بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و پنجاهم
راوی
هیرمان ..
بی حوصله روی مبل نشست .. همین کافی بود که سروش عصبی گفت : خب جناب هیرمان .. چیکار میخوای کنی؟! . قرار بود یه کاریبدی دست ریوان ولی ندادی ..
لیوان آب را به لبانش نزدیک کرد : رفیقش و زدیم انگار خودشو زدیم فرقی نداره ....
عصبی شده بود به موهایش چنگ زد : لعنتی ... الان که چی ؟!
می خوایم جه غلطی کنیم ؟! حکم بابات تا یه مدت دیگه میاد ، وحید هم که اصلا خبری نیست .. اخه پسره احمق ما پشتمون به کی گرمه هاا ؟ بگیرنمون حکممون اعدامه میفهمی ؟!
عصبی چشمانش را مالید .. می دانست کمتر از یک ماه اسلان را اعدام میکنند .. نه خبری از هیراد داشت نه مادرش در مهاباد .. اما ... اما . مطمئن بود فقط وحید نیست .. سعی کرد سروش را قانع کند .. نفسش را بیرون داد : فک میکنی من ناراحت بابام نیستم ؟! اگه ریوان نبود الان همه مهاباد بودیم .. یه فکریمیکنیم ..
روی مبل دراز کشید .. چشمانش را بست .. نگاه خیره سروش را حس میکرد ..
تلفنش در دستش لرزید .. با اخم نگاه کرد .. شماره ناشناس بود .. با تردید جواب داد: الو ؟!
سروش مدام با نگاهش سوال می پرسید..
_ شما ؟! اره خودمم.
لبخند محوی زد .. بلند شد چند قدم در خانه چرخید ..
_ فک میکنم بشناسمت ...
نیشش باز شد
_ میدونستم وحید تنها نیست .. میدونستم فقط من از ریوان کینه ندارم ..
چند " باشه " زیر لب گفت و بعد قطع کرد .. سمت سروش که منتظر نگاه میکرد گفت: سروش نباید اینجا بمونیم .. هر طور شده باید بریم اونور اب...
سروش با تعجب بلند شد کنارشوایساد : این کی بود ؟! چی شده ؟!
با عجله سمت اتاق رفت : هر کی بود ... بعدا میفهمی .. ما خودمون نمیتونیم اما میریم بازم برمیگردیم... .
چند ثانیه مکث کرد: فقط قبلش یه کاری باید کنیم .. بعدشم میریم .. اگه خواستی میتونی بیای اگه نه که برو ور دل وحید ..
........
رسول
به اعتراف های اسلان نگاه میکردم ... اسلان با همه زورگویی هایی که داشت مثل هیرمان ترسو بود .. همین که دیده وحید نیست اعتراف کرده به همه چی..
با دیدن یکی از اعتراف هاش اشک توی چشام جمع شد با دیدن هر جملش خاطره های خودم زنده میشد ... اینکه اینطوری جز به جز اون روزو یادش بود تمام قلبم و آتیش میزد .... یه جا نوشته بود " محکم هلش دادم پاش به یه سنگ گیر کرد و خورد زمین .. تا خواست کاری کنه اسلحه رو سمتش گرفتم ، برای آخرین بار تهدیدش کردم اما بی فایده بود.. ماشه رو کشیدم یه تیر به قلبش خورد .. فکر میکنم ریوان همه چی رو دیده بود چون سریع سمتش اومد .. شوکه شده بود نمی تونست حرف بزنه اما گفت میرم به همه میگم .... من یقه شو گرفتم سمت جاده کشیدم ..." محکم پرونده اعتراف رو بستم ... حالم داشت بهم می خورد .. اشکام رو پاک کردم و سمت خونه حرکت کردم ...
.........
از پله ها بالا رفتم خواستم در خونه رو باز کنم که چشمم به یه تیکه کاغذ خورد ... اعصابم از این کارای هیرمان به هم خورده بود ... کاغذ و در اوردم و رفتم داخل .به در تکیه دادم و نوشته رو خوندم " منتظرم باش" همونجا نشستم .. سرم رو به در تکیه دادم ...سعی کردم چشام رو ببندم .. باباش کم بود خودش هم ول نمیکنه منو
#رویار۱
••••••••••••••
پ ن : محکم پرونده اعتراف رو بستم ..
پ ن : منتظرم باش
پ ن : باباش کم بود خودش هم ول نمی کرد
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت صد و پنجاه و یکم
یک هفته بعد
محمد
بوسی روی لپ صورتی پناه کاشتم .. با چشمای درشت مشکیش بهم زل زده بود ... عزیز میگفت چشمای پناه خیلی شبیه چشمای منه ... لبخندی زدم بلند شدم و جلوی آیینه وایسادم ... موها مو مرتب کردم ... پناه رو بغل کردم و رفتم طبقه پایین.... امروز ۲۹ اسفند بود و شب تحویل سال .. عطیه با تمام ذوقی که داشت تخم مرغ ها رو رنگ میکرد و عزیز وسایل سفره هفت سین رو آماده میکرد .. پناه رو روی زمین گذاشتم و گفتم ،: من میرم سر کار ..
عطیه سریع گفت : تحویل سال بیای هااا ...
لبخند زدم: چشم عطیه خانوم ..
خداحافظی کردم و رفتم بیرون ..
.................
رسول
شب سال تحویل بود .. بیشتر بچه ها مرخصی گرفته بودن .. منم می تونستم مرخصی بگیرم اما به کارم نمی اومد .. سال تحویل کسی رو نداشتم برم پیشش .. به بچه ها گفته بودم می خوام برم خونه فروغ اما اونا حتی بهم پیام هم ندادن ... انگار عمو حمید به دستگیری اسلان پی برده بود...
غروب شده بود ..بچه ها یواش یواش آماده رفتن شده بودن ..
به سیستم خاموش زل زده بودم که سعید دستی روی شونه ام گذاشت بلند شدم با لبخند محکم بغلم کرد.. با لبخند گفت : من یواش یواش میرم خونه کاری باهام نداری ؟!
لبخند زدم: پیشاپیش سال نو مبارک..
با لبخند بغلم کرد : عید شما هم مبارک استاد... میری خونه دیگه اره ؟
_ اره میرم خونه مامان بزرگم..
با همون لحن گفت: خب به سلامتی خوش بگذره..
لبخند مصنوعی زدم... با رفتنش بلافاصله فرشید اومد .. با فرشید هم همون مکالمه تکراری و بعد هم خداحافظی...
نشستم .. واقعا امشب می خواستم چیکار کنم ؟ پوزخندی زدم .. می تونستم برم با اسلان سال رو تحویل کنم به هر حال داییمه ...
داوود با لبخند اومد سمتم همو بغل کردیم و همزمان عید و تبریک گفتیم با دلخوری گفت : کاش میومدی بریم خونه ما ..
لبخندی زدم : حالا ناراحت نباش فردا میام سراغت بریم بیرون..
سرش رو تکون داد : حیف عجله دارم می خوام برم ماهی بخرم حالا حرف
میزنیم.. خندیدم .. خداحافظی کرد و رفت.. سایت تغریبا خالی شده بود .. فقط آقا محمد بود ...
دستم و زیر چونه ام گذاشتم و فکر کردم امشب چیکار کنم .. واقعا هنوزم منتظر پیام عمو یا حتی عمه بودم اما هیچ خبری نبود ...
با صدای آقای محمد از جام بلند شدم : جانم آقا چیزی شده؟
لبخند کوتاهی زد : نه چیزی نشده ... نشستم روی میز .. سیستم روشن بود . با دقت به صفحه نگاه کردم که گفت : آقای معاونت سایبری سایت کی تشریف میبری ؟
از لحن و کلماتش خندم گرفت : چطور آقا؟
_حتما دم عیدی هم می خوای سایت بمونی؟ زنگ میزنم به عموت که الکی منتظر نمونه ..
از حرفش بغضم گرفت : آقا زحمت نکش اون اصلا منتظر نیست .. اخم محوی روی ابرو هام نشست : کسی رو ندارم پس سایت بمونم حداقل جای بچه ها بهتره ..
جدی گفت : بچه ها مرخصی گرفتن نیاز نیست کسی بمونه توام سریع آماده شو بریم ...
گیج نگاهش کردم: کجا بریم آقا؟
_ مث اینکه دوست داری توبیخ شی استاد..
گیج گفتم : چرا آقا، ؟
_ چون داداشت اینجاست بعد میگی کسی رو ندارم .. فکر میکردم بخوای بری خونه مامان بزرگت مگر نه همون غروب می رفتیم..
خجالت زده گفتم : نه آقا من مزاحم نمیشم ..
لبخند کوتاهی زد : چه حرفایی میزنی این روزا .. آماده شو بیا پایین پناه منتظره عموشه ..
با رفتنش ذوق زده جمله اخرش رو تکرارکردم " پناه منتظر عموشه " با خوشحالی و ذوق کاپشنم رو برداشتم و سریع رفتم پایین ..
.........
وقتی رسیدیم رفتیم طبقه پایین خونه عزیز .. چیزی تا سال تحویل نمونه بود .. عزیز سریع ماهی ها رو انداخت توی تنگ و همه دور هم نشستیم .. رفتار عزیز دقیقا رفتار یه مادر با پسرشبود .. پناه خیلی ناز بغل عطیه خانوم بود با دیدنش دلم قنج میرفت .. خجالت زده گفتم: عطیه خانم ؟ من میشه پناه رو بغلکنم ؟
لبخند زد : چرا نشه آقا رسول .. بعد هم ارومگذاشتش بغلم ..
خیلی کوچولو بود با چشمای درشت مشکیش بهم زل زده بود حس خوبی داشتم که پناه بغلم بود به هر حال من عموش بودم ...
........
سال تحویل شد اونم کنار محمد و پناه .. بعد از روبوسی تبریک عید .. عزیز ظرف شکلات رو جلوم گرفت با مهربونی بهم تعارف کرد ... بعد عطیه گفت : وقت عکس گرفتنه .. آقا محمد با لبخند کنارم نشست دستش رو روی کمرم گذاشت . پناه هم بغل من بود به دوربین نگاه کردیم و عطیه با لبخند گفت : به به دوتا برادر و برادرزاده .. با حرفاشون دلم قنج میرفت .. لبخند زدم بودم لبخند واقعی ..
......
روی پله های ایوون نشسته بودم به ماه نگاه میکردم که محمد کنارم نشست .. ارومگفت : به چی فکر میکنی ؟
لبخند زدم خجالت زده گفتم: اینکه چه کار خوبی کردم که خدا شما رو به من داد ..
لبخند پهنی زد : شاید ما کار خوبی کردیم که خدا تو رو بهمون داد..
بوسه ای روی شونه اش کاشتم و اون با مهربونی بغلم کرد اغوشی که رویار زندگی من بود یا شاید تنها پناهم....))))))))
#رویار۱
•••••••••••••
پ ن : پناه منتظر عموشه
پ ن : آغوشی که رویار زندگی منه
فصل اول رمان رویار به پایان رسید .. فکر میکنم از شهریور ماه پارت گذاری شروع شده.. دمتون گرم که این مدت رمان خوب یا بد کنار ما بودین خوندین و ما رو از نظرات خودتون دریغ نکردین .. اگر مشکلی بود تحمل کردین و صبور بودین .. خلاصه حلال کنید اگه این وسط اتفاقی اوفتاد ..
ان شاءالله تا چند روز دیگه پارت گذاری فصل دوم رویار شروع میشه ...
این مدت یه کوچولو صبر تحمل کنید که یه جمع بندی فصل دوم رو انجام بدم و یکم بیوفتم روی روال ..
این مدت انرژی هاتون رو دریغ نکنید از ما که شاید انگیزه نوشتن فقط نظرات شما باشه
https://daigo.ir/secret/31654746856
فعلا یا علی
15.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رابطهی برههی حساس تاریخی و
مصونیت سیاسی و رانت خواری
آقازاده ها ..؟!
#گاندو
#محمد
https://eitaa.com/Admin_Gando
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
سماجت عجیب سرایدار و عصبانیت دیدنی استاد رسول 🤓 #گاندو #رسول #محمد https://eitaa.com/Admin_Gando
مانع فعالیت نیروهای
امنیتی نشوید☝️😎.
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خودمون وارد عمل میشیم:)
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando