لعنت به هر کسی که تورا با علی نخواست
تنها پناه غربت حیــدر؛ بمان.. نرو...
دیگر آن خندهی زیبا به لب مولا نیست...
همه هستند ولی هیچ کسی زهرا نیست:)
قطرهی اشک علی تا به ته چاه رسید؛
چاه فهمید که کسی همچو علی تنها نیست:)🖤🥀
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و چهل و هشتم
محمد
در زدم و رفتم داخل اتاق آقای عبدی.. صدام رو صاف کردم سمت میز رفتم و گفتم : جانم آقا با من کاری داشتین؟!
لبخند محوی زد .. پرونده رو جلوی دستام گذاشت : محمد فکر نمیکنم این فقط به وحید و اسلان محدود شه ... صد درصد مهره های دیگه ای هم هستن .. که وحید اینقد دهنش قرصه ..
چند ثانیه مکث کردم : پس این یعنی که پرونده فعلا فعلنا بازه درسته ؟!
سرش رو تکون داد : درسته ... اینکه هنوز هم کسایی هستن که دارن پرونده رو پیش میبرن ..
اخم محوی روی ابرو هام نشست: پس .. وحید یا اسلان طعمه بودن برای کم رنگ شدن بقیه.... فکر نکنم فقط بخواد به هیرمان ربط داشته باشه .. جه بسا خود هیرمان هم پشتش گرمه ..
حرفم رو تایید کرد: مشکل اینجاست کهبعضیا می خوان همینجا پرونده بسته شه .. و اصلا موافق ادامه نیستن .. ولی پرونده رو توی همین حال ول کردن انگار اصلا کاری نکردن..
_ صد درصد همینطور.. پرونده رو نمیشه همینطور بزاریم .. پس باید چیکار کنیم؟!
چند ثانیه فکر کرد : کاملا محرمانه باید پیش بری با تیمت .. کسی از همین سایت نباید چیزیبدونه چون امکان نفوذی وجود داره .. از طرفی امکان داره فعلا با وحید کار داشته باشیم ..
به تایید حرفش سرم رو تکون دادم: اسلان چی ؟!
_ هر وقت از مقامات بالا حکمش بیاد انجام میشه ..
ذهنم سمت رسول کشیده شد گفتم: آقا فقط رسول که خطری تهدیدش نمیکنه از مقامات؟!
_ فعلا که نه .. با تایید تو مقامات حرفی ندارن... اما باید حواسش جمع باشه .. کسی که با داوود اونکا رو کرد با رسول هم میتونه بدترش رو کنه ..
پرونده رو بستم : پس خیلی پیگیر هیرمان نباشیم ببینیم سمت کیا میره .... از وحید هم بازجویی میکنیم ... فعلا که چیزی در مورد خانوادش نمی دونیم ..
با لبخندی حرفم رو تایید کرد.. با گفتن خسته نباشی از اتاق بیرون اومدم..
سمت اتاقم رفتم.. پرونده رو باز کردم و جز به جزش رو نگاه کردم ... مهره هایی که احتمال داشت الان خارج از کشور یا تهران باشن .. معلوم نبود کدوم مهره اصلیه.. انگار هر کدوم مسئولیتی داشتن و اندازه خودشون مهم بودن ..
شاید اول باید از ادمای وحید شروع میکردیم تا به ادمای اصلی برسیم..
پوزخندی زدم... تمام این مدت وحید یه طوری رفتار میکرد انگار خودش همکاره پرونده بوده .. و این فقط بخاطر بالا دستیاش بوده .. اسلان هم که اصلا از چیزی فک نکنم خبر داشته باشه ..
گیج شده بودم.. به صندلی تکیه دادم نفس عمیقی کشیدم تنها نگرانیم رسول بود ... رسول هر لحظه تحت خطر و تهدید بود ... برای رسول نمی دونستم چیکار کنم ... اگه میتونستم فقط پیش خودم نگهش می داشتم و نمی زاشتم جایی تنها بره
#رویار۱
••••••••••••••••••
پ ن : اگه می تونستم پیش خودم نگهش میداشتم
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و چهل و نهم
رسول
بعد از آزمایش .. قرار بود مرخص شه و هفته بعد جواب آزمایش اومد بیاد پیش دکتر ...
از روی صندلی بلند شدم .. لباسای داوود رو از توی کمد در اوردم و گذاشتم رو تخت : تا تو لباس بپوشی میرم پیش دکترت ..
سمت اتاق دکترش رفتم در زدم و رفتم داخل سلام کردم و گفتم : گفتین بیام که نسخه دارو ها رو بدین بهم .. سری تکون داد و گفت: نسخه رو میدم یه چند وقتی باید استراحت کنه هفته بعد هم برای جواب آزمایشش بیاد ..
نسخه رو گرفتم و تشکر کردم.. کارای ترخیص رو انجام دادمو منتظر داوود موندم ...
داوود
هنوز درد داشتم اما خیلی نبود .. سمت محوطه رفتم که رسول سمتم اومد .. با هم از بیمارستان بیرون رفتیم با دیدن ماشین سعید پرسیدم : سعید هم اومده ؟!
ارومگفت: نه ... ازش قرض گرفتم ..
هر دومون ساکت بودیم .. هیچ حرفی رد و بدل نمی شد که گفتم : میریم سایت ؟!
_ خیر ... میرم دارو هات رو بگیرم بعد هم بری خونتون..
از حالت حرف زدنش معلوم بود خیلی حال و حوصله نداره پس حرفی نزدم...
به داروخانه که رسیدیم بی هیچ حرفی از ماشین بیرون رفت .. به رفتنش خیره شدم ...
رسول
نسخه رو به پزشک داروخونه دادم .. به آیینه بزرگ روی دیوار نگاه کردم .. سفیدی چشام به قرمزی میزد ... یه بچه کوچولو روی صندلی نشسته بود با دیدنش لبخندی زدم .. یه اسپری تنفسی دستش بود .. یاد خودم افتادم .. این روزا انگار خودمو تحریم کرده بودم .. نه قرص نه اسپری .. .
..........
در خونه که رسیدیم دوباره گفتم : یادت نره سروقت داروهات رو بخوری ...
لبخندی زد : نه یادم می مونه .... من فردا میام هاا
خندیدم : اگه حالت خوب بود بیا عیب نداره... البته آقا محمد ببینم چی بگه ..
پوکر گفت : اذیت نکن دیگه..
خندیدم.. با لبخند خداحافظی کرد و رفت ..
فرمون رو سمت سایت چرخوندم..
محمد
چند تا کاغذ دستم گرفتم و جای آقای شهیدی رفتم برای بازجویی از وحید ..
با باز شدن در .. سرش رو گذرا اورد بالا ..
بی هیچ حرفی نشستم رو صندلی روبه روش .. بهش خیره شدم اما اون بی هیچ واکنشی به پایین خیره شده بود ..
به دیونه بودنش مطمئن شدم ..
_ از بالا دستیات بگو .. همونا که به محض اینکه بفهمن اینجایی حذفت میکنن ...
صدام آشنا بود براش چند ثانیه نگاهم کرد و بعد خندید : تو محمدی؟ به صندلی تکیه داد : تو نبودی ریوان الان زیر خاک بود .. الحق که خوب حواست به زیردستات هست ..
دوست نداشتم مدام به رسول اشاره کنه ..
_ فکر نکنم تو بالا دستیات جلوی زیر خاک رفتن تو رو بگیرن ..
بازم خندید: کدوم بالا دستیا .. هر چی هست خو دمم فقط خودم ..
پوزخندی زدم: برای مایی که همه چی رو می دونیم بازی نکن ... زنت کجاست ؟! هنوز خارج از کشوره؟
چند ثانیه شوکه شد بعد سعی کرد همه چی رو عادی نشون بده : کدوم زن ؟؟ اون فقط یه مدت کوتاه باهام بود همین.. خبر ندارم ازش..
از واکنشش معلوم بود خبریه ...
رسول
منتظر آقا محمد بودم که اومد بیرون .. سمتش رفتم بعد از سلام گفتم: آقا چیز جدیدی نگفت؟!
_ فعلا نه ... راستی رسول تو چیزی درباره زن وحید نمیدونی؟!
تعجب کردم: زن ؟ نه .. مگه وحید زن داره ؟!
_ اره انگار..
خواست بره که گفتم: آقا.. اسلان چی ؟!
_ با اسلان دیگه کاری نداریم منتظر حکمیم.. راستی استاد شما یکم بخوابی به جایی بر نمی خوره ..
دستش رو روی شونه ام گذاشت و رفت .. منظورشو گرفتم .. نمی دونم مشکلم چیبود .. چرا با شنیدن حکم حالم بد میشد ؟ مگه من منتظر همین لحظه نبودم که اسلان به حکمش برسه؟!
#رویار۱
•••••••••••••••••
پ ن : زن وحید ...
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و پنجاهم
راوی
هیرمان ..
بی حوصله روی مبل نشست .. همین کافی بود که سروش عصبی گفت : خب جناب هیرمان .. چیکار میخوای کنی؟! . قرار بود یه کاریبدی دست ریوان ولی ندادی ..
لیوان آب را به لبانش نزدیک کرد : رفیقش و زدیم انگار خودشو زدیم فرقی نداره ....
عصبی شده بود به موهایش چنگ زد : لعنتی ... الان که چی ؟!
می خوایم جه غلطی کنیم ؟! حکم بابات تا یه مدت دیگه میاد ، وحید هم که اصلا خبری نیست .. اخه پسره احمق ما پشتمون به کی گرمه هاا ؟ بگیرنمون حکممون اعدامه میفهمی ؟!
عصبی چشمانش را مالید .. می دانست کمتر از یک ماه اسلان را اعدام میکنند .. نه خبری از هیراد داشت نه مادرش در مهاباد .. اما ... اما . مطمئن بود فقط وحید نیست .. سعی کرد سروش را قانع کند .. نفسش را بیرون داد : فک میکنی من ناراحت بابام نیستم ؟! اگه ریوان نبود الان همه مهاباد بودیم .. یه فکریمیکنیم ..
روی مبل دراز کشید .. چشمانش را بست .. نگاه خیره سروش را حس میکرد ..
تلفنش در دستش لرزید .. با اخم نگاه کرد .. شماره ناشناس بود .. با تردید جواب داد: الو ؟!
سروش مدام با نگاهش سوال می پرسید..
_ شما ؟! اره خودمم.
لبخند محوی زد .. بلند شد چند قدم در خانه چرخید ..
_ فک میکنم بشناسمت ...
نیشش باز شد
_ میدونستم وحید تنها نیست .. میدونستم فقط من از ریوان کینه ندارم ..
چند " باشه " زیر لب گفت و بعد قطع کرد .. سمت سروش که منتظر نگاه میکرد گفت: سروش نباید اینجا بمونیم .. هر طور شده باید بریم اونور اب...
سروش با تعجب بلند شد کنارشوایساد : این کی بود ؟! چی شده ؟!
با عجله سمت اتاق رفت : هر کی بود ... بعدا میفهمی .. ما خودمون نمیتونیم اما میریم بازم برمیگردیم... .
چند ثانیه مکث کرد: فقط قبلش یه کاری باید کنیم .. بعدشم میریم .. اگه خواستی میتونی بیای اگه نه که برو ور دل وحید ..
........
رسول
به اعتراف های اسلان نگاه میکردم ... اسلان با همه زورگویی هایی که داشت مثل هیرمان ترسو بود .. همین که دیده وحید نیست اعتراف کرده به همه چی..
با دیدن یکی از اعتراف هاش اشک توی چشام جمع شد با دیدن هر جملش خاطره های خودم زنده میشد ... اینکه اینطوری جز به جز اون روزو یادش بود تمام قلبم و آتیش میزد .... یه جا نوشته بود " محکم هلش دادم پاش به یه سنگ گیر کرد و خورد زمین .. تا خواست کاری کنه اسلحه رو سمتش گرفتم ، برای آخرین بار تهدیدش کردم اما بی فایده بود.. ماشه رو کشیدم یه تیر به قلبش خورد .. فکر میکنم ریوان همه چی رو دیده بود چون سریع سمتش اومد .. شوکه شده بود نمی تونست حرف بزنه اما گفت میرم به همه میگم .... من یقه شو گرفتم سمت جاده کشیدم ..." محکم پرونده اعتراف رو بستم ... حالم داشت بهم می خورد .. اشکام رو پاک کردم و سمت خونه حرکت کردم ...
.........
از پله ها بالا رفتم خواستم در خونه رو باز کنم که چشمم به یه تیکه کاغذ خورد ... اعصابم از این کارای هیرمان به هم خورده بود ... کاغذ و در اوردم و رفتم داخل .به در تکیه دادم و نوشته رو خوندم " منتظرم باش" همونجا نشستم .. سرم رو به در تکیه دادم ...سعی کردم چشام رو ببندم .. باباش کم بود خودش هم ول نمیکنه منو
#رویار۱
••••••••••••••
پ ن : محکم پرونده اعتراف رو بستم ..
پ ن : منتظرم باش
پ ن : باباش کم بود خودش هم ول نمی کرد