا موقعیتش وجود نداره..
پرونده رو از دستم گرفت : پس چطور مطمئنی مال هیرمانه؟!
نمی دونستم چطور بهش بگم .. منتظر نگاهم کرد .. که آروم گفتم : قبل اینکه من اصلا بخوام برم مهاباد . هیرمان با همین شماره بهم پیام داد ..
چند ثانیه با تعجب بهم نگاه کرد اخم محوی روی ابرو هاش نشست: خبب؟ دیگه چی بهم نگفتی ؟! چیکارت داشت اونوقت؟!
آب دهنم رو قورت دادم از این همه گندی که زده بودم : یه دوسه باری بهم پیام داد که بابام کارت داره . بار اول تو سیستان بهم پیام داد.. وقتی رفتم فهمیدم برای همین پرونده کارم داشتن ..
با همون اخم گفت : پس اون شوک هم بخاطر پیام بود اره؟!
سرم و انداختم پایین و چیزینگفتم که جدی گفت : فعلا احمدی رو نگه دارین .. با این شماره هم به جایی نمی رسیم .. دنبال یه سرنخ محکم تر باش .. بعد هم پرونده رو بست بلند شد سمت در رفت وگفت : یکم استراحت کن ..
کامل مشخص بود از دستم عصبیه .. بی حوصله پرونده رو گرفتم و رفتم سمت میز ..
محمد
توی نماز خونه بودم .. این همه اتفاق اوفتاده بود و رسول چیزی بهم نگفته بود .. نمی تونستم از دستش عصبی باشم اما دلخور بودم.. توی سیستان بخاطر یه پیام اون شوک بهش دست داد و دم نزد .. اینم از یادداشتی که نگفت و همونجا پرتش کرده بود ..
رسول
سیستم رو خاموش کردم.. طرفای صبح بود .. آقا محمد توی نماز خونه بود .. می خواستم اگه کاری نداشت برم پیش داوود ..
بلند شدم سمت نماز خونه رفتم .. وقتی رفتم داخل سعید یه گوشه خوابیده بود .. آقا محمد نشسته سرش رو به دیوار تکیه داده بود .. سمتش رفتم کنارش نشستم. انگار بیدار بود اما نمی خواست اهمیت بده .. ارومگفتم : آقا محمد ؟!
چشماش رو چند ثانیه باز کرد و نگاهم کرد: چیزی شده ؟!
نگاهش سرد بود اما چشماش هنوزم گرم بود .. سرم رو کج کردم : شما از دستم عصبانی ؟!
_ نه
معلوم بود .. نزدیک تر رفتم : ولی من میگم عصبی..
چشماش رو باز کرد خودش رو جمع کرد و کنارم نشست .. به چشمای خستم خیره شد : رسول جانم .. مگه شما قرار نشد هر چیشد بهمبگی ؟! عصبی نیستم ولی دلخورم ازت نه فقط به خاطر اینکه مسائل کاری رو به مافوقت نگفتی نه .. بخاطر اینکه مشکلاتت رو به داداشت نگفتی .. نکنه من فقط مافوقتم؟!
غمگین خندیدم : نه آقا..... من که جز شما و بچه ها کسی رو ندارم .. ( سرم رو انداختم پایین ) نمی دونم چرا ولی فقط نمی خواستم هیچکس بدونه .. اون موقع نمی خواستم برداشت بدی ازم کنن ..
چند ثانیه مکث کردم : داداش ؟!
با لبخند نگاهم کرد : این یه بار رو کاری ندارم بهت اما دیگه تکرار نشه ..
لبخند پهنی زدم : توبیخم که نمیکنید دیگه ؟!
مصنوعی جدی شد : فکر میکنم بهش ..
خندیدم : چشم ... من با اجازه برم پیش داوود شاید مرخص شه امروز ..
لبخندی زد : باشه .. خسته نباشی ..
با لبخند خداحافظی کردم و زدم بیرون ..
#رویار۱
••••••••••••••••
پ ن : من کی رو دارم جز شما ؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و چهل و هفتم
رسول
وقتی رسیدم بیمارستان تغریبا هفت صبح بود .. مستقیم رفتم سمت اتاق داوود .. در و که باز کردم دیدم خوابه.. آروم اومدم بیرون .. رفتم سمت یه سوپری.. چند تا کیک و ابمیوه برای داوود خریدم ..
روی یه صندلی توی راهرو نشستم گوشیم رو در اوردم... مستقیم رفتم تو واتساب.. نیما دیشب استوری گذاشته بود .. ناخودآگاه زدم روش .. یه عکس بود .. کل خانواده دور هم جمع بودن .. با یه کیک تولد.. به مغزم فشار اوردم دیشب چه شبی بوده ...
متن زیرش رو نگاه کردم .. تولد عمو امیر بوده .. انرژیم ته نشین شد .. بی حوصله یه گیف براش فرستادم .. گوشیم رو گذاشتم تو جیبم .. خیره شدم به دیوار روبه روم ... چرا یه جوری رفتار میکنن انگار وجود ندارم ؟! چرا شبیه یه غریبه باهام رفتار می کنن؟!
یه پیام اومد برام .. نگاهش کردم.. نیما بود . این وقت صبح آنلاین بود .. نوشته بود " ببخش دیگه .. دایی امیر گفت بگم بهت ، یادم رفت از طرفی گفتم شاید سرت شلوغ باشه "
پوزخندی زدم یه تعارف خشک خالی که میتونست بکنه ... اصلا یادش رفته یا زنعمو اجازه نداده ؟!
فقط چند کلمه نوشتم " اشکال نداره "
دستام رو داخل جیبم بردم.. چرا بهم برخورد ؟ چون دوست داشتم توی جمع خانوادگی که حقمه باشم ..
صدای مغزم بازم شروع کرد " از چی دلت شکسته ؟ تو همیشه حقت خورده شده اینم روش .. اصلا نکنه بعد این همه مدت عادت نکردی ؟ ... اصلا اگه میرفتی و زخم زبون میزدن خوب بود ؟ "
حق با صدای توی سرم بود .. .. چرا باید ناراحت شم وقتی که از وقتی یادم میاد ترد شدم ؟!
...........
داوود
چشام گرم خواب بود که در تغریبا با شدت باز شد .. خواب و بیدار بودم که صدای کلفت پرستار تو گوشم پیچید: نظری .. نظری پاشو می خوام سرم بزنم برات ..
چند ثانیه شوکه نگاهش کردم که پشت سرش رسول اومد داخل با جدیت گفت : آقا حالا شما نمی خواد اینقد یهو داداش ما رو بیدار کنی ..
گیج شده بودم.. که پرستار دوباره گفت : یه نگاه به کبودی پهلوت می ندازم ببینم بهتر شده یا نه .. با سر حرفش رو تایید کردم... لباس آبی رنگ بیمارستان رو زد بالا .. کبودی انگار پررنگ تر شده بود .. دستش رو گذاشت رو کبودی فشار داد آخی زیر لب گفتم .. دردش لرز ریزی به تنم داد ارومگفتم : خیلی درد میکنه هااا!
اهمیت نداد و دوباره کارش رو تکرار کرد که رسول با اخم محوی اومد سمتمون مچ پرستار رو گرفت : آقا مگه نمیبینی کبوده میگه دردش میکنه ؟ پس چرا هی انجامش میدی ؟
_ خیلی خب پس باید عکس بگیره ..
سرش رو تکون داد: باشه ..
با رفتنش رسول با لبخند چندتا کیک و ابمیوه رو میز گذاشت: چی می خوری ؟!
لباسم رو کشیدم پایین : فعلا هیچی ..
رو صندلی نشست : خوشم میاد هر وقت خسته میشی یه دوروز میای اینجا می خوابی بعد ادامه میدی ..
خندیدم : حسودی نکن ..
حالم از دیشب بهتر بود .. البته کلیه ام هنوز درد میکرد ..
سمتش گفتم : بنظرت کی مرخص میشم؟!
شونه ای بالا انداخت: فعلا که گفتن یه عکس از کلیه و زانو بندازی .. دیگه امروز نشد فردا ..
هوفی کشیدم که گفت : کسی که دیشب مشخصاتش رو گفتی دستگیرش کردیم .. مجید احمدی ..
_ جدی ؟! اعتراف همکرد ؟!
انگار از گفتنش شرم داشت : اره ... گفت از طرف هیرمان اومده ..
چند ثانیه مکث کردم .. برای عوض کردن بحث گفتم: اینا رو ول کن .. . مامانم که زنگ نزد دیگه ؟
_ نه دیگه زنگ نزد ...
#رویار۱
••••••••••••••••
پ ن : داداش ما رو ...
پ ن : مگه نمیبينيد کبوده...
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میخوای بدونی حال و هوای
خانهی مولا چه جوریه😭💔
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی کینه داشت...💔
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando