eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.3هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
دوپارت اول خدمت شما🤌 به این پارتای اول بی توجهی نشه یه وقت🙃 https://daigo.ir/secret/31654746856
بااارون🌧🥲>>>>>
بریم پارت بخونیم؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت سوم فائزه با خستگی اما چشمای ذوق زده به خونه ای که با سلیقه منو فرشید و کمک مامان چیده شده بود نگاه کردم .. نفسم رو بیرون دادم و سمت مامان گفتم : چطوره مامان ؟ قشنگ شده خونمون ؟ خندید : اره خیلی خوبه ... مادر فرشید چرا نیومده ؟! _ گفتیم اول بچینیم بعد بیاد .. سری تکون داد و رفت سمت آشپزخونه.. به ساعت نشسته روی مچ دستم نگاه کردم .. باید می رفتیم کارت دعوت ها رو تحویل می گرفتیم.. . شالم رو مرتب کردم حدس زدم فرشید توی  اتاق باشه .. سمت اتاق رفتم.. با دقت پشت به من کتابهای توی کارتن رو توی کتابخونه میچید .. این وسط با آیهان هم حرف میزد .. آروم گفتم : آقا فرشید ؟! با لبخند نگاه گذرایی بهم انداخت : بله ؟ _ فکر کنم باید می رفتیم کارت دعوت ها رو تحویل می گرفتیم. به ساعت اتاق نگاه کردسریع گفت : اره .. داشت یادم میرفت خوب شد گفتین .. ......... فرشید توی ماشین منتظر اومدن فائزه بودم ... باورم نمی شد این منم که الان‌کنار فائزه داره نفس میکشه .. شاید حس‌میکردم خوشبخت ترین ادم دنیام آروم زیر لب‌ گفتم : امام رضا، میدونستم شما بخوای میشه .. با بسته شدن در فائزه سمت ماشین می اومد ..  چادر و روسری سورمه ای قشنگی که صورتش رو قاب کرده بود.. با نشستن توی ماشین رایحه خنک عطرش توی ماشین پیچید .. ماشین رو روشن کردم سمت آدرس حرکت کردم .. ............ با تحویل گرفتن کارت ها دوباره توی ماشین نشستیم ... چند دقیقه از حرکت نگذشته بود که آروم گفت: آقا فرشید نوبت محضر قطعی شد دیگه اره ؟! هر بار با شنیدن اسمم از زبون فائزه قند تو دلم اب  می شد.. با لبخند گفتم: بله فائزه خانوم.. پس فردا عصر .. لبخند زد چیزی نگفت .. که با همون لحن گفتم: بریم بستنی بخوریم ؟! کوتاه خندید: بریم .. ...... فائزه روی نیمکت پارک نشسته بودم و منتظر فرشید مونده بودم خوشحال بودم .. کنار فرشید بودن آرامش خاصی داشت .. نفس عمیقی کشیدم و با لبخند به آسمون آبی خیره شدم .. که حس‌کردم فرشید کنارم‌‌ نشست .. با لبخند   بستنی قیفی رو سمتم گرفت : بفرمائید.. _ مرسی ..  .. چرا برای خودتون نگرفتین؟! با لبخند همیشگیش گفت : خیلی‌ بستنی دوست ندارم شما بخورین نوش جونتون ..  لبخند زدم ..     یکم آب شده بود .. گیج به بستنی نگاه کردم که خندید : برقا رفته بودن برای همین یکم اب شده .. خندیدم : عیبی نداره.. .. هر دو تامون ساکت بودیم .. که اروم‌ گفت: بابت کاری‌ که‌کردین ممنونم .. با تعجب‌ گفتم: کدوم کار‌؟! _ همون کار دوسال پیش.. منظورش و گرفتم .. خجالت کشیدم .. خواستم چیزی بگم که تعادل دستم بهم خورد بستنی خورد به آستین لباسش .. سوتی داده بودم.. هل شدم .. لباس سرمه ایش رد بستنی روش مونده بود .. با عجله یه دستمال در اوردم گفتم : ترو خدا ببخشین آقا فرشید.. اصلا حواسم‌ نبود .. با دستمال سعی کردم پاکش کنم اما پخش شد .. گوشه لبمو گاز گرفتم .. انگار خندش رو بزور گرفته بود .. که آروم دستمال رو ازم‌ گرفت با لبخند گفت : این چه حرفیه فائزه خانوم.. زحمت نکشین خودم پاک‌ میکنم.. بعد هم با حوصله مشغول پاک شدنش شد .. خجالت زده لبخند زدم .. بستنی توی دستم آب شده بود.. اروم‌گفتم : میرم دستام رو بشورم.. بلند شدم با لبخند رفتم سمت آبخوری وسط پارک... •••••••••••••• پ ن : امام رضا ، می دونستم اگه بخواین میشه .. پ ن : فرشید و فائزه ))
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت چهارم رسول چشام رو با انگشت مالیدم .. بازم به صفحه خیره شدم .. از شماره ناشناس چند تا مکالمه به دست اومده بود .. با خود اسلان نبود .. بیشتر در مورد  دخترایی  بود که به قتل رسیدن.. از مکالمه پرینت گرفتم و رفتم سمت اتاق آقا محمد در زدم و رفتم داخل.. برگه ها رو روی میز گذاشتم ... چند ثانیه نگاهشون کرد و گفت : پس امکان داره به درد بخوره... . _ اره امکانش هست .. نگاهم کرد :  در حال حاضر کجاست؟ .. _ آقا فعلا نمی دونم.. ولی تغریبا شاید بشه فهمید .. سوالی گفت : تغریبا ؟ .. منظورش رو فهمیدم لبخند کجی زدم: نه آقا شما همین الان فکر کن آدرس رو داری .. سرش رو تکون داد .. با اجازه ای گفتم و اومدم بیرون .. داوود سمت میزم اومد پرسید: چیکار میکنی بعد سایت؟ _ اول میرم داروخونه بعد هم خونه .. چند ثانیه مکث کرد بعد گفت: داروخونه چرا؟ _ اسپریم تموم شده میرم بخرم.. " اها " یی زیر لب گفت و رفت .. بعد از رفتنش به صندلی تکیه دادم... از عید تا الان عمو اینا فقط یه تبریک گفته بودن .. بدون هیچ حرفی.. سرد بودنشون عادی بود اما عمه همیشه یه زنگ میزد .. سمت محوطه رفتم... شماره عمو حمید رو گرفتم.. اولین باری بود من داشتم زنگ میزدم ... چند تا بوق خورد که جواب داد.. با سلام کردنم سرد جواب داد. پرسید : برای کاری زنگ زدی؟ از لحنش جا خوردم.. آروم گفتم: فقط خواستم احوال شما رو بپرسم ... مامان فروغ خوبه ؟ پوزخندی زد: خداروشکر خوبیم .. زنگ نزدم مزاحم نشم به هر حال سرت شلوغه این روزا قاتل اطرافت زیاده .. منظورشو نفهمیدم .. شاید هم فقط وانمود میکردم که نمی فهمم .. پرسیدم : یعنی چی؟ انگار دیگه طاقت نیوورد که کلافه گفت: شنیدم اسلان دستگیر شده .. به قتل مهدی هم اعتراف کرده ... مامان فروغ از وقتی فهمیده از اول قاتل دایی تو بوده اصلا حال خوشی نداره .. رسما جا خوردم دستم  سمت گلوم کشیده شد .. با صدای گرفته گفتم : اینا چه ربطی به من داره ؟ من که اسلان نیستم.. نفسش رو داد بیرون : ناراحت نشو رسول جان ... عصبی شدم .. الان کار دارم .. زنگ میزنم .. بدون مکث قطع کرد.. بی حوصله روی نیمکت نشستم.. چنگی به موهام زدم .. پس سرد بودن این مدتشون  برای همین بود .. پوزخندی زدم.. چرا فکر میکردم نمی فهمن .. اصلا اسلان به من چه ..   داوود گوشیم زنگ خورد نگار بود .. جواب که دادم گفت : سلام به برادر عزیزم آقا داوود .. از لحنش معلوم بود خوشحاله آروم گفتم: سلام نگار خانم.. چه عجب یاد ما هم کردین .. خندید : ببخش دیگه شلوغم .. نمی دونم این مکالمه چقد طول کشید که گفت : دارم یه کارایی میکنم .. جواب بده که میده اونوقت پولامون رو با  پارو جمع میکنیم .. _ مگه ما الان  مشکلی داریم که تو اینقد دنبال پولی .. انگار بهش برخورد:  نه نداریم ولی توشوخی میکنی دیگه اره ؟ اون موقع که بابا بخاطر بی پولی دوا درمون نشد یادته ؟ از یادآوری اون روزا کلافه گفتم : آره یادمه از تو بهترم یادمه .. حالا داری چیکار میکنی ؟  _ حالا بماند .. بعدا میفهمی.. نگران من نباش .. خواستم حرفی بزنم که سریع گفت : اوه داوود من کلاسم‌ شروع شده باید برم .. بعد هم قطع کرد .. خیره شدم به دیوار . ••••••••••••••••••• پ ن : چه ربطی به من داره؟ مگه من اسلانم؟
این پارت ها تقدیم شما نظرات شما https://daigo.ir/secret/31654746856
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_ سال ۱۴۰۰ و تو داری واسه اولین بار این شاهکار رو میبینی:)) ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
جهت زیبا سازی پروف هاتون:)✨ ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
17.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رسول رو تاحالا جدی دیده بودید؟ تو سریال گاندو،فقط این سکانس استاد رسول جدی بود🦦😂 ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando