eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.3هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و چهل و هفتم رسول وقتی رسیدم بیمارستان تغریبا هفت صبح بود .. مستقیم رفتم سمت اتاق داوود .. در و که باز کردم دیدم خوابه.. آروم اومدم بیرون .. رفتم سمت یه سوپری.. چند تا کیک و ابمیوه برای داوود خریدم .. روی یه صندلی توی راهرو نشستم گوشیم رو در اوردم... مستقیم رفتم تو واتساب.. نیما دیشب استوری گذاشته بود .. ناخودآگاه زدم روش .. یه عکس بود .. کل خانواده دور هم جمع بودن .. با یه کیک تولد.. به مغزم فشار اوردم دیشب چه شبی بوده ... متن زیرش رو نگاه کردم .. تولد عمو امیر بوده .. انرژیم ته نشین شد .. بی حوصله یه گیف براش فرستادم .. گوشیم رو گذاشتم تو جیبم .. خیره شدم به دیوار روبه روم ... چرا یه جوری رفتار میکنن انگار وجود ندارم ؟! چرا شبیه یه غریبه باهام رفتار می کنن؟! یه پیام اومد برام .. نگاهش کردم.. نیما بود . این وقت صبح آنلاین بود .. نوشته بود " ببخش دیگه .. دایی امیر گفت بگم بهت ، یادم رفت از طرفی گفتم شاید سرت شلوغ باشه " پوزخندی زدم  یه تعارف خشک خالی که میتونست بکنه ... اصلا یادش رفته یا زنعمو اجازه نداده ؟! فقط چند کلمه نوشتم " اشکال نداره " دستام رو داخل جیبم بردم.. چرا بهم برخورد ؟ چون دوست داشتم توی جمع خانوادگی که حقمه باشم ..  صدای مغزم بازم شروع کرد " از چی دلت شکسته ؟ تو همیشه حقت خورده شده اینم روش .. اصلا نکنه بعد این همه مدت عادت نکردی ؟ ... اصلا اگه میرفتی و زخم زبون میزدن خوب بود ؟ " حق با صدای توی سرم بود .. .. چرا باید ناراحت شم وقتی که از وقتی یادم میاد ترد شدم ؟! ........... داوود چشام گرم خواب بود که در تغریبا با شدت باز شد .. خواب و بیدار بودم که صدای کلفت پرستار تو گوشم پیچید: نظری .. نظری پاشو می خوام سرم بزنم برات .. چند ثانیه شوکه نگاهش کردم که پشت سرش رسول اومد داخل با جدیت گفت : آقا حالا شما نمی خواد اینقد یهو داداش ما رو بیدار کنی .. گیج شده بودم.. که پرستار‌ دوباره گفت : یه نگاه به کبودی پهلوت می ندازم ببینم بهتر شده یا نه .. با سر حرفش رو تایید کردم... لباس آبی رنگ بیمارستان رو زد بالا .. کبودی انگار پررنگ تر شده بود .. دستش رو گذاشت رو کبودی فشار داد آخی زیر لب گفتم .. دردش لرز ریزی به تنم داد اروم‌گفتم : خیلی درد میکنه هااا!       اهمیت نداد و دوباره کارش رو تکرار کرد که رسول با اخم محوی اومد سمتمون مچ پرستار رو گرفت : آقا مگه نمیبینی کبوده میگه دردش میکنه ؟ پس چرا هی انجامش میدی ؟ _ خیلی خب پس باید عکس بگیره .. سرش رو تکون داد: باشه .. با رفتنش رسول با لبخند چندتا کیک و ابمیوه رو میز گذاشت: چی‌‌ می‌ خوری ؟! لباسم رو کشیدم پایین : فعلا هیچی .. رو صندلی نشست : خوشم میاد هر‌ وقت خسته میشی یه دوروز میای اینجا می خوابی‌ بعد ادامه میدی .. خندیدم : حسودی نکن .. حالم از دیشب بهتر بود .. البته کلیه ام هنوز درد میکرد .. سمتش گفتم : بنظرت کی مرخص میشم؟! شونه ای بالا انداخت: فعلا که گفتن یه عکس از کلیه و زانو بندازی .. دیگه امروز نشد فردا .. هوفی کشیدم که گفت : کسی که دیشب مشخصاتش رو گفتی دستگیرش کردیم .. مجید احمدی .. _ جدی ؟! اعتراف هم‌کرد ؟! انگار از گفتنش شرم داشت : اره ... گفت از طرف هیرمان اومده .. چند ثانیه مکث کردم .. برای عوض کردن بحث گفتم: اینا رو ول کن .. . مامانم که زنگ نزد دیگه ؟ _ نه دیگه زنگ نزد ...     •••••••••••••••• پ ن : داداش ما رو ... پ ن : مگه نمی‌بينيد کبوده...
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
دیگرآن‌خنده‌ی‌‌ِزیبا به‌لب‌مولا‌نیست ؛ همه‌هستندولی‌ هیچ‌کسی‌زهرا‌نیست💔! https://eitaa.com/Admin_Gando
شهادت مظلومانه حضرت زهرا (س) رابه ولی امرمون حضرت حجت وهمه ی شیعیان ومحبین حضرتش تسلیت عرض میکنیم🖤 التماس دعای فرج
لعنت‌ به‌ هر کسی‌ که‌ تورا‌ با علی‌ نخواست تنها پناه‌ غربت‌ حیــدر؛ بمان.. نرو...
دیگر آن خنده‌ی زیبا به لب مولا نیست... همه هستند ولی هیچ کسی زهرا نیست:) قطره‌ی اشک علی تا به ته چاه رسید؛ چاه فهمید که کسی همچو علی تنها نیست:)🖤🥀
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
مراسم امروز ..))🖤