eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.3هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
دیگرآن‌خنده‌ی‌‌ِزیبا به‌لب‌مولا‌نیست ؛ همه‌هستندولی‌ هیچ‌کسی‌زهرا‌نیست💔! https://eitaa.com/Admin_Gando
شهادت مظلومانه حضرت زهرا (س) رابه ولی امرمون حضرت حجت وهمه ی شیعیان ومحبین حضرتش تسلیت عرض میکنیم🖤 التماس دعای فرج
لعنت‌ به‌ هر کسی‌ که‌ تورا‌ با علی‌ نخواست تنها پناه‌ غربت‌ حیــدر؛ بمان.. نرو...
دیگر آن خنده‌ی زیبا به لب مولا نیست... همه هستند ولی هیچ کسی زهرا نیست:) قطره‌ی اشک علی تا به ته چاه رسید؛ چاه فهمید که کسی همچو علی تنها نیست:)🖤🥀
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
مراسم امروز ..))🖤
بریم پارت بخونیم؟!‌
حواسم هست این روزا ناشناس خیلی خالیه هااا))))))
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت صد و چهل و هشتم محمد در زدم و رفتم داخل اتاق آقای عبدی.. صدام رو صاف کردم سمت میز رفتم و گفتم : جانم آقا با من کاری داشتین؟! لبخند محوی زد .. پرونده رو جلوی دستام گذاشت : محمد فکر نمی‌کنم این فقط به وحید و اسلان محدود شه ... صد درصد مهره های دیگه ای هم هستن .. که وحید اینقد دهنش قرصه .. چند ثانیه مکث کردم : پس این یعنی که پرونده فعلا فعلنا بازه درسته ؟! سرش رو تکون داد : درسته ... اینکه هنوز هم کسایی هستن که دارن پرونده رو پیش میبرن .. اخم محوی روی ابرو هام نشست: پس .. وحید یا اسلان طعمه بودن برای کم رنگ شدن بقیه.... فکر نکنم فقط بخواد به هیرمان ربط داشته باشه .. جه بسا خود هیرمان هم پشتش گرمه .. حرفم رو تایید کرد: مشکل اینجاست که‌بعضیا می خوان همینجا پرونده بسته شه .. و اصلا موافق ادامه نیستن .. ولی پرونده رو توی  همین حال ول کردن‌ انگار اصلا کاری نکردن.. _ صد درصد همینطور.. پرونده رو نمیشه همینطور بزاریم .. پس باید چیکار کنیم؟! چند ثانیه فکر کرد : کاملا محرمانه باید پیش بری با تیمت .. کسی از همین سایت نباید چیزی‌بدونه چون امکان نفوذی وجود داره .. از طرفی امکان داره فعلا با وحید کار داشته باشیم .. به تایید حرفش سرم رو تکون دادم: اسلان چی ؟! _ هر وقت از مقامات بالا حکمش بیاد انجام میشه .. ذهنم سمت رسول کشیده شد گفتم: آقا فقط رسول که خطری تهدیدش نمیکنه از مقامات؟! _ فعلا که نه .. با تایید تو مقامات حرفی ندارن... اما باید حواسش جمع باشه .. کسی که با داوود اون‌کا رو کرد با رسول هم میتونه بدترش رو کنه ..  پرونده رو بستم : پس خیلی پیگیر هیرمان نباشیم ببینیم سمت کیا میره .... از وحید هم بازجویی میکنیم ... فعلا که چیزی در مورد خانوادش نمی دونیم .. با لبخندی حرفم رو تایید کرد.. با گفتن خسته نباشی از اتاق بیرون اومدم.. سمت اتاقم رفتم‌.. پرونده رو باز کردم و جز به جزش رو نگاه کردم ... مهره هایی که احتمال‌ داشت الان خارج از کشور یا تهران باشن .. معلوم نبود کدوم مهره اصلیه.. انگار هر کدوم مسئولیتی داشتن و اندازه خودشون مهم بودن ..  شاید اول باید از ادمای وحید شروع میکردیم تا به ادمای اصلی برسیم.. پوزخندی زدم... تمام این مدت وحید یه طوری رفتار‌ میکرد انگار خودش همکاره پرونده بوده .. و این فقط بخاطر بالا دستیاش بوده .. اسلان هم که اصلا از چیزی فک نکنم خبر داشته باشه ..‌ گیج شده بودم.. به صندلی تکیه دادم نفس عمیقی کشیدم تنها نگرانیم رسول بود ... رسول هر لحظه تحت خطر و تهدید بود ... برای رسول نمی دونستم چیکار کنم ... اگه میتونستم فقط‌ پیش خودم نگهش می داشتم و نمی زاشتم جایی تنها بره •••••••••••••••••• پ ن : اگه می تونستم پیش خودم نگهش میداشتم