eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.3هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
امشب قراره اولین پارت های فصل دوم رویار رو بزارم ..🤌 پس یه انرژی بدین که شب با پارت بیام https://daigo.ir/secret/31654746856 ))
سلاممم بریم فصل دوم رو شروع کنیم ؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت اول رسول لرزیدن گوشی توی دستم و بعد به صدا در اومدن آلارم باعث شد چشام رو باز کنم .. چند ثانیه به سقف خیره شدم و بعد نشستم روی تخت .. به تقویم . نگاه کردم .. امروز می خواستم برم سایت .. بلند شدم رفتم سمت دستشویی .. رو به روی آینه وایسادم ... آب سرد رو با شدت به صورتم زدم .. با پوشیدن لباسام از خونه زدم بیرون .. پسر نوجوون همسایه بالایی روی پله ها نشسته بود .. خیره شده بود به دستش . معلوم بود تو فکره..  با لبخند سلام کردم چند ثانیه نگاهم کرد و آروم جوابم رو داد توی همون حین چشم خورد به دستش .. کبود شده بود.. اعصابم‌ ریخت بهم انگار‌ سقوط کردم توی گذشته .. با صدای‌ گرفته گفتم : خوردی زمین ؟! از روی پله ها بلند شد همونطور که میرفت بالا گفت : اره .. دروغ میگفت.. این دروغا رو خوب می فهمیدم.. با روشن کردن موتور  سمت سایت حرکت کردم..مدام ذهنم کشیده میشد سمت همسایه بالایی .. همه این اتفاقات انگار آیینه ای بود برای دیدن گذشته خودم .. گذشته ای که انگار نمی خواست دست از سرم برداره .. ( گذشته ) کنار‌ ابروم زخم شده بود .. زخمی که دایی شب قبل سرم اورده بود .. . حتی موقع راه رفتن میلنگیدم .. با هر اتفاقی که می اوفتاد نمی تونستم شهید شدن عمو رو بیخیال شم .. همه این زخما بخاطر همین بود .. آروم از پله ها بالا رفتم .. پشت در اتاق  مامان وایسادم می خواستم برم داخل و همه چی رو بگم بهش .. بگم که اسلان بود که عمو رو کشت.. بیخیال همه چی شدم .. اومدم در بزنم که صدای دایی نگهم داشت .. با دیدنش تمام تنم لرزید .. نگاهم کرد : چیکار میکردی ؟! رنگم پرید.. دوباره گفت : یادت رفته ؟! با هر قدمی که‌ سمتم می یومد  من یه قدم عقب تر می‌رفتم .. ترسیده بودم .. دیگه فقط دایی نبود انگار هیولایی بود توی یه اتاق تاریک .. انقد ادامه پیدا کرد که خوردم به دیوار .. نزدیک ترین فاصله جلوم وایساد .. به چشام خیره شد : ریوان ؟ انگار لکنت گرفته بودم .. دستش رو سمت مچ دستم برد نمی دونستم می خواد چیکار کنه .. اما یهو محکم مچ دستم رو پیچوند .. فکر میکردم دستم بخاطر فشار بشکنه .. با درد گفتم: چیکار میکنی دایی... ولم کن .. با خونسردی گفت : تو که نمی خوای  بازم‌ یکی جلوی چشات کشته شه ؟! ترسیده بودم .. از طرفی انقد فشار روی مچ دستم بود که اشکم در اومد .. با داد گفتم: باشه داییی.. باشه .. ول کن دستمو.. محکم ولش کرد چند ثانیه بهم خیره شد  و رفت .. بخاطر درد زیاد محکم مچ دستم رو گرفتم و همونجا نشستم ... نگاهش کردم ورم کرده بود .. با رسیدن به سایت از فکر خیال در اومدم... رفتم داخل به‌بچه ها سلام کردم .. داوود هنوز نیومده بود .. سمت میزم رفتم و نشستم پشت سیستم .. زمزمه کردم : دیگه بسه .. به چیز ی که نمی تونی درستش کنی فکر نکن .. بسم الله آرومی گفتم و شروع کردم .. ••••••••••••••••• پ ن : اتفاقات این روزا اینه ای برای دیدن گذشته خودم ..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت دوم محمد رو به رو ی آقای عبدی نشسته بودم که گفت : محمد این پرونده یک ماه ازش گذشته .. حتی شاید نیروهات فکر کنن این پرونده تموم شده ... اینو بدون که اصلا الکی نیست .. امکان داره وسط پرونده نیرو ها از جمله رسول شناسایی شن .. بعضی از مهره ها خارج از کشورن و امکان داره ماموریت های خارجی بهت  بخوره .. از نفوذی هم نگم که خودت بهتر میدونی ... مکث کردم... جد گفتم: ما از پسش بر میایم .. خیلی زود پرونده بسته میشه .. لبخند محوی زد. ....... توی اتاق  همه بچه ها نشسته بودن .. لبخند زدم : مرخصی خوش گذشت ؟ داوود کوتاه خندید: آقا،  فرشید که همش دنبال کارای عقدش بود .. با ما جایی نمی یومد .. رسول خندید و پشت حرف داوود گفت : تازه آقا، سعید هم با فرشید میرفت .. کوتاه خندیدم با لبخند به فرشید گفتم: به به فرشید جان مبارکه با لبخند و چاشنی خجالت گفت : ممنون آقا.. با اومدن امیر جلسه شروع شد.. بسم الله الرحمن الرحیم گفتم و شروع کردم : همونطور که می دونید چند باری از وحید  و اسلان بازجویی شد .. حتی بازجویی ها زیر ذربین مقامات بالا هم رفت .. بنا شده از اونجایی که این پرونده بسته نشده اما خیلیا برای مخفی کردن و کم رنگ کردنش تلاش‌میکنن .. ادامه پیدا کنه .. فرقش با پرونده های  دیگه خیلیه .. باید صد خودمون رو بزاریم .. از طرفی هر زمان امکان نفوذی و شناسایی شدن هست پس باید حواس جمع باشین از طرفی چون پرونده محرمانس در کنارش روی یه پرونده دیگه هم به عنوان پوشش استفاده میکنیم ..  رسول انگار‌ خیلی از شنیدن این خبر خوشحال نشد .. امیر تکیه اش رو از صندلی گرفت سمتم گفت : آقا محمد مگه شما نمیگید امکان نفوذی هست ؟ رسول منتظر بودم ادامه حرفش رو بگه که دقیقا به من نگاه کرد و بعد سمت محمد گفت : وقتی مهره های اصلی اقوام رسولن پس چرا الان رسول اینجاست ؟ هر زمان میتونه نفوذی باشه .. چند ثانیه طول کشید تا هضم کنم چی‌میگه .. جدی گفتم: اگه بحث این بود من میتونستم داییم رو مهاباد فراری بدم هیچوقت هم اون بلا ها سرم نمیومد .. _ هر چیز‌می تونه پوشش باشه . خواستم‌چیزی بگم که خود محمد گفت : رسول نیروی مهم سایته .. نگران نباش اگه چیزی بود رسیدگی میشد  .. امیر دیگه حرفی نزد .. بعد حرفش سمتم گفت: رسول یه شماره ناشناس از تلفن وحید پیدا شده میدم آمارشو دراری  .. چشمی گفتم .. از دست امیر عصبی بودم .. با خودکار  توی دستم کلافه ور میرفتم .. کاش پرونده همون موقع تموم شده بود ... با تموم شدن جلسه همه از اتاق بیرون رفتن .. شماره رو از آقا محمد گرفتم خواستم برم بیرون که گفت : حالت خوبه دیگه اره؟! آروم گفتم : آره آقا خوبم .. با اجازه ای گفتم و رفتم سمت میزم .. •••••••••••••••. پ ن : اگه رسول نفوذی باشه چی ؟ پ ن : من اگه نفوذی بودم که دایی خودمو فراری میدادم اون همه بلا هم سرم نمی اومد ..
دوپارت اول خدمت شما🤌 به این پارتای اول بی توجهی نشه یه وقت🙃 https://daigo.ir/secret/31654746856